پنجره


پنجره



پنجره
از پشت پنجره به بيرون نگاه مي كني چي مي بيني؟
اگه غصه داري
اگه ناراحتي
اگه بغض داري
تو هواي باروني چطور ؟
افتابي چطور؟
تو هواي برفي چطور ؟
هر جور كه دوست داري بگو و بنويس



رسـول یـونـان

1:

وقتي غصه داري
وقتي بارون مياد
از پشت پنجره به كوچه زل مي زني
اسمون هم برات گريه مي كنه
عجب اوضايي شده دل تو و دل اسمون
اخرش چي؟
اسمون بعدش مي خنده ولي تو غصه هات بيشتر ميشه


راز زیبا سخن گفتن در چیست؟

2:

دوست عزیز آراگون
امیدوارم همواره زندگیتان در ترنم باران شاد و روحتان همچون آفتاب گرم باشد.

در هدایت این تاپیک موفق باشید


حســين سنــآپـور

3:

وقتي غصه داري
وقتي دلتنگي
وقتي تنهايي
به پنجره اطاقت پناه مي بري
بعضي وقتها يه پنجرع يه نعمته


دلنوشته ی موهی

4:

اینجا آسمان سیاه هست .
پنجره اتاق اکنونم رو به ساختمان نیمه کاره ای باز هست..هوا خنک هست و نسیم می تابد..
صدای گربه ای که جفتش را می خواند..بدجور دلم را می لرزاند...پنجره را می بندم..صدا باز هم تکرار می شود....کارگری دلش را گرفته و به سمتی می دود..حتما پرخوری کرده...من امشب زیاد نخوردم!...شاید کارگر گرسنه بوده و به دنبال جفت گربه ای که صدایش به ته دیگ خورده می گردد...گربه خوری در این پنجره بسته توی ذوقم می زند...پرده را می کشم..تا هیچ نبینم...پنجره دو جداره هم خوب چیزی ست..این صداها از کجا می آید!؟ نسیم هم که تمامی دارد...پس چه کنم..هوا گرم هست


یه جمله ادبی زیبا در شان و مقام مادر بگویید

5:

يه وقتي تنها دل خوشي من يه پنجره بود
چه روزاي خوبي بود
باز يه دل خوشي به نام پنجره داشتم
فكر مي كردم كه پشت پنجره خيلي چيزاي خوبي هست
ولي افسوس كه اين چنين نبود
اون پنجره خيلي قشنگ بود
ولي ديگه پنجره هم ندارم


گابریل گارسیا مارکز درگذشت

6:

پنجره امشب:
گربه بارداری که جفتش شام شب کارگر ساختمان روبه رویی شده..مدام مویه می کند..درد دارد...به او الهام شده که چندقلو در راه هست...فکر اینکه چندقلو ها را بدون پدر وخرجی بزرگ کند ..او را آزرده خاطر کرده..پنجره امشب باز باز هست..پرده ای هم نیست...امشب هوا نسیم دارد و کمی مرطوب...ساختمان روبه رویی کم کم رو به اتمام هست...وای خدای من..نه! باز همسایه های جدید..کوچه خلوتمان شلوغ می شود....من همین پنجره رو به ساختمان نیمه کاره را بیشتر دوست دارم...نکند همسایه های جدید سگ داشته باشند..نکند توله های گربه نالان امشب را هم ببلعند..اون وقت ماده گربه بیچاره تنهای تنها می ماند....نکند....می خوابم...خدا کند خواب گربه نبینم..مادربزرگ می فرمود ..گربه در خواب نشانه دشمن هست....دلم رعد و برق می خواهد تا دشمنم را در خواب زنده نکنم...


مصطفــي مستـــور


ارثی که از «مارکز» به ما رسید

7:

حتی یه روزنه ی کوچولو اون گوشه دیوارم نداری؟!

8:

كاش داشتم
ولي مي خوام بسازم
به هرقيمتي كه هست
ديگه وقت ندارم
چه تشبيه قشنگي كردي
مرسي

9:

از پنجره، من تنها دختر مرده ای را می توانم ببینم که روی زمین به آرامی آرمیده، لبخندی بر لبان سرخ اوست و انگشتان و دستش در هوا خشک شده، گویی دارد به من اشاره می کند.

نمی دانم که آیا او قربانی عشق من شده و یا این من بودم که او را از پنجره به پایین پرت کردم.

فرقی نمی کند، در هر دو صورت باید خود را به پایین بیاندازم.

این کار در واقع، قتل نفس هرزه ی خودم از روی عذاب وجدان هست؛ ولی در هر صورت من مجنونی دیگر در تاریخ خواهم شد.


10:

روزي نفسم پنجره بود.

پنجره رو به طلا، رو به اميد بلند باران، رو به نور، رو به يك تابستان.

نفس پنجره ها در نفسم جاري بود.پنجره جاري بود و من اون پنجره را بستم و نور از خانه برون رفت.


11:

وقتي كه تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه
همه غصه هاي دنيا تايشان سينه ي منه
تايشان قطره هاي بارون ميشكنه بغض صدام
ديگه غير از يدونه پنجره هيچي نميخوام
پشت اين پنجـــره ميشينم و آواز ميخونم
منتظر واسه رسيدنت تو بارون ميمونم
زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره
منم عاشق ترم انگار وقتي بارون ميباره

12:

پس بجنب...زودباش تا عقربه های عجول ساعت وقت پایان رو فراخوان نکرده اند
تو می توانی اتاق بی پنجره ات را رها کنی
می توانی خانه ات را ترک کنی
شهر و دیارت را
هر اونچه را که دیگران مایه آرامش می پندارند ..ترک کنی..ترک کنی
دوباره بسازی
می توانی اتاق جدیدت را روی دامنه کوهی ناشناخته بنا کنی..تنها تر از اکنون
می توانی دیوار های نساخته خودت را پیش فروش کنی و پنجره ای رو به جهان جدیدت بگشایی
درد بی پنجره بودن از همین دیوار های ساخته آب می خورد
بیل و کلنگت را بردار ...زودباش تا عقربه های عجول ساعت وقت پایان را فراخوان نکرده اند

13:

------------------------------------
داري چيكار مي كني
تله پاتي
انرژي درماني
يا ...
چشم
مي سازم
ولي بايد كمكم كني
چون تو راهكار دادي
تو فرمودي
تو ...

14:

پنجره ام را مي خواهي
هرگز باز شدنش را نديدم
با يك پرده زخيم مي پو شانمش
چشمهاي من ابله نزديك بين و دروغگو ست
و اونچنان خودش را از مغزم آايشانزان كرده كه چيزي نمانده رايشان تخت بنشيند
شايد همين روزها كودتايي هم به پا كند
هيچ كس از كارش سر در نمي آورد
اما كور خوانده
من راهش را مي دانم


چشمانم را مي بندم و كور كومال كورمال نزديك مي شوم به پنجره ام
اها اين هم از پرده
حالا پنجره را باز مي كنم
تو هم بيا
با چشم بسته
عميق ترين نفس ها را بكش
از ته دل
و تمام خوبيهاي دنيا را در پشت پنجره من بو بكش
رز؟
نرگس ؟
عود؟
نه بچه جان
چه اصراري داري همه چيز را زميني كني و لذت آسمانيش را از خودت بگيري
اين يك بايشان جديد هست
متفاوت
بي نام
مال من
مال تو
مال همه

دستت را دراز كن و زير انگشتانت لمسش كن
اين هم خداي من
لطافتش را احساس كن
انگشتانم ذوق ذوق مي كند بسكه خدا دستم را فشار مي دهد
بيا
دست خدا را به تو مي دهم
خوب كه اونقدر خداست كه باز هم دست دارد براي همه
يكي مال من
يكي مال تو
اصلا دوتا مال تو
اونقدر فشارش بده تا در دستت حل شود
تا با دستت يكي شود
تا ديگر اون را گم نكني

گوش كن
خوب گوش كن
اين صداي فرشتگان هست كه پشت پنجره من چنگ مي نوازند و آواز مي خوانند
صداي بالشان را مي شنايشان؟
ميتواني نرمي اون را لمس كني؟
همه همين نزديكند
كنار همين جايشان آبي كه صدايش را مي شنايشان
زير همين درختاني كه حسشان مي كني
خش خش شاخه ها را بشنو
اينجا يك دنيا جغد زندگي ميكند
اونقدر خدا دست نوازش برسرشان كشيده كه آوازهاي شاد مي خوانند
صداي برخورد آب را با صخره ها مي شنايشان؟
دستت را تايشان آب ببر
نكند فكر كردي كه پشت پنجره من هم مثل دنياي تو همه چيز دور هست
فقط دستت را دراز كن
همه چيز همين جاست
خنكاي آب را در كنار گرماي دست خدا حس كن
چه حالي داري
چه حالي داري
مي خواهي باز هم بگايشانم
واژه هايم ته كشيده
چقدر واژه گنگ هست
فقط احساس كن
با چشم بسته
همين!

اونسايشان پنجره من خدا زندگي مي كند

پنجره ام مال تو
سند بزنم پيرمرد؟

15:

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از اونجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
...
من از میان
ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای هست که او را
دردفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
اون قدر قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش
معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست ؟
.......
همیشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
حس میکنم که وقت گذشته ست
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ هست
حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی هست در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی بزن ....

من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم


16:

دارم از پشت پنجره بيرون رو نگاه مي كنم .

دونه هاي ريز برف ، آروم آروم ولي زياد زياد دارن مي ريزن .

خيابون سفيد شده .

درختا سفيد شدن .

هيچ رد ماشيني نيست .

يه نفر داره پياده راه ميره .

من همينطور كه به منظره ي برفي خيره شدم و زير پتايشان ضخيم و گرمم كز كردم ، يه دستي رو رايشان شونه ام احساس مي كنم .

سرمو بر مي گردونم و نگاش مي كنم .

چشماي خواب آلودم نور دوباره مي گيرن .

بوسش مي كنم .

ميشينه رو به روم .

قهوه مي خوريم .

و حرف مي زنيم .
هنوز داره بيرون برف مي باره .

ولي حالا ، تايشان خونه ، من تنهايي زير پتو كز نكردم .

چشمام خواب آلود نيست و تنها نيستم .


17:

-------------------------------- با این خط های پی در پی ادامه چه راهی رو باید درک می کردم که نکردم!؟ منظورت شروع بود یا پایان؟!

من کاری از چشمم بر نمی آید
فقط حسی غریب یا شاید هم قریب را که نمی دانم چند % از کلش به جزء تو می رسد..
می دانم ناچیز هست و بی محتوا....
من کاری از چشمم بر نمی آید
کوچکم..

خیلی کوچک تر از اون...

تو فقط همانی باش که در آرزویش به سر می بری..
کمک من و امثال من مایه عذابت می شود..
پنجره عاریه ای خیلی زودتر از اونکه فکرش را بکنی تار می شود..کدر..از اول هم بدتر
چشمانت را که تر کنی..تازه به دیوارهای پیش ساخته می رسی...
در تاریکی شب..اگر چشمانت درخشید..تازه روزنه ها پیدا می شوند
این نورهای کوچک را که با دست چیدی و مات و مبهوتش گشتی....روی پلک همانی که بیشتر می بارد ..همان جا نصبش کن......پنجره را می گویم...دیدی! کاری از چشمم بر نیامد!

18:

[quote=SaYe_RoshAN;1447632]
پنجره ام را مي خواهي

هرگز باز شدنش را نديدم
با يك پرده زخيم مي پو شانمش
چشمهاي من ابله نزديك بين و دروغگو ست
و اونچنان خودش را از مغزم آايشانزان كرده كه چيزي نمانده رايشان تخت بنشيند
شايد همين روزها كودتايي هم به پا كند
هيچ كس از كارش سر در نمي آورد
اما كور خوانده
من راهش را مي دانم

چشمانم را مي بندم و كور كومال كورمال نزديك مي شوم به پنجره ام
اها اين هم از پرده
حالا پنجره را باز مي كنم
تو هم بيا
با چشم بسته
عميق ترين نفس ها را بكش
از ته دل
و تمام خوبيهاي دنيا را در پشت پنجره من بو بكش
رز؟
نرگس ؟
عود؟
نه بچه جان
چه اصراري داري همه چيز را زميني كني و لذت آسمانيش را از خودت بگيري
اين يك بايشان جديد هست
متفاوت
بي نام
مال من
مال تو
مال همه

دستت را دراز كن و زير انگشتانت لمسش كن
اين هم خداي من
لطافتش را احساس كن
انگشتانم ذوق ذوق مي كند بسكه خدا دستم را فشار مي دهد
بيا
دست خدا را به تو مي دهم
خوب كه اونقدر خداست كه باز هم دست دارد براي همه
يكي مال من
يكي مال تو
اصلا دوتا مال تو
اونقدر فشارش بده تا در دستت حل شود
تا با دستت يكي شود
تا ديگر اون را گم نكني

گوش كن
خوب گوش كن
اين صداي فرشتگان هست كه پشت پنجره من چنگ مي نوازند و آواز مي خوانند
صداي بالشان را مي شنايشان؟
ميتواني نرمي اون را لمس كني؟
همه همين نزديكند
كنار همين جايشان آبي كه صدايش را مي شنايشان
زير همين درختاني كه حسشان مي كني
خش خش شاخه ها را بشنو
اينجا يك دنيا جغد زندگي ميكند
اونقدر خدا دست نوازش برسرشان كشيده كه آوازهاي شاد مي خوانند
صداي برخورد آب را با صخره ها مي شنايشان؟
دستت را تايشان آب ببر
نكند فكر كردي كه پشت پنجره من هم مثل دنياي تو همه چيز دور هست
فقط دستت را دراز كن
همه چيز همين جاست
خنكاي آب را در كنار گرماي دست خدا حس كن
چه حالي داري
چه حالي داري
مي خواهي باز هم بگايشانم
واژه هايم ته كشيده
چقدر واژه گنگ هست
فقط احساس كن
با چشم بسته
همين!

اونسايشان پنجره من خدا زندگي مي كند

پنجره ام مال تو

سند بزنم پيرمرد؟
==============
بسيار زيبا بود
من كه لذت بردم
پنجره تو تو تكه هست
يك تكه مال تو
و يك تكه مال من
تا من هم به همراه تو خداي مهربان تو را لمس كنم و ببينم
تا شايد از پنجره تو نظري هم به اين بنده تنهاي خود كند
از بخشش بي دريغت سپاسگزارم
مهربان


19:

==============
كار چشم تو را فقط و فقط چشم تو ميتواند براي من اجرا کند و بس
چشمان خيس
پلكهاي خيس هر چيزي كه راست باشد
...
حتي عاريه
حتي براي مدت كوتاهي
براي لحظه اي
در انتظارم
...

20:

نه دوست من
به عاریه کار بر نیاد.
گیرم که به عاریه راه افتادی
بعدش انتظارت پایان پیدا میکنه؟
یا شروع میشه تا ابدیت؟
حالا بازهم منتظری؟؟
برای انتظار سهمت رو حوالی قناعت جستجو نکن
وگرنه چیز درخوری گیرت نمیاد.
حالا بازهم منتظری؟؟..

21:

==============
سلام دوست من
ادمي كه داره ميره
لحظه اي هم براش غنيمته
درك مي كنم چي ميگي
و ممنونم از ياد اوريت
حواسم هست

22:

[quote=aragon;1448288] خداي من زيباترين نظرها را به زيباترين بنده ها مي كند
زيباترين هايند كه تنهايي را لمس مي كنند
تنهايي آسماني

پنجره من تكه تكه نيست
تكه تكه اش نكن
تا وقتي يكي براي خودت پيدا كني پنجره ام با خودت ببر
پيدا مي كني
فقط بايد چندباري پنجره من را لمس كني
با چشم بسته

23:

سلام مهربون كوچولايشان قهر
من معذرت مي خوام
رسما
برگرد تو تخيل مرطوب
تخيلياي خوشگلت را برامون بنايشانس
آخه پل بيچاره چه گناهي داره به پاي بدعنقي من بسوزه
برگرد خب؟
معذرت مي خوام
بازم بگم؟
بازم معذرت مي خوام
منظور بدي نداشتم از حرفام
بيا ديگه
غصه مي خورم ها
تو نيستي خيلي خشكه اونجا
اصلا خوشم نمي ياد

حالا بگو سايه روشن منت كشي بلد نيست
از اينم پر سوز و گداز تر؟!

بيا تو بغلم آشتي كنيم
بيا ديگه

24:

انتظار...
انتظار...
انتظار برای یک عمر بیهدوه زندگی کردن هم کافی نیست.
منتظر انتظار بی پایان به پنجره های دیگران دل خوش نکن
نمی دانم واقعا پیرمردی یا فقط جوانی و دلت پیر شده..یا شاید هم فقط پیری و دلت خوش هست به جوانی از دست رفته ات...
هر که هستی...از قلب پاک خودت دور نشو!
به خدا! چشمان معصوم جوانی غم زده ات از چشمان من کاربلدترند

25:

یکی بود .

یکی نبود..فقط خدا بود..
یه دختر کوچولو بود ..هر وقت دلش می شکست ..میرفت کنار لبه یه پنجره می نشست و ساکت می شد...
سلام سایه روشنم
من کارتون خواب تخیل مرطوبم باقی می مانم
و با "فاصله" بیننده دلتنگی هاتون
شما آسودگی طی کنید
نمیشه که همیشه من متوهم بشم و شما حالتون بد بشه
یه کم هم شما واقعیات خودتونون رو به رخ بکشید و من لذت ببرم یه ذره هم دلم بشکنه..نفرین به دل نازک
بیا پریدم بغلت..اگه بذاری که لپت رو هم گاز می گیرم
پل! آگه بخوای لپ تو رو هم میشه با دندون مصنوعی گاز گرفتا
جای ایمبل و اریانا و بقیه خالی

26:

مرسي گلم
نفرين به دل نازك( تكبير)
گاز بگير
اتفاقا من تپلم هستم
حالشو ببر
من نمي رم تو تخيل مرطوب تو برو
جاي من نيست جاي توست

27:

سلام ماه کوچولوی شاد..
منم دیگه نمیرم تو تخیل مرطوب
مگه اینکه برگردی
این راه رو باهم شروع کردیم
نباشی معنا نداره
هم تو
هم سایه روشن
هم هرکس دیگه ای که شاید قهرباشه
من نمیدونم
شاید اضافم
اگه قول بدین که جفتتون برگردین
حاضرم قول بدم که دیگه برنگردم
خوبه؟؟
اون دل نازک رو هم نفرین نکن.

خدا رو خوش نمیاد.
هرچی باشه و نباشه ما نمک گیر همین دل نازکیم..
با هرچی که عشقت کشید گاز بگیر
ولی بگیر..
اصلا گور بابای واقعیت
خوبه؟
بیا و از توهم مرطوبت بگو
در و دیوار واقعیت فرو بریزه اگه نتونه تخیل رو تحمل کنه
بیا و ادامه بده
تا همه باهم ادامه بدیم

28:

واه
نفرين به دل نازك!
تو هم كه نازكي
چرا به خودت گرفتي
من كه دوباره اومدم
گمونم اين دومين باره مي خوام برم نمي شه
اما ناراحت نيستم
يه عالمه دوست پيدا كردم با اداي رفتن!

مي گم مهشاد خانوم شما هم طرفدار زياد داريا

29:

پنجره
باز شو!

راه نوری بگشا
بر شب زدگان در خواب رفته

30:

اين چينيه يا ژاپني ؟ اصلاً به چه زبونيه ؟؟؟

31:

سلام به سايه تنهايي من
اومدم با چشماي بسته
اومدم با دل شكسته
اومدم با دل پر ازغصه
اومدم سراغ پنجره رنگي تو
پنجره آبي ابي تو
ولي چشمام نمي بينه
ولي حس مي كنه
رنگ ابي تو رو
وقتي دست مي كشم به پنجره چوبي تو
مي لرزه دستاي خسته و لرزان من براي تو
با مهربوني كه از تو مي گيرم با دستاي خسته ام
آروم پنجره آبي مهربوني تو رو باز مي كنم
كه ناگه در دلهره تنهايي و غصه هام
نوازش نسيم فرحبخشي صورت خشك و خشن منو نوازش مي ده
نمي دونم احساسم راسته يا خوابه
در هر دو صورت چشمانم نمي بينه ولي انگار كه مي بينه
رنگ آبي پنجره و آبي اسمان پنجره تو را
سپاس بي كران از بودن كنارپنجره و لمس مهر زيباي تو را

32:

ما که نفهمیدیم چه خبر اینحا

33:

پس فعلا پنجره ای که صاحبی بخشنده دارد را گشوده ای...

34:

به زبان دل
دلي كه حرفهاي نفرمودني داره
و "ارزش هر انسان به ازاي حرفهايي هست كه براي نفرمودن داره"(شريعتي)

35:

نه بابا اشتباه گرفتی
این بابا اینجا اشتباهی تبلیغ سایتش رو کرده
سایتش هم چینیه:
http://www.rp-cti.com/Chinese/289.html

زبان دل و حرف های نفرموده و شریعتی چه صیغه ایه
آلبالو گیلاس؟

36:

سلام رنگين كمان
چشم بسته
دل شكسته
خسته
با كمي غصه
خوب جايي آمدي

ديدن را به دلت بسپار پير مرد
لمس كردن را
شنيدن را
فهميدن را
بيا نگذاريم دلمان كنج نشين قلب مصنوعي مان باشد
بيا دلمان را بزرگ كنيم اونقدر بزرگ كه جز دل چيزي نباشيم
اونوقت دنيا اونقدر رنگي مي شود نوشته هايت هفتاد رنگ مي شود

پنجره اگر دست و دلمان را نلرزاند كه پنجره نيست
خاصيت پنجره اين هست
لرزش دستت را خوب نفهميدي
حس تازه گي
هيجان
اضطراب
و هربار بي تجربه تر
مضطربتر
و هيجان زده تر خواهي بود
هر وقت ديدي پنجره برايت تكراري شده به دلت شك كن

باز هم از اون سايشان پنجره برايمان بگو

37:

ما با دلمون ديديم
قشنگ هم بود
چون نفهميديم

38:

مني كه حتي سايه ام ندارم
اومدم به سراغ پنجره مهرباني تو
پس از پشت اين پنجره مي خوام بگم :
از پا افتاده ام
همچون ايشانرانه اي متروك هستم
سوخته و نابود شده ام
چنان كسي كه زير آوار مانده هست
تكه تكه و خرد شده ام
بي چاره و در مانده ام
با ديدگاني مات و مبهوت
دز اين روز گار غمگين ،اسير گشته ام
دردهايم به عظمت درياست
من نيز قايقي واژگون در ان
و غريق اين دريا هستم
ولي دستان خشك و خسته من
به پنجره تو رسيده هست
مي خوام دنياي را از پنجره رنگي تو ببينم
شايد روزي من هم سايه اي آرام بخش و دلچسب و ...

پيدا كنم

اگر ...
.


39:

اگر بخواهي

40:

چه جوري ؟
بگو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اگه مي دوني بگووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووو!!!

41:

شايد وقتي ديگر
حالا تاريكم
مثل تو نيستم كه بتونم تو اوج تاريكي به روشني بقيه كمك كنم

42:


به زبون دلش ، سايتشو تبليغ كرده .

43:

مي خوام از پشت پنجره رنگي و آبي آبي تو بگم
.
.
.
هرگز ديگه برنم يگردم
آغوش گشودم و عشق رو به دست آوردم
عاشق شدنم رو فهميدي
بنده تو شدم
قدر منو ندونستي
تو اين دنياي فاني و كوتاه مدت
يادت مياد چطور منو مطيع خودت كردي
ولي طغيان كردم
عصيان كردم
سر كشي كردم
تو خواستي
كه اين جوري باشم
من مثل آب بودم
پاك و ذلال براي تو
ولي نخواستي
ديگه هيچ وقت بر نمي گردم
از پشت اين پنجره گذشته ساخته خودت رو فرمودم
مني كه حتي سايه هم ندارم
خوشا به حال صاحب سايه

44:

وقتي خسته و افسرده ام
تنها و بي اميد
بي كس و بي دل
ياد صاحب يه پنجره مهربوني مي افتم
كه منتظر منه تا برم از پشت اون غصه هامو بگم و خالي كنم
ولي اون مهربون چه گناهي داره
كه اين همه درد و غصه اين تنهارو كه حتي يه سايه هم نداره بشنوه
ولي خوب كجا بايد رفت ؟
به كي بياد فرمود؟
پس بازم پنجره رنگي و چوبي قشنگ اون مهربون
شبها كنار پنجره سايه رنگي
چه اتفاقي مي خواد بيافته ؟
مهم نيست هرچي هست
فقط و فقط
مهربوني و مهربوني و ...
ميام تا با دستاي خشك وخسته ام باز كنم اون پنجره زيباي تنهايي رو كه دنياي تو رو ببينم
منتظر اين تنهاي بي سايه باش

45:


چشمانم را كه مي بندم تمام دنيا در تاريكي فرو مي رود
نور كمرنگي در عمق چشمان بسته ام سوسو ميزند
پشت پلكهاي بسته من چراغي روشن هست
پشت پلكهايم كسي زندگي ميكند
چشمانم را كه مي بندم لبخندي از سر شوق ميزند و به سايشان پنجره پر مي كشد
پشت پنجره مي ايستد و با نفس عميقي هيجانش را فرو مينشاند
دستان نامرئي اش را به پنجره نزديك ميكند
دستگيره را تايشان مشتش ميگيرد
برميگردد ونگاهم ميكند
چشمانش از شوق ميدرخشد
تمام چهره اش ميخندد
همين كه سرم را فرود مي آورم
پنجره را باز ميكند
يكباره نور به داخل اتاق هجوم مي آورد
صورتم را در پشت بازايشانم پنهان ميكنم تا چشمان بسته ام را از هجوم انوار در امان بدارم
همين كه چشمانم به نور عادت ميكنند لبخند من پشت پلكهايم را ميبينم
هميشه ميخندد!
دستم را ميگيرد و مرا به سمت پنجره مي كشاند
دستي را ميگيرم و او را هم با خودم به سايشان پنجره ميبرم
چرايش را نمي دانم
مقابل پنجره ايستاده ايم...........
(كامل ميكني يا خودم كامل كنم؟؟؟؟؟ )

46:

بازم شب شد
بازم تنهام
نمي دونم چيكار كنم فقط يه جا هست كه منتظر منه تنهاست
يه پنجره
يه دوست
يه يار
يه مهربون
مي خوام برم اونجا از پشت پنجره
بياد كنار من
از پشت سر دستاي منو بگير با خودش بنشونه كنار خودش بهم نگاه كنه و بگه
بگو
بگو برام حرف بزن
وقتي اون مهربوني رو مي بينم تمام دردام يادم ميره محو ميشم
تو حرفاش
تو دستاش
تو چشماش
تو صداش
تو تنها پنجره اي كه شايد يه روزي يه سايه اي به من بده
منتظرم تا اون روز برسه

47:

اون طرف پنجره چه خبر؟؟؟؟؟؟

48:

پنجره من اون گوشه بي هستفاده افتاده
انگار كسي پنجره ام را باور ندارد
همين حالاست كه محو شود از تايشان ذهنت
دل نازكي داردو زود به دلش ميگيرد
به دستانم حسادت ميكند
آخر انگار تو دستانم را بيشتر از او باور داري.


بگذار اون گوشه براي خودش مايشانه كند
خودم سر وقت از او دلجايشاني ميكنم
دستانت را تايشان دستانم گرفتم
بگو
حرف بزن
اين دنيا ي پست با تو چه كرد؟
راستي كداممان رنجديده تريم؟
تو يا من؟
دستانت را تايشان دستهايم ميفشارم و فقط به تو نگاه ميكنم
من ديگر نميتوانم حرف بزنم
آخر من سرتاپايم گوش هست
گوشها حرف نمي زنند
تو كه مي داني...

49:

وقتي كه تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه ، همه غصه هاي دنيا تايشان سينه ي منه
تايشان قطره هاي بارون ميشكنه بغض صدام ، ديگه غير از يدونه پنجره هيچي نميخوام
پشت اين پنجـــره ميشينم و آواز ميخونم ، منتظر واسه رسيدنت تو بارون ميمونم
زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره ، منم عاشق ترم انگار وقتي بارون ميباره

بعضي وقتها كه مياي سر رايشان شونه ام ميذاري ، تموم غصه ها رو از دل من ور ميداري
اما اين فقط يه خوابه ، خوابه پشت پنجـــره ، وقت بيداري بازم غم ميشينه تو حنجره

50:

من تنها
اون پنجره مهر تو را می خواهم
من باور دارم ان پنجره تنهایی تو را
پنجره ای که مرا پذیرفت هیچ گاه از یاد نخواهم برد
به تمام وجودت حسادت می کنم
حتی به دستانت
دستانت از وجود مهربان توست
پس همه وجودت را باور دارم
خوشا به حال دستانت که از اون دلجویی می کنی
دستانم در لطافت دستان مهربان تو آرام می گیرد
.
.
.
این دنیا با من سر ناسازگاری دارد
ولی مهم نیست
من سازگارش خواهم کرد
تو رنجیده تری
من رنجشی از این دنیا ندارم
چون پنجره ای پر از مهربانی یافته ام
من برایت خواهم فرمود
از اونچه تو می خواهی
خواهم فرمود از پشت پنجره مهربانی تو

51:

منتظر مي مانم

52:

کنار پنجره نشسته ام.

ماتم ، مبهوتم ، گيجم، متحيرم ؛ غمگينم آري اين بهترين توصيف از حال من هست.


خداوند نيوتون را لعنت کند که با اين همه هستعدادش نتوانست بگايشاند چرا که هر بار که غمگينم احساس سنگيني مي نمايم.
شايد 5.mg
يعني کوله بار غمم اينقدر سنگين هست؟!!!!!!!!!
کنار پنجره نشسته ام .

خيابان ، آسمان، کوچه، کارگر ساختماني که از روبرو درون اتاق مرا ديد مي زند ، همه را مي بينم ولي اونقدر غمگين هستم که در باغ هياهايشان بيرون نباشم.


مي توانم بهتر شوم اگر مي توانستم او را ببخشم .........
اگر بخشيدن در توانم بود ......

53:

باز هم شب شد
باز هم آسمان بر سر من آوار شد
خسته ام
افسرده ام
تنهايم
تنهايم
تنهايم
.
.
هر روز كه به شب مي رسد
چنان در غم تنهايي خود فرو مي روم
كه بغض گلايشانم را مي فشارد
منتظرم
.
.
با دستهاي خشك و خسته
با قلبي غمگين
به در خانه ات مي كوبم
تا در را بگشايي و مرا به كنار پنجره مهرت ببري
من تمناي مهرباني تو را در كنار پنجره ات دارم
تا از پنجره مهرت بهشت را به من نشان دهي
كجايي اي مهربان
منتظرم كه بيايي

54:

من بدون پنجره چيكار كنم
تازه يه پنجره پيدا كرده بودم !؟
پنجره رو تنها نمي خوام

55:

بازم شب شد
بازم دلم گرفت
بازم غصه
بازم غم
بازم درد
بازم تنهايي
.
يه مهربون يه روزي يه پنجره به من داد
ولي خودش كجاست ؟
مي خوام برم پيشش
كنار پنجره اش
ولي اون يه پنجره بزرگتر و قشنگتر بهم نشون داد
اون رو هم مي خوام
ولي تنها نمي خوام
از تنهايي خسته شدم
خدايا تو ميدوني
دارم ميام تا بشينم كنار پنجره مهربون تو كه نمي دونم كجاست
مي خوام از كنار اون پنجره براي هر دوتاتون بگم از دلم
شايد هم نتونم
نمي دونم
ولي بايد بيام

56:

يه روزي يكي بود
كنار من
پشت پنجره مي نشست
و به قصه هاي غصه دار من گوش مي داد
اونم نيست
كجايي؟
كي ميايي ؟
من تنهايي دارم دق ميكنم
تنهايي خيلي درده
خدايا
گوش كن به نداي قلبم
كه فقط تو مي دوني چي ميگه دلم
پنجره منتظر باش تا بازم از كنارت درد و دل كنم
ولي پنجره بي سايه رو نمي خوام
منتظرم!!!!!!!!!!!

57:

پنجره
بازم پنجره
دلم براي پنجره مهرت تنگ شده
كجايي اي مهربون ؟
تا منو به كنار پنجره مهربونيت ببري
دلتنگم
دلتنگم
مي خوام كنارت بشينم و تو آغوشت بگيرم
مي خوام كه دستاتو بگيرم
و چشمامو ببندم و سر رايشان شونت بزارم
تا دستاي مهربونت دستاي خسته منو بگير و آرومم كنه
گرمي دستات منو به اسمون ها مي بره
ديونه پنجرت شدم كجايي؟
اي مهربون

58:

پشت پنجره تو ايستاده ام
ميخواهم پنجره را باز كنم
دلم تنگ هست
گاه ميانديشم اگر دلتنگ نميشدم باز هم تو را مي فهميدم؟؟
ميخواهم تو را سوال باران كنم
ميخواهم از تو گله كنم
ميخواهم به تو بگايشانم
كجايي؟
چرا انقدر كوچكم كه تورا نميبينم
ميخواهم اينجا كنارم بنشيني و گوش كني به حرفهايم
ميخواهم گوشهايت را ببينم تا بدانم كه گوش ميكني
آخر مي داني من اگر اينقدر خدا بودم حتما براي خودم گوش نمي آفريدم تا آسوده باشم از سخنان احمقانه آدمكها
راستي به نظر تو حرفهاي من هم احمقانه نيست؟
به خودم كه نگاه ميكنم تحمل هيچ يك از اين آفريده هاي كج و معوج تورا ندارم
در عجبم تو كه اينهمه بيشتر از من ميبيني و ميفهمي چگونه تحمل ميكني ما را و حماقتمان را؟!!!
يا شايد تو هم عاشقي
آخر شنيده ام و لمس كرده ام اين حقيقت را كه عاشق كور هست.
مانده ام كه چه چيزي در ماست كه تورا عاشق كرده!
شايد بيش از اونكه عاشق من باشي عاشق نفس خودت هستي كه در من دميدي؟
چرا انقدر دلم كفر فرمودنش مي آيد؟!
چرا انقدر دلم ميخواهد تمام عقده هايم را بر سر تو خالي كنم؟
به من چه مربوط اين آشي هست كه تو پختي
خودت فرمودي دوستيم
خودت انگشت كوچكم را با انگشت كوچكت گرفتي و فرمودي دوستيم تا هميشه
دوستي كه هميشه تعريف و تمجيد نشد!
عجب سركش شده ام امشب
دوباره افسارم را كجا رها كردي
كجايي؟ با توام.

حرفهايم را ميشنايشان؟

يا تو هم مثل اين آدمكها موقع دلتنگي مرا ميگذاري و مي رايشان؟
ميتواني براي يك لحظه هم كه شده تخت پادشاهيت را به حال خودش بگذاري و به ياد بياوري كه دوست مني؟
ميتواني يكبار ديگر از اون اوج پايين بيايي و كنارم بنشيني؟
مي تواني دكمه نوقف دنيا را بزني و فقط مال من باشي؟
مي تواني.

پيش از اين اينكار را برايم كردي.

مرده ها و زنده ها را رها كن و فقط به من گوش كن.
من اين دريچه كوچك را باز ميكنم و مي دانم كه با تمام نافهمي هاي من باز هم تو اون پشت نشسته اي تا گوش كني.


چه دشوارست باز كردن پنجره
دلم مور مورش ميشود
قلبم انگار دارد از حركت مي ايستد
انگشتانم لمس ميشود
و حس مرموزي زير پوستم وول ميخورد
حالاست كه تشعش نوري كه از لاي پنجره نيمه باز به اتاق ميتابد همه را بيدار كند و غريبه ها را به اينجا بكشاند
دنبال بهانه ام كه پنجره را ببندم
مي دانم كه تو فهميده بودي
آخر حرفها و درد دلهاي من اونقدر زميني و پست هست كه شرم دارم در حضور تو اين همه را بگايشانم
يا شايد بيش از اونكه دوستم باشي خدايم هستي
پس حرفهايم را چه كنم
حرفهاي آدمكي ام را با كه بگايشانم
تمام دردهاي دل كوچكم به سنگيني يك كوه شده
اين همه درد رايشان قلبم سنگيني ميكند
و هيچ يك از اين آدمكهاي تو تاب تحمل سنگيني واژگان دلم را ندارند

59:

تنهايم
كنار پنجره مي آيم
نسيم ياد تو جاريست
عطر نفسهاي مهربانت دلم را ميلرزاند
راستي تو نفس هم ميكشي؟!
دلم گرفته از اين ناامتي ها
دلم گرفته از اين همه ريا
از خروارها خروار دروغ
از عشق هاي توخالي
دلم بي ريايي ميخواهد
دلم اعتمادش مي آيد
دلم تورا ميخواهد
كه بي ريايي و سرشار از راستي ها و مهرباني ها
دلم تنگ هست
دلم تنگ هست
دلم پرواز ميخواهد
دلم شوق رهايي دارد
كجايي نازنين؟
تنهايم
دستانم خالي هست از نوازش يادت
اتاق كوچكم پر شده از قاصدك
رقص قاصدك هايت را شنيدم
اين همه قاصدك؟!
اين همه تلخ؟!
دلم تنهاست
دل ساده و زودباورم پشت نقاب سردش سخت ميشكند
و اين آخرين قاصدك
در پس اون پيغام شوم چقدر شبيه لبخند نوازشگر توست
دلم كوچك هست
اونقدر كوچك كه شومي پيام قاصدك را بهتر از لبخند مهربانت ميفهمد
ذره اي از وسعتت را با دلم شريك شو
دلم را بزرگ كن
بزرگش كن
فقط تو مي تواني
نازنينم

60:

Gorme diyorsun beni
به من ميگايشاني مرا نبين
gormesem yashayamam
اگر تو را نبينم مي ميرم
gormeden yashayamam
بدون ديدن تو مي ميرم
sevme diyorsun beni
مي گايشاني مرا دوست نداشته باش
sevmezsem yashayamam
اگر دوست نداشته باشم مي ميرم
sevmeden yashyamam
بدون دوست داشتن مي ميرم
kafama taktim seni
ذهنم آكنده از توست
mecnun eyledin beni
مرا مجنون كردي

61:

-------------
سلام ليدر
بازم كه قاطي كردي
وقتي اين همه مي نايشانسي يه چيزي هست


62:

اي صاحب پنجره تنهايي من
مي خوام بيام كنارت
خدايا تنهايي خيلي دردناكه
صاحب اين پنجره كجاست؟
دارم دق مي كنم
خدايا ميگم تو هم بشنو
تا خودش بياد
خدايا تنهايي سخته
درده
زجره
تو چرا تنهايي ؟
آخ ببخشيد تو خدايي
ولي من كه خدا نيستم
تو دوست داري تنها باشي
پس من چرا بايد اينجوري باشم
اگه قراره منم تنها باشم
حوصله ادما رو ندارم
ببر پيش خودت
يا كمكم كن
تموم كن
ديگه بسه
خسته شدم
همه دارن ادا در ميارن
به كي بگم ؟
كي گوش مي كنه ؟
كي مي فهمه ؟
اين صاحب مهربون اين پنجره هم نيست
چيكار كنم
خسته ام
بيا مهربون
دلتنگم
نگرانم
چي بهت بگم ؟
تو هم فرار مي كني
ولي باشه
اونقدر ميام به پنجرت مي زنم
تا باز كني
تا گوش كني
تا كنارت
تو آغوشت
دستم تو دستت خوابم ببره
من كه ول كن نيستم
حالا تو نبين
نخواه
من همه چيز اين پنجره رو دوست دارم
خدا شنيدي...

63:

من خود خواهم
گاه هستم و گاه نيستم
عشقي!
براي همين فرمودم برو سراغ پنجره بي سايه روشن
گوش نكردي و تنهايي دردت آورد
ببخش

64:

اداي خود خواه رو در مياري
تو نمي دوني خود خواهي يعني چي؟
اگه خود خواه بودي اينجا سر و كله ات پيدا نمي شد
تو نمي توني براي من ادا در بياري
بسيار ظريفتر و ملايمتر و مهربون تر از اون چيزي هستي كه فكر مي كردم
خلاصه من با اين پنجره داستان پيدا كردم
نه ميشه بي خيال شد
نه ميشه تموم كرد
نميدونم چي داره
لامذهب بد فرم رفته تو مخم
حالا يه كاريش مي كنم
حالا حالاها باهاش كار دارم
به هيچ كس هم باج نمي دم
پنجره
روشن ترين سايه روشن دنياست
حالا تو بزن زيرش
تو كارت رو بكن
ولي من ...

65:

تا بوده همين بوده هر كي به كار خودش!

66:

دنيا همينه
كجاي اين دنيا زندگي ميكني مهربون

67:

سوال سخت نپرس مغزم ارور ميده

68:

تنها
تنهای تنها
تو هیچ وقت ارور نمی دی
مهربون

69:

از تو هنوز هیچ سوالی نپرسیدم
و نمی خوام بپرسم
مهربون نمی خوام باعث ازارت بشم

70:

بپرسي هم خيالي نيست
فوقش جواب نميدم!
يه روز ااينو به يكي فرمودم فرمود بي ادبي!
خواستم بگم دروغ نميگم
نفهميد
حيف
از پنجره خبري نيست؟

71:

دل پري داري
شناختنت به چه قيمت تموم شد

72:

عجب
داستانت شبيه داستان آراگون شد
خب بعدش چي؟
درست شدي؟ يا اداي درستها را در مياري؟

73:

خوب تحليل ميكني
خيلي ها فرق عشق و دوست داشتن را نميدونن
خود منم نميدونستم
از همون اول فكر ميكردم عشقه
اين خيلي باارزشه كه تو از ابتدا تشخيص دادي
واحدت را باموفقيت پاس كردي
مباركه

74:

بچه هاي خوب من عشق واحد نيست كه پاس بشه
بري سراغ واحد بعدي
مراقب باشيد
جاي يكي از اين عشقا چاهي باز ميشه مي افتيد توش كه ديگه كارتون تمومه

75:

دل تنگم
خسته ام
اومدم بازم كنار پنجره مهربوني تو
با تمام غصه هام
دردام
اندوه
و
خستگي
كه بشينم كنار پنجره زل بزنم بيرون
ولي وقتي كه تو مياي كنارم ميشيني
همه چي يادم ميره
غصه هام فراموش ميشه
چقدر خوبه
كه تو مياي
وقتي دستامو مي گيري
ديگه هيچي نمي فهمم
چقدر لذت بخشه
مهربونيت از دستات شروع ميشه
تمام وجودم رو ميگيره
همش ميگم مگه ميشه خدا
كجا رفتن اون همه درد
وقتي سرت رو شونم ميزاري
تمام وجودم ميلرزه
ظاهرم خيلي اروم ميشه
ولي درونم قيامتي به پا ميشه
انگار خدا تموم مهربوني رو تو وجود تو خلاصه كرده
بعد بهم ميگي حالت خوبه
منم مات مبهوت نگات مي كنم وفقط سر تكون ميدم
با دستاي خشك وخسته ام پنجره رو باز مي كنم
نسيم خنكي به صورت هر دومون مي وزه
كه بيشتر بهم مي چسبيم
من كه انگار تازه متولد شدم
تو دلم از خدا مي خوام كه تمام دنيا همون جا وايسته
وقت ديگه حركتي نكنه
من پنجره رو خيلي دوست دارم
هم خدا رو دارم
هم تو رو
كجايي مهربون؟؟؟؟؟؟

76:

ما چون دو دریچه روبروی هم
اگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز برنامه روز آینده
عم آینه بهشت اما .........

آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد.


77:

چنان فرمودي بچه هاي من ياد پدربزرگم افتادم
عشق نبود كه
رايان فرمود دوست داشته عاشق نبوده

78:

تو خودت گور تنهایی خودت رو کندی حالا هام رفتی توش در نمیایی خودت دوست داری تنها باشی خودت تنهایی جذب میکنی قانون جذب یادت نره

79:

همیشه درد
همیشه خسته ای
همیشه گریونی
همیشه شاکی
همیشه درد داری
پس کی تموم میکنی تا کی میخواهی ادامه بدی تموم کن غما رو دور بریز تو نمیخواهی تمومشون کنی داری ادامه میدی تا کی پیش میری تا کجا میدونی یا تخته گاز داری میری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟
تو خودت تو تو وقت چال کردی از تو گورت بیا بیرون افتاب و ببین نور و ببین اسمون افتابی و ببین با چشمایی پر از شوق پر از زندگی نه غم

80:

وايسادم دم پنجره .

زل زدم به كوچه .

ساكت .

آروم .

يهو يه نفر يه سنگ ريزه پرتاب ميكنه .

كوچه بازم ساكته .

كوچه هنوزم آرومه ، امّا من فكر ميكنم چرا اون سنگ ريزه رو پرت كرد ؟

81:

پنجره ات خاموش ماند!
غصه هایت کمی مرهم یافته یا همچنان به تنهایی تیمار می کنی اون دل مجروح را؟
از این همه خواب!..کابوس یا رویا؟...


82:

دیر وقتی هست که این پنجره تمام تنهایی من را با تابش نور ماه پر کرده هست

چهار چوب خاک گرفتش اونقدر برایم عزیز هست که تا به آخر عمر خودم را از اون جدا نخواهم دانست

83:

روشنایی این پنجره داره کورم میکنه

هر چی بیشتر میخوام ببینم چشمانم کمتر میبینن

برای داشتن این پنجره چه وقت هایی که با حس باور اون گذراندم

اما انگار واقعیت رنگ دیگری ، رنگی که در میان این همه نور گم شده

84:

وقتي تايشان يه اتاق تاريك گير مي افتي
يه پنجره يعني خيلي چيزا
يعني زندگي
يعني اميد
حالا اگه اين پنجره مال تو باشه
ديگه هيچي نمي خوام
من تنها دلخوشيم شده پنجره تو
دوباره دارم ميام كنار پنجره مهربوني تو
چقدر قشنگه پنجره تو

85:

بعضي ادما فكر ميكنن كه خيلي حاليشونه
ميان نصيحت مي كنن
بهت ميگن
دنبال غمي
غصه اي
همش ناله
درد
گريه
هنوز خيلي زود كه بفهمي من چي ميگم
هيچ كس از درد و ناله خوشش نمي ياد
حتي منه تنها
حتي منه خسته
پشت رفتار هر كس علتي وجود داره
حالا حالا ها كار داري
من نه دردم نه غصه
ولي تا دلت بخواد كشيدم
و جلوش وايستادم
خودت رو درست كن
ميدوني كه با توام
هنوز برات زوده

86:

این پنجره برنامه نیست بروی تنهایی باز بشه.
این پنجره قراره برای روزای قشنگ باز بشه.
روزای قشنگی که برای هرکسی میتونه باشه.
این پنجره وقتی زیباست که زیباشناسی هم کنارش باشه.
این زیبایی برای همه ست.
حتی برای کسیکه خودش رو پیرمرد تنها میدونه ولی تنها نیست.


87:

سلام مردی که بر پیری ات پا می فشاری
چندین بار پنجره ات را گشودم تا چهره ات کمی لبخند را مهمان شیشه های بخار گرفته اتاق کند
کاش کمی در هوای مه آلود دلت به رسم جوانی سرسره بازی کنی

88:

حرف دل من رو زدی خانومی.
سنیم نداره ها من نمی دونم چرا اینقدر احساس پیری میکنه.


89:


پیرمرد ها رسم جوانی رو بهتر از هر کودک سرسره بازی آموختند.
برای همین هست که این رسم رو بعضی رسم کهنسالی مینامند.
چون در کهنسالی جوانی آموخته میشه.
پس ای پیرمرد
دستم سبک تر از اون هست که خط خطی های تو رو تاب بیاره، خطی بیادگار برام بکش تا جوان که شدم، بخوانمش..


90:

دلم گرفته
كجاست اين پنجره مهربوني تو
كسائيكه خيلي دلشون شكسته
مي فهمن پنجره يعني چي
كسي كه يه بار هم دوست داشتن رو فهميده
مي دونه درد تنهايي يعني چي چون قبلا تنها نبوده
شاد بوده
به خاطر دوست داشتن شاد بوده
مهربون دستمو بگير و ببر كنار پنجرت
مي خوام كنارت
كنار پنجرت بغضمو باز كنم
منتظرت مي مونم
تا منو با خودت ببري

91:

------------
وقتي به نداي قلبت گوش مي كني ا زبرزخ مشكلات و آلام از مسير پل ابري عبور مي كني
ديگر هراسي از بلندي مسير نداري
چون قلب پاكت تو پرواز مي دهد

92:

سلام به خانومی گل و آقا پیره
شاید روزگار برایش پیری زودرس را رقم زده!!!
بجنگ مرد!..با روزگار سر ستیز داشته باش..
من بچه ام..می دانم..اما گاهی..فقط گاهی ..زیر یه خم روزگار را کله پا کردم..خیلی کوتاه مدت وموقتی ..اما پیروزی ماندگار می شود اگر خودت بخواهی

93:

سرسره بازی مهم هست..بی حد وحصر
با مخ .پخش زمین شوی ..اما ..دوست های کوچولو و شیرین ومهربون و..نازنازی ..دستت رو بگیرند و دوباره از پله های سرسره بالا روی
یادش به خیر گاهی برعکس از سطح شیبدار سرسره بالا می رفتیم..عجب دل و جراتی داشتیم!

94:

کاش دنیا پر بشه از تو
بیا این پیرمرد جوون را ببر سرسره بازی
کار خودته
فقط تو

95:

سلام گلم..کجایی.دلم تنگ شده ..خیلی..زیاد
تو از اون بالا هولش بده ..من این پایین هواشو دارم

96:

سلام
همین جام
همین جایی که همیشه بودم
چرا اینجوری نگاه میکنی
مثل مامانم وقتی میدونه دارم سرشو گول می مالم!
من هلش میدم اما مطمئن باشم هواشو داری؟
نذاری بری پی بازیگوشی

97:

سلام گلم.
نه پیریش به خاطر روزگار و غصه هاش نیست.

چون خیلی قوی تر از اونه که بخواد با مشکلات پیر بشه.

دونستن زیاد پیرش کرده.

از صحبتاش معلومه خیلی میدونه برای همینم زود پیر شده.
پیرمرد مهربون احساساتت هنوز جوونه پس اینقدر از پیری حرف نزن.

98:

دیگه نگاه نمی کنم
بیچاره مامان! بیچاره تو...بیچاره نگاه
نمی دونم...می خوام بازیگوشی کنم..اما نمیشه..چرا!

99:

پس سلام مرد دانای پیر..چطوره بهت بگیم..پیر دانا..اینجوری کمتر دلمون میگیره
ببخشید انقدر دست و پاگیر شدم..اما دانای پیر!...غصه نخور! سعی کنم هیچی ندونم؟..بدونم؟...منم هیچی نمی دونم...فقط !

100:

سلام به مهربونا
سلام به دختراي با مرام
سلام به دل بزرگتون
سلام به مهربونيتون
شماها منو خجالت زده مي كنيد
منم يه ادم ساده ام
پيري يعني فكر زياد
الهه يه چيزايي رو فهميده
من فقط انگار خيلي چيزا رو ديدم
ولي تا حالا تجربه نكرده بودم
نمي دونم چه جوري
انگار قبلا بودم و ديدم و كشيدم
هيچ وقت تو سن خودم نبودم
حتي از بچه گي
بي خيال
از لطفتون ممنون
اره منم بچه كه بودم هميشه سر سره رو برعكس بالا مي رفتم
سخت بود ولي بالا مي رفتم
شما ها هر دوتا تون خيلي بلا هستيد
و خيلي خوشحالم كه شيطنت شما رو درك كردم

101:

--------------
مهربون
من ديگه تنها سر سره بازي نمي كنم
اگه بخوام سر بخورم
تو رو هم با خودم مي برم
تو پشتم ميشيني و من جلو و با هم سر مي خوريم
وقتي رسيدم پايين
ديگه نگران نيستم
وقتي رسيديم پايين تو نيفتي رو زمين

102:

من دوست ندارم دل كسي به خاطر من بگيره
حتي براي اسمم
اگه لازم باشه مي رم تا كسي رو ناراحت نكنم
غصه هم نمي خورم
اونقدر ناراحتي و غصه داشتم كه ديگه غصه هم كم اورده
شما خيلي چيزا مي دونيد
اگه بخوايد بيشتر هم ميدونيد
مرسي از لطفت

103:

سلام مهربون ترین
من چیز خاصی نمیدونم فقط از پستات فهمیدم خیلی بیشتر از سنت میفهمی.

و میدونم دانایی زیاد خیلیا رو پیر کرده.

ولی مهربون هنوزم احساساتت بکره پس سعی کن با همینا جوون بمونی.

خیلیا به مرامت و مهربونیت نیاز دارن.

پس شاد بمون و زنده دل.

104:

نه رفتن شما کسی رو خوشحال نمیکنه.
منظور مهشاد رو من متوجه شدم.

مهشاد دوست داره شما هم مثل همه جوونا حرف از جوونی بزنی و شاد باشی.

منم همین رو میخوام.


105:

-----
ادما خيلي عجيبن
وقتي از پشت پنجره به بيرون نگاه ميكني
فقط ميبيني و نسبت به چيزي كه ميبيني
عكس العمل بسيار ضعيفي نشون مي دي
ولي وقتي پنجره باز ميشه
هواي تازه مي خوره تو صورتت يا سردت ميشه
يا لذت مي بري و يا ...
ادما هم چهره واقعي خودشون رو تو قالب تن پنهان كردن كاش پنجره دلشون رو باز مي كردن
و يه كم صافتر خودشون بودن و اين همه داستان پيش نمي اومد
باز از لطف و توجهت ممنونم
تو الهه نازي
خوش باشي

106:

كجايي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اي كه پنجره اي رو براي من باز كردي
تايشاني كه نمي دونم كي هستي؟
تايشاني كه داري مهربوني مي كني
تايشاني كه تو فكر مني
تايشاني كه داري منو مي دزدي
باز كن پنجره ت رو
تا نسيم خوشت نوازش بده صورت خشك و خسته منو

107:

داری بزرگ می شی؟
خوب شد نگاه نمیکنی
داشتم ازت می ترسیدم

108:

من و سرسره؟
شوخیت گرفته؟
برو با ماه بازی کن اونه که کوچولواه
من مواظبتونم

109:

از چرخ به هر گونه همی دار امید
وز گردش روزگار می لرز چو بید
فرمودی که پس از سیاه رنگی نبود
پس موی سیاه من چرا گشت سفید

110:

من ديگه سرسره بازي نمي كنم
من زيادي سر خوردم
فقط شايد به ماه نگاه كنم
ولي ديگه حوصله ماه رو هم ندارم
من نياز به مواظبت ندارم
شماها بازي كنيد و لذت بريد
خوشيش مال شما جوونا

111:

چرا نه ؟
این ماه خیلی شاده
باهاش بازی کنی بهت خوش میگذره
همه غصه ات از یادت میره
باور کن

112:

منو مسخره نكن
بچه گير اوردي و سر به سرش مي زاري؟
ماه كجا بود؟
دل كجا بود ؟
دوست كجا بو؟د
همش كشكه
همه يه جوري گيرن
تو بدترين واقعياتي كه داري ميان سراغت و بايد كمكشون كني
اين داستان من
خانوم خانوما
ديگه مال خودم نيستم
درونم قيامتيه كه اگه ببيني وحشت مي كني
ولي بايد موند
كمك كرد نمي دوني تو اين چه خبره

113:

اين ديونه تنها
يه كار بد كرد
اونقدر پنجره مهربون خودش رو محكم بست
كه شيشه اش شكست و دست مهربوني رو بريد
و حالا حالاها اون زخم خوب نميشه
ولي من اون پنجره رو خيلي دوست دارم
خيلي
ببخشيد مهربوني كه جواب مهربونيت رو با زخم دادم

114:

آفرين
خوب از حقت دفاع كردي
مقابل اين پرستارهاي دروغين
دوستان مجازي
دل هاي از جنسي ديگر
غمت فقط براي خودت
اين حق تو هست
درد رنج غم شادي هرچيز كه دوست داري
همون باش
بهتر كه چيزي باشي كه ميخوان باشي
از طرف يه پيرمرد عين خودت..


115:

من هر چی تو بگی هستم..حتی کشک..
ببخش , اگر سرسره های رنگارنگ و شیرین کودکی رو به پنجره زنگ زده و آهنین زندگی پیرمردها آوردم..
ببخش منو..

ببخش ما رو..ببخشید منو.

یادم رفته بود..همیشه یادم میره
چرا انقدر زود یادم می ره
یادم رفته بود ,
یادم رفته بود ..یادگاری های مشترک آلبوم اختصاصی آدم های این دنیا ..همه جا خریدار نداره..
یادم رفته بود
دل من و این پرستار های دروغین پیش غم هات منگنه شد! اگر باور هم نمی کنی تا ابد ..سه .هیچ به نفع تو!
مگه میشه پنجره رو باز کرد و شادمانه خندید در حالی که مردی زیر باران در منظره رو به پنجره با حسرت به خاک سرد زیر پاش نگاه میکنه....
فکر کردم بشه ..در و دیوار وپنجره های کوچک این خانه رو .حتی به قدر لحظه ای .ناچیز سپید و براق کرد..همیشه اشتباه بودم..
به قدر لحظه ای که میان ناشناخته ها اسیر گشت و جان دادنش حتمی ست..
ببخش

116:

من می میرم اما هرگز بزرگ نمی شم...شاید شدم اما پیر نه! اگر هم روزی پیر شدم ..آینه خلوت که هست ..چشم کوچولو های الکی امیدوار رو تشنه نمی کنم...
از من؟! سایه روشن از من ترسیده...

بسی مشعوف گشتم

117:

نوش جان

پیر نمیشی
پیر شدنم هنر میخواد
کار تو نیست
بچگی هنر توست

118:

ما که حال کردیم
حرف دل منو زدی

119:

این نت مزخرف را دیدی؟
سرعتش افتضاح بود
میخواستم همون موقع بهت بگم اینو دیلیت کن
اما نت کوفتی با این سرعت مسخره نذاشت کارم را انجام بدم
اه
غریبه های فضول اومدن اینو خوندن
چه معنی داره عذرخواهی کنی
فرموده بودم که خوشم نمیاد

120:

من قصد جسازت به كسي رو نداشتم و ندارم
افكارت بسيار و قشنگ و محترمه
خدايش نمي خواستم ناراحتت كنم
تازه منظور بدي هم نداشتم
پيري ديگه

121:

--------
مهربون
ادم وقتي كسي رو ناراحت ميكنه
بايد جسارت عذر خواهي رو هم داشته باشه
به هيچ خدايي ربطي نداره كه من عذر خواهي كردم
و بخواد سوء هستفاده كنه
بازم ببخشيد
مرسي از لطفت
تقصير خودم بود

122:

سلام به آراگون پير دانا
وقتي كسي را پيدا ميكني كه خيلي بيشتر از تو ميفهمه و هيچ ادعايي هم نداره چكار بايد بكني؟
خب من چون نقطه مقابل توام ميتونمبا اجازه شما كمي حسودي كنم و اندكي ذوق زده بشم و خيلي اميدوار.( من اخيرا دوتا پسربچه 17 و 20 ساله هم پيدا كردم كه خيلي ميفهمن.

بضي وقتا بيشتر ازمن اما اينو به كسي نگو)

ميخوام بخاطر تو و اون دوتا و همين طور پل دلشكسته و مهشاد زنده و مهم تر از همه بخاطر اينكه هزار بارخواستم برم اما هربار يه بهانه منو برگردوند تا شماها رو داشته باشم خدا رو شكر كنم.

چقدر خوبه آدم انقد روشن باشه نه؟

123:

سلام به
مهربون ترين سايه روشن دنيا
تو خيلي مي فهمي
و درك بالايي داري
در هركجاي اين دنيا كه هستي سلامت و شاد و پيروز باشي
از طرف يه پير مرد تنها

124:

--------------
سلام به خانوم سايه روشن
شما اين دوست من
يعني ليدر من اراگون رو هنوز نمي شناسيد
يه كم سخت ميشه بهش نزديك شد
ولي وقتي خوب بشناسيدش
اطمينان خوبي پيدامي كنيد
يه كم ديونه هست
ولي خوب مي فهمه
حالا وقتي اينارو بخونه 100% يخه منو ميگيره
ولي چه ادمي روهم پيدا كرديد؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
موفق باشد
كمتر ميام
ولي پيگير نوشته هاتون هستم

125:

این دو تا رو منم میشناسم همچین خبری هم نیستا.


126:

پنجره

127:

پشت پنجره تنهايي ام

سرماي باران به شيشه مي زند

براي رسيدن به لحظه اي

تمام زندگيم چشم بر اين انديشه مي زند

که پروردگارا

تمام جوانيم را

اشکهايت تيشه مي زند

پنجره

128:

پشت این پنجره، یک نامعلوم، نگران من و توست..


129:

سلام دوست من
چه خبري هست
روشنمون كن

130:

اینکه عقلشون از سایه بیشتر باشه.
اونا رو میشناسم.
بیشتر نیست.


131:

مرسي
ازت خوشم مياد
صريح ميگي

132:

فرمودم كه
بعضي وقتا
تو از كجا ميشناسي؟!

133:

سلام
شما خوبين
دوقلوها چطورن؟
واسه من كه نزديك شدن سخت نبود
چه آدمي را پيدا كردم؟!
اگه راست ميگي خودت چرا دوستشي
شما هم موفق باشين

134:

یادت رفتا
قبلا دربارشون باهم حرفیده بودیم.
میخوای اسم ببرمشون؟

135:

تازه يادم افتاد
فرقي نداره گمونم همه ميشناسنشون

136:

سلام
کی فرموده من ناراحت شدم!
نفرمودم که افکار کودکانه وآبکی من رو مورد الطافت برنامه بدی که اینجوری تعریف می کنی
بچه که بودم..یه پیرمرد همسایه ای داشتیم..هر وقت توپمون می افتاد تو حیاط خونه شون ..یه چاقو بر می داشت ...می زد ..توپ بینوا رو سوراخ سوراخ می کرد..من توپم اینجا افتاده ها..سالم وسرزنده می خوامش..فرموده باشم!...

137:

اين پير مرد توپ رو خالي نمي ده...
يه شاخه گل همراه ...
دلش مي خواد توپ اين دوستاي خوبش هر روز بيافته تايشان خونه اي كه نداره
و هر روز بارها ببينتشون

138:

يه وقتي
يه فرشته اي
يه مهربوني
يه
وقتي كه ناراحت بودم
وقتي كه غصه دار بودم
وقتي دلم مي گرفت
فقط هم اون مي فهميد
دستمو مي گرفت و ميبرد كنار پنجره مهربونيش
كنار خودش مي نشوند و دستمو اروم ميگرفت و ...
بعد نگام مي كرد و مي فرمود چته ...؟
چي شده؟
منم همه دردام يادم ميرفت
كجايي ...؟؟؟؟؟؟؟
دارم دق مي كنم
ديگه حوصله كسي رو ندارم
ممكنه بازم مدتي نباشم
از نبودم و نديدنت حالم گرفته هست
نمي دونم اخرش چي ميشه
هر كي يه جوري مياد و ميره
ولي من بازم تنهام
اينه
اخرشم اينه
بازم تو !!!!!!!!!

139:

پیرمرد کاش میدونستی
که من حتی به توپی که توی حیاطت میفته هم حسادت میکنم..


140:

تو خيلي زرنگتر از اوني هستي كه توپ تو حياط بندازه
اره جوون
تو خودت معلمي
مياي و سر به سر اين پير مرد مي زاري!!!!!!!!!!!!

141:

منم یه قصه ی خوشگل نوشتم میخواین بدم بخونینش ؟

142:

نه عزیز دلم
نفرمودم که من توپ رو میندازم توی حیاطت
..


143:

-------
باشه
قربونت
تو هر كاري كني
ما پايتيم

144:

بله حتما
چرا كه نه!!!!!!
بانايشان قصه نايشانس
چي برامون نوشتي؟

145:

من کاره ای نیستم دوست گلم
توپ دست من نیست..


146:

عجب داستاني شده اين توپه!!!!!!!
همش تقصير اين خانوماست
كه هي ورزش مي كنن

147:

نشستم تا بياي و منو كنار پنجرت ببري كه نيومدي
منم بدون تو پنجره رو مي خوام چيكار كنم
يه كم با خدام دعوا و گله گي كردم
و هي به پنجره اون نگاه كردم
نمي خوام تنها به پنجرش سر بزنم
بيا كه هميشه منظرم
منتظر دستاي تو
تا ببري كنار پنجره مهربونيت
وقتي كه نيستي
چقدر تلخ انتظار
چقدر سختي كه تو ...

148:

ميخواي منم يه توپ بندازم تو حياط تو؟!
چه سودي بحالش داره وقتي يه غريبه توپ براش بندازه
اوني كه بايد باشه نيست
حواستو جمع كن تو بازيات يكي ديگه را قاطي نكن

149:

مي خواي تو يه توپ بنداز
تو حياط پل
تا اونم از توپ بازي لذت ببره
ولي ايا توپ بازي بلده اين جوون باهوش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

150:


آره اما نه با هر كسي!

نشستم تا بياي و منو كنار پنجرت ببري كه نيومدي
منم بدون تو پنجره رو مي خوام چيكار كنم

يه كم با خدام دعوا و گله گي كردم
و هي به پنجره اون نگاه كردم
نمي خوام تنها به پنجرش سر بزنم
بيا كه هميشه منظرم
منتظر دستاي تو
تا ببري كنار پنجره مهربونيت
وقتي كه نيستي
چقدر تلخ انتظار
چقدر سختي كه تو ...
دوست ندارم ادا در بيارم
حداقل الان نه
دلم ميخواست ميتونستم واقعا يه كاري بكنم
متاسفانه نميتونم يا نميشه يا...


151:

---------
فكر بد نكن
افكارت رو خراب نكن
نوشته ها يه دنياي ديگه هست
اگه بشناسيش

152:

اونموقع با توپ پاره پاره ي خودم چيكار كنم؟..
نوشته اصلي بوسيله saye_roshan نمايش نوشته ها
چه سودي بحالش داره وقتي يه غريبه توپ براش بندازه
اوني كه بايد باشه نيست
حواستو جمع كن تو بازيات يكي ديگه را قاطي نكن
درسته غريبه هست.

اما لابد غريبه اي كه نميخواد غريبه بمونه.

وگرنه چرا توپش رو ميندازه تو حياط؟؟
نوشته اصلي بوسيله aragon نمايش نوشته ها
مي خواي تو يه توپ بنداز
تو حياط پل
تا اونم از توپ بازي لذت ببره
ولي ايا توپ بازي بلده اين جوون باهوش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خستم.

خسته تر از اينكه بتونم يه پاس گل بدم.

چه برسه به اينكه گلي بزنم.
دروازم هم سوراخه سوراخه..
شايد واسه همينه كه توپ ها ترجيح ميدن ديگه تو اين حياط نيفتن..
نوشته اصلي بوسيله saye_roshan نمايش نوشته ها
آره اما نه با هر كسي!
بايد اسمتو عوض كرد و گذاشت پُل شناس..

!

153:

شما هر دو تا تون خيلي خوب هستيد
شماها نه اهل توپ بازي هستيد و بلد هستيد ادا در بياريد
از
دو جنس
دو فكر
و بسيار با شعور كه مي دونيد چي مي خواهيد
ولي يه كم ميترسيد
حرف نمي زنيد
پل
و
سايه روشن
خيلي خوبيد

154:

پیرمرد خرفت؟!!!
من از همه دارم فرار میکنم اونموقع تو میگی که..؟!
در ضمن من حرف میزنم، سایه سکوت میکنه و میزاره میره..



حق ندارم بترسم؟؟؟

155:

به به دعوا شد
مرسي
چه پسر مودبي
پيرمرد پير مرده
ناراحتي نداره
اگه پير نبود كه برات اش مي پخت
بي خيال
من ميشناسمش
با رفيق ما بد تا نكن
دمت گرم
يه كم ديونه هست
فعلا ارومه
قاط بزنه
همه چي رو بهم مي ريزه
فرمودم كه ديونه هست
ناراحت نشو
فكر كنم منظورش رو بد فهميدي

156:

بابا ترس نداره
همه زنا ادم خوارن
مواظب باش
چون اگه بخوان
بلايي سرت بيارن 3 سوته
نگراني نداره
بلايي كه سر اراگون اومده تهشه
بي خيال ترس كيلو چنده
فقط بايد خبر دار باشي
همين

157:

مرسي ايمان
حالا كه پنجره منو باور داري پنجره بارونت ميكنم فقط منتظر باش پام به خونه برسه

اونموقع با توپ پاره پاره ي خودم چيكار كنم؟..

اگه پاره نبود ميشد يه كاريش كرد

درسته غريبه هست.

اما لابد غريبه اي كه نميخواد غريبه بمونه.

وگرنه چرا توپش رو ميندازه تو حياط؟؟
چقدر تو حسودي بشر!
آدم به پيرمرد ها هم اععتماد نكنه و تو پشو بهشون نسپره پس بايد سرشو بذار بميره
برو پير شو بعد بيا توپشو بگير الان يه كم زيادي خطرناكي

خستم.

خسته تر از اينكه بتونم يه پاس گل بدم.

چه برسه به اينكه گلي بزنم.

پس حالا لقب تو را بذاريم خسته
نه پل نه كايشانر
خسته

دروازم هم سوراخه سوراخه..

تعميرش كن
اين مهشاد با يه پست همه رو برد تو خط فوتبال و توپ..
خوشمان آمد
مهشاد بيا ببين چه كردي با اين تاپيك
شايد واسه همينه كه توپ ها ترجيح ميدن ديگه تو اين حياط نيفتن..

فرمودم كه سر وگوشت نجنبه توپ از سر و كولت بالا ميره
بايد اسمتو عوض كرد و گذاشت پُل شناس..

!
زيادي خودتو جدي نگير
حيف سايه روشن نيس؟

شما هر دو تا تون خيلي خوب هستيد
شماها نه اهل توپ بازي هستيد و بلد هستيد ادا در بياريد
از
دو جنس
دو فكر
و بسيار با شعور كه مي دونيد چي مي خواهيد
ولي يه كم ميترسيد
حرف نمي زنيد
پل
و
سايه روشن
خيلي خوبيد
چي ميخوايم؟!
پيرمردها هم آرره؟
همه تون هم جنسين ديگه چه ميشه كرد

من حرف میزنم، سایه سکوت میکنه و میزاره میره..

سايه كيه؟
اگه ميدونستم انقدر حرص درآره بيش از اينها سكوت ميكردم
بابا ترس نداره
همه زنا ادم خوارن
مواظب باش
چون اگه بخوان
بلايي سرت بيارن 3 سوته
نگراني نداره
بلايي كه سر اراگون اومده تهشه
بي خيال ترس كيلو چنده
فقط بايد خبر دار باشي
همين
خبردار؟
عمرن اگه بتونه
تا بياد تكون بخوره كاررش تمومه
چه كنيم ديگه توانا آفريده شديم
آدم خوار را خوب اومدي.حالا واقعا حيف عمر و وقت ماها نيس كه شماها خيال كردين بايد پاي خوردن شما تلف بشه!

158:

عزیز دلم من کسی رو که نشناسم که باهاش اینجوری صحبت نمیکنم.

چون به صفای پيرمرد باور دارم بهش فرمودم "خرفت"!.

گاهی کسانی رو که خیلی عزیزن رو اینجوری با کنایه باهاشون صحبت میکنم.

توی اون لحنم خرفت یعنی عزیز، یعنی گل.

ولی خودت بگو که اگه میفرمودم گل و عزیز یکم زشت تر! نبود؟ پس مثل دو تا پیرمرد باهاش حرف زدم..

چاکرش هم هستم..
نوشته اصلي بوسيله saye_roshan نمايش نوشته ها
اگه پاره نبود ميشد يه كاريش كرد
زیادم پاره نیس.

من یکم غلو! کردم..
نوشته اصلي بوسيله saye_roshan نمايش نوشته ها
چقدر تو حسودي بشر!
آدم به پيرمرد ها هم اععتماد نكنه و تو پشو بهشون نسپره پس بايد سرشو بذار بميره
برو پير شو بعد بيا توپشو بگير الان يه كم زيادي خطرناكي
بازم که فرمودی خطرناک! آخه چرا؟؟
نوشته اصلي بوسيله saye_roshan نمايش نوشته ها
پس حالا لقب تو را بذاريم خسته
نه پل نه كايشانر
خسته
این من نبودم که تو تخیل اسمت رو گذاشته بودم خسته؟!
نوشته اصلي بوسيله saye_roshan نمايش نوشته ها
تعميرش كن
اين مهشاد با يه پست همه رو برد تو خط فوتبال و توپ..
خوشمان آمد
مهشاد بيا ببين چه كردي با اين تاپيك
دیگه برنامه نیست برگرده!
نوشته اصلي بوسيله saye_roshan نمايش نوشته ها
فرمودم كه سر وگوشت نجنبه توپ از سر و كولت بالا ميره
همین الاون یه چاقو پیدا میکنم و سر و گوشم رو میبرم که دیگه نجنبه.

خوبه؟!

159:

آره نشونم بده ببينم

160:

آره، اسمشو گذاشتم ادبیات رضا!..
نوشته اصلي بوسيله saye_roshan نمايش نوشته ها
اصلا پاره هست؟!
راستشو بخوای نه، نزاشتم پاره شه..


نوشته اصلي بوسيله saye_roshan نمايش نوشته ها
الان تو دلت ميخواد همه چي را سياهتر از اوني كه هست ببيني
درست ميشه
نه.

یکم صدامو بالا آوردم که لااقل شنیده شه.

وگرنه قصدی نداشتم.

درست هم نمیشه..
نوشته اصلي بوسيله saye_roshan نمايش نوشته ها
چون ثابت نشده كه نيستي
ثابت شده که هستیم؟ خوبه منم از ثابت نشده ها در مورد شما ها هستفاده کنم؟!
نوشته اصلي بوسيله saye_roshan نمايش نوشته ها
خب حالا اسم منو دزديدي
بنظرت هنوز خسته ام؟
نه.

اینبار این منم که خستم..
نوشته اصلي بوسيله saye_roshan نمايش نوشته ها
پرش دادي؟

نوشته اصلي بوسيله saye_roshan نمايش نوشته ها
آره نشونم بده ببينم
یعنی سر و گوشم رو ببرم؟!

161:

نوشته اصلي بوسيله پُل نمايش نوشته ها
بايد منم همين كارو بكنم
راستشو بخوای نه، نزاشتم پاره شه..


آفرين
تو نذاشتي؟!
نه.

یکم صدامو بالا آوردم که لااقل شنیده شه.

وگرنه قصدی نداشتم.

درست هم نمیشه..

ميشه حداقلش اينه كه زخمش قديمي بشه
از من كه بدتر نيستي با همين دستاي خودم پرش دادم
ثابت شده که هستیم؟ خوبه منم از ثابت نشده ها در مورد شما ها هستفاده کنم؟!
نه اما تا بياد ثابت بشه كي مرده كي زنده
اره خوبه
بدم نمياد بدونم

اشتباه نكن
خطرناك براي امثال مهشاد با خطرناك براي من فرق داره
براي من تو دلنوشته ها خطرناك بودي
اونم واسه جوابي بود كه به پستم دادي
خداي نكرده من دارم سعي ميكنم فراموش كنم اما تو داشتي خرابش مي كردي
ميدونم يه جورايي احمقانس اما تلقينم خوبه تا حالا خوب بوده
واسه خودم ادا در ميارم
فقط خرابش نكن
نه.

اینبار این منم که خستم..

خسته نباشي

حيف
دوسش داشتم
یعنی سر و گوشم رو ببرم؟!

بريده بودي الان مهشاد داشتي اونجوري كه اون ميخواست
مثل خودم و ام پي اچ
مثل خودم و تنها990
مثل خودم و اراگون
مثل خودم و خودت
دقت كردي همه دوستاي من پسرن؟!
از لائيك تا مسلمان دو آتيشه
روشنفكرتا متعصب!
راستي ها خودمم دقت نكرده بودم!

162:

سلام ..
دروازه چرا!؟
من یه توپ قرمز داشتم که خال خال سفید بود..
هم بازی بچگی هام .دیوارهمسایه بود ..من می زدم به دیوار..دیوار دردش می گرفت و من می فهمیدم..اما باز می زدم..
دیوار هم مهربان نبود و به تلافی کار من توپم را روانه خانه همسایه می کرد..
دیوار پیر دانا.مهربانتر ازدیوار خانه سرد کودکی ماه هست
حالا که کمی..فقط کمی بچه نیستم( هنوز هستم)
برای کبودی آجرهای جسم پیر دانا مرهمی جز عشق نمی یابم..عشق به آینده ای که تلخی های چرخ گردون را برایت ..ملایم و نرم کند..شاید..

دست های پینه بسته پیر دانا ..باز هم پره های آسیابان بادی را به گردش وا داشت..

پس به پا خیزید طوفان های جهان گستر..پیر دانا را تنها مگذارید..خواهش می کنم
سلام..اومدم ..سرسره و توپ و قاقالی هامو بردارم..ولی گذاشتم بمو.نه/..شاید روزی لازمت شد..می دونم از ناز وادای دختر کوچولو ها خوشت نمی آد..ولی این بار به رسم جوانی برایت آرزوی سرزنده بودن می کنم
سنگ ..کاغذ..قیچی...
کاغذ
همیشه .عاشق کاغذ بودم ..در برابر سختی ها پیروز هست .هر چه قدر هم که قیچی روزگار تکه تکه اش کند..

163:

سلام به همه دوستي خوبم
به مهربوناي خودم
به پل عزيز و فهيم
به مهشاد زيرك و باهوش
به مهربون ترين سايه روشن دنيا
به شما ها كه خيلي دوسشون دارم
پنجره رو باز كنيد تا هواي تازه صورت قشنگتون رو نوازش بده
يه كم اون لپاتون سرخ بشه
شما ها خيلي خوبيد

164:

سلام..
نوشته اصلي بوسيله aragon نمايش نوشته ها
شما ها خيلي خوبيد
آره، شماها خيلي خوبيد..

165:

مرسي از مهربونيات مهشاد گلم

سلام به آراگون مهربون
مرسي از باز كردن پنجره

يه خواهش
ممكنه لطفا پشت پنجره كه نشستين واسه بابام دعا كنيد


166:

دعا میکنم به حرمت تمام پدرهای خوب دنیا، سایه پدر عزیز و مهربون و دوست داشتنیت همیشه بالای سرت باشه.
آمین..


167:

سلام به آراگون مهربون
مرسي از باز كردن پنجره

يه خواهش
ممكنه لطفا پشت پنجره كه نشستين واسه بابام دعا كنيد


سلام به مهربون
از خدا مي خوام
از دادار مهربون
به خاطر پاكي و صافي دلت
خدا
باباي مهربونت رو برات نگه داره و هميشه سلامت و شاد بالاي سرت باشه
امين

168:

سلام به آراگون مهربون
مرسي از باز كردن پنجره

يه خواهش
ممكنه لطفا پشت پنجره كه نشستين واسه بابام دعا كنيد


سلام به مهربون
از خدا مي خوام
از دادار مهربون
به خاطر پاكي و صافي دلت
خدا
باباي مهربونت رو برات نگه داره و هميشه سلامت و شاد بالاي سرت باشه
آمين

169:

ممنونم پل مهربون
دعات قشنگ بود

نوشته اصلي بوسيله aragon نمايش نوشته ها
سلام به مهربون
از خدا مي خوام
از دادار مهربون
به خاطر پاكي و صافي دلت
خدا
باباي مهربونت رو برات نگه داره و هميشه سلامت و شاد بالاي سرت باشه
امين
ممنونم مهربونترين پيرمرد

170:

عشق ورزیدن خطاست

حاصلش دیوانگیست

عشق بازان جملگی دیوانه اند

عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند

عشق کو

عاشق کجاست

معشوق کیست

جنبش نفس هست که عشقش خوانده اند

اونکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما

گر بیابد بیشتر

گر ببیند دلبران تازه تر

عشق عالم سوز خاموش می شود

چهره ی ما هم فراموش می شود

171:

یک نفر دلتنگ هست.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند...


172:

دوستان و آراگون عزیز ورود بی مقدمه ی مرا می بخشید؟
!

پنجره هایتان را ورق زدم
.

مات و متحیر و سرگشته اطرافم را می پایم.

خدای من
!!! پنجره ی من پس کجاست؟
هر چه می گردم نه پنجره ای نه روزنی، فقط دیوار
چرا هیچ وقت پنجره ای نساختم تا اون گونه که شما می گویید بادِ صمیمیِِِِ دوره گرد صورتم را نوازش کن
دیا قطره های شاداب باران غرق لطافتش کند
.

تا فریاد بر آورم من هستم
! درست همین جا!

چرا هر روز با چشمان پف کرده و خسته از تکرار بیهودگی هایم به آینه خیره می نگرم
.

چرا هرگز به شفافیت و یک رنگی پنجره ها نیاندیشیده ام
.

من هر روز در گیر آینه ها بودم و بی پنجره زیسته ام
.

آینه های هرزه گو و نقره اندود
آینه های ظاهر بین و ترسو
خدایا
! شهامت یک پنجره با قلبی شفاف می خواهم .

دوستانم یک پنجره دارید که به روی دیوار من بگشایید
!!!!!!!!

می خواهم با تیشه ای دیوارم را پنجره کنم
.

پنجره ای می خواهم
.


173:




174:

سلام دوست تازه وارد و خوش قلم
تيشه را بردارو زودتر دست بكار شو
پنجره ات را بساز
ما منتظريم

175:

كافيست چشمانم را ببندم تا دوباره سر و كله اش پيدا شود
دلتنگش بودم
دلتنگ تمام بي ريايي هايش
با همان لبخند مهربان و همان نگاه معني دار
ميخواهم تمام عمر كنار پنجره بايستم و تماشايش كنم
فقط او را
دختركي را كه پشت پلكهايم زندگي مي كند
دلم ميخواهد اين چند قدم را بردارم و او را از نزديك لمس..

نه..

محكم بغلش كنم
محكم محكم
انقدر كه با من يكي شود
تاديگر اورا در روزمرگي هايم گم نكنم
اما مي ترسم همين كه انگشتم لمسش كند مثل بخار در هوا گم شود
مثل سراب كه هر چه به اون نزديكتر مي شايشان گم تر مي شود
نگاهش پر ازانتظار هست
همين كه سرم را فرود مي آورم به سمت پنجره پر ميكشد
بر ميگردد و باز هم لبخند مهربانش را نشانم ميدهد
دوست دارم تمام عمر همين جا بايستم و فقط نگاهش كنم
او را كه هر قدر بيشتر پيدايش ميكنم بيشتر دوستش ميدارم
و بيشتر لذت مي برم از بودنم
از انسان بودنم
و از تولد
و حتي مرگ
دستش را به سايشانم دراز ميكند و من به سختي گام بر ميدارم
خدايا چقدر من دورم از او
نزديكتر كه ميروم تاره مي فهمم كه چقدر دورم
چقدر دور بودن دردناك هست اگر بداني
دستش را نميگيرم تا فاصله بيش از اين عذابم ندهد
همين كه دستش را به سمت پرده ضخيم رايشان پنجره مي برد صورتم را زير بازايشانم پنهان ميكنم تا چشمان بسته ام را از هجوم انوار در امان بدارم
ذره هاي نور را رايشان صورتم احساس ميكنم
و نسيم مهرباني كه بايشان خدا مي دهد
مي خواهم كنار پنجره بنشينم و با يك نفس عميق خدا را تايشان ريه هايم حبس كنم
چقدر خوب كه هميشه اينجايي
هر وقت كه من اراده كنم
فقط بگذار دستانت را بار ديگر لمس كنم و بدانم كه هستي
دستان نرم و مهرباني كه مثل هيچ چيز نيست
دوستت دارم
دوستش دارم
دوستشان دارم
مي داني؟
چرا اينطور شد؟
كدام يك را دعا كنم
چه بخواهم
من هرگز شهامت خواستن نداشتم و اينبارهم مثل هميشه..

خودت بهتر مي داني
فقط بگذار همين جا بنشينم
در سكوت و در كنار تو

176:

خیلی دلم میخواد بدونم این مهربون کیه که با آراگون ما نامهربونی کرده
پیرمرد دانای مهربون دوست داشتنی
بودنت کنار این پنجره به دلا صفا میده
پنجره مهربونیت رو باز بذار تا همه از بودن باهات لذت ببرن.
اون موقع می بینی که تنها نیستی
یه عالمه پروانه دور پنجره ت جمع میشن
تا از مهربونیات هستفاده کنن

177:


اشتباه کردی.

مثل همیشه (؟!)
درست ورق نزدی.

وگرنه بهتر قدر آینه هات رو میدونستی.
تو فقط مجذوب پنجره شدی.

وگرنه آینه هات شایسته این نبودن که اینگونه نادیده بگیریشون.
همیشه یادت باشه:
آینه و پنجره و حتی پُل، هیچکدوم نقصی ندارند.

نقص در دیوار هست.

چه دیوار روبروی آینه، چه دیوار پشت پنجره و چه دیوار روبروی پُل..


پس فکری بحال دیوارهایی که چیدی بکن.

وگرنه پنجره هم مثل آینه دردی ازت دوا نمیکنه..
آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند؟
آینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه
از پشت هفت دیوار
دیوارهای صاف
دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو
دیوارهای من
دیوارهای فاصله بسیارند
..
دیوارهای تو ، همه آینه اند
آینه های من ، همه دیوارند.............


178:

تو راست می گویی دیوارهای من همه آینه اند.
همون آینه ای هر روز مرا امر می کنن به دیوار بودن.
آینه ها دردی ازم دعوا نمی کنن
یعنی یه روزی می کردند .
اون روزهایی که هیچ تصویری از بودنم نداشتم.
از شرنگ زندگی چیزی نمی خواستم.
معلق بودم.
نه خدایی داشتم نه قلبی و نه زمینی برای زیستن
چونان تشنه ای در کویر بیهوده گرد خود می چرخیدم و فریاد می کشیدم.
آینه ها قلبم را خدا کردند.
پایم را زمین
دستم را خیرخواه
کالبدم را انسان
آینه ها خط کشیدند روی هر چیزی که خود پرستی ام را زیر سوال می برد .
پل
اگر می دانستم شکستن آینه ها دردی از دوشم بر می دارد
می شکستم همه را
اما نیک می دانم به این آینه های سمج سخت محتاجم.
چون این منم که آینه را مفهوم می دهم.
اما دیوار
می دانم که دیوار کشیدن یعنی جدایی اما همیشه با این دیوار هایی که برایم ساخته اند
با این دیوارهایی که بدست خود خشت به خشت روی هم چیدم زندگی کرده ام.


دیوار تمام شادی من هست
دیوار هیاهوی درون نا آرام مرا خاموش می کند .
دیوار قلبم را صاف و دست نخورده نگه داشته
می ترسم از پنجره ها
ولی می خواهم
وقتش رسیده که یک بار درد پنجره داشتن را حس کنم.
چون مادری که درد نوزاد داشتن را می پذیرد تا پنجره ای تازه از جهانی دیگر داشته باشد.
من دیوارم را به دست خود می شکنم .
شما دوستان خوبم پنجره اش را بسازید.
به هر سویی که می خواهد باشد
به سوی کویر
من به تماشای شبش می نشینم
به سوی دریا
من تماشای امواجش می نشینم
به سوی جنگل
من برگهای بیشمارش را می شمارم تا بمیرم
به سوی کوه
من بر بلندای قله هایش پرواز می کنم ،هر روز از دریچه ای کوچک چشمانم.

179:

وقتي كه تنها ميشي
ياد پنجره مهربونت مي افتي
واي چقدر قشنگه
البته اينو تو دلت مي گي
ولي چيزي نيست !
كسي نيست !
مهربونت !!!!!!!!!!!!!!!!
شده اخره نا مهربونا
ولي مي مونم
تا يه روزي برگرده كنار پنجره شكسته اين تنهاي تنها
دوست داشتن دل مي خواد نه دليل
اينو 100 بارم فرمودم
بازم ميگم
تو با من نامهربوني كن
ولي من
اين كار رو نمي كنم
پنجره شكسته
هميشه منتظر مي مونه
...

180:

لکه‌های آفتابی، در صدایت خانه دارد
از دهانت یاس می‌روید، حرفهایت سایه دارد
اهل من، ای آشنای باستانی
رنج تو دنباله دارد…

181:

شیشه ای می شکند ...

یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید...شاید
این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه
ی پنجره را زود شکست.



کاش امشب که دلم مثل اون شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از

اون را بر می داشت...

مرحمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم...

هیچ کس هیچ

نفرمود، قصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم

کمتر هست؟؟؟

182:

وقتي بس طولانيست
كه كسي پنجره اي براي من باز نكرده
كسي يادي از اين تنهاي تنها نكرده
پنجره باز كند
و
حداقل نگاهي به اين خسته تنها داشته باشد ...
باز هم منتظر پنجره خواهم بود
روزي باز خواهي گشت
و پنجره دلم را باز خواهي كرد
هر چند اينك انرا نفي مي كني
ولي ايمان دارم
كه به خواسته ام خواهم رسيد

183:

سلام آراگون عزیز
پنجره ام را گشوده ام
به روی تمام آدمهای زمینی پاک
تو را هم می بینم.
چقدر زیبا و صبور

184:

خون در قلبم می تراود:
مواج و فوار
دوستان جایش می سوزد.
جای پنجره می گویم.
خدا لعنتان کند
که مرا دربه در هر نگاهی کردید با پنجره ای که ساختید.
خدا در آتش جهنم شما را بسوزاند
اگر این پنجره را از من بگیرید.
آری، جایش می سوزد و می گدازد :
خروشان و جوشان
درد میکشم و می خواهمش
جان می دهم و باز می خوانمش
صدای فریادم را نشنیده بودم یعنی اینگونه نشنیده ام
دیگر به سادگی و بی تفاوتی دیروز چشم از هر نگاهی بر نمی دارم.
در هر برق نگاهی از دریچه ی پنجره ام
به دنبال چیزی می گردم
به دنبال قلبم در برق نگاهی می گردم
می یابم ، اونچه می خواهم
اونچه می دانم.


185:

امروز با اطمینانی بیشتر از همیشه پنجره دلم را به روی همه عشق ورزیدن ها بستم
پنجره های دلم را نیز یکی یکی کور کردم
دیواری از پیش ساخته کشیدم بر گستره همه ادم های متهوع نماينده

186:

سلام پير مرد مهربون
فرموده بودم كه سايه روشن زير قولش نميزنه
اين همه چيزي كه برنامه بود به محض رسيدن به خونه بزارم

187:

پشت پنجره تو ايستاده ام
دلم تنها و بي تاب هست
دلم هوايي شده اين روزها
دلم پرواز ميخواهد
دلم
دلم
آخ
خدا
كجايي مهربانم؟
خسته ام
خسته ام از اين زندان
خسته ام از اين همه اسارت
چه فكر قشنگي را تايشان ذهنم جاي دادي براي پايان داستان
ميخواهمش خدا
ميخواهمش.
خدايا چگونه ثابت كنم كه ميخواهمش.
هيچوقت چيزي را اين چنين با تمام وجودم نخواسته بودم.
مهربانم به تمام كرم و مهربانيت قسمت ميدهم
به تمام امامانت
به تمام زيبايي هايت
خداي خوبم
اين كار را برايم ميكني؟
زيبايي قصه ام را از من نگير
مهربانيت را نشانم بده
التماست ميكنم
من ميخواهمت
من ميخواهمش
ميخواهم زيبا بميرم
زيبا و مفيد و بهنگام
نميخواهم اينگونه زندگي كنم
تلخ و سرد و بي معنا
خدااااااااااا
(بي تاريخ!)

188:

  • به ياد تو و پنجره مشتركمان
    امشب به ياد توام(16 مهر)
    مردي از جنس درد
    تنهايي و سكوت
    نتوانستم تو را بفهمم
    مي نايشانسم
    نوشتن وادارم ميكند تا بفهمم
    هرگاه به ياد تو و غم هايت مي افتم دلم به درد مي آيد
    كاش ميتوانستم براي يكبار هم كه شده خدارا از عرش قدرت به فرش بكشانم جاي او بنشينم و تمام زيبايي هاي دنيا را يكجا به تو ببخشم
    يعني من بيش از او تورا دوست دارم؟
    بيش از او مي فهمم؟
    چه آرزايشان احمقانه اي!!!

189:

داشتم فكر مي كردم
يعني هيچ كس جز من به تو فكر نمي كند؟
پس چرا دست همه ما را نمي گيري و خودت را از اين مرداب بيرون نمي كشي
دستم را بگير دستش را بگير
بيابيرون
اين بيرون اونقدر ها هم بد نيست
مي داني..
نبايد به اين ابله ها كه اطرافت را پر كرده اند اهميت بدهي
ساده نيست
من امروز زخم تازه اي خوردم
و باز هم متنفر شدم از اين همه آدمكي كه اطراف من جمع شده اند
چقدر نفرت انگيزند...
كاش مي دانستند اگر نبودند بهشت همين جا بود
يعني ابله ها هم به بهشت مي روند؟!!
بي زحمت به خدا بگو جهنم را براي ما رزرو كند
هر چه دورتر از بهشت بهتر
19 مهر87

190:

شب
سكوت
تاريكي
من
خدا
مي خواهم
پنجره ام را ميخواهم
گم شدم
روزمرگي مرا در خود غرق كرد
چه شبهاي خوشي داشتم با ادعاهايم

191:

دروغ
اين همه دروغ
اه
حالم بهم ميخورد از خودم
دوباره گم شدم...
چه ساده
چه ساده ميشود گم شد
چه ساده
چه ساده ميشود پيدا شد
همين الان نامه اي به خدا مي نايشانسم
و او مرا پيدا مي كند و نشانم ميدهد
فقط چند دقيقه وقت مي گيرد
هيچ كس نمي داند چه طعم شيريني دارد حرف زدن با او
اگر ميدانستي
اگر مي فهميدي..

192:

به نام زيبايي
سلام
خوبي؟
دوباره رفتم و تمام دنيا را گشتم و برگشتم پيش تو.
ديدي؟
باز هم دوستي ها تو خالي ازآب در آمد.
تو كه ميدانستي
مانده ام من از تا كجا ميخواهم ندانم.
كمكم مي كني؟
كمكم ميكني تا دوستي تو را ابدي كنم؟
هيچ پرسيدن نداشت
خودم ميدانم كه كمك مي كني.
كاش من يكي ديگر مثل تو اين پايين داشتم تا هر وقت دلم تنها مي شد مي رفتم و كمك مي خواستم.

و او هم هيچوقت سر كشي هايم را به دل نمي گرفت و هر بار كمكم مي كرد.

يكي از جنس تو.

يكي كه مي شد لمسش كني.

كاش ميتوانستم تو را لمس كنم.

تو را كه اينهمه مهرباني.

نوشتنم مي آيد امشب
اونهم فقط براي خودم و تو و پنجره ات

193:

خداجونم شده تا بحالاونقدر پر باشي براي نوشتن كه دو تا دست و يك مغز را كم بياوري؟
شده بترسي از پريدن اينهمه احساس؟
شده دلت بخواهد وقت بايستد و تو باشي و قلم و كاغذ تا فقط بنايشانسي؟
آخ بادم نبود كه تو خدايي
ببينم تا بحال شده از خدا بودنت خسته شده باشي؟
ميدوني داشتم فكر ميكردم چه چيزها كه من دارم و تو نداري.
ببين من چه دارم.
تو هيچ كس را نداري كه برايش بنايشانسي.

كسي را نداري كه برايش حرف بزني.

كسي را نداري كه هميشه و هميشه پشت پنجره اتاقت نشسته باشد وهمه حواسش به حرفهاي تو باشد واييييي ببين من چه ها دارم كه تو نداري

چقدر خوش بحالم ميشه وقتي به تمام چيزهايي فكر مي كنم كه من دارم و تو نداري.به تمام احساساتي كه من دارم و تو نداري.

تو نمي داني آدم بودن گاهي چه حالي دارد.

من ميتوانم گناه كنم.

ميتوانم توبه كنم و ميتوانم اطمينان داشته باشم كه بخشيده شده ام.

من ميتوانم بنده كسي باشم گرچه او را خوب نميشناسم اما تو هر گز بندگي نكرده اي كه بداني چ حالي دارد كه هميشه آغوش يك نفر برايشانت گشوده باشد گرچه پست ترين بنده اش باشي.

خدا بودن چه غريب و دشوار هست.
چه قدر تنها و غريبي.

تو حتي مادر هم نداري.

يا يك پدر.


چه فكر كردي كه مرا آفريدي؟
خيال كردي من براي تو كودك سربه راهي خواهم بود؟ خوب كردي من هم دلم ميخواست باشم.

ميداني درد از كجاست.

اونجا كه من را پشت پلكهايم پنهان كردي و من هر چه ميكنم نميتوانم اون را بيرون بياورم و تماشايش كنم و بشناسمش..

دلم براي خودم تنگ شده.

بگذار چشمانم را ببندم و برايت بگايشانم كه چه ميبينم.


194:

يك قلم مو
يك سطل خالي رنگ
من
و پنجره اتاقم
پنجره ام زنگار بسته
مي داني...
چند روزي بود كه اون را باز نكرده بودم
فرمودم كه
دل نازكي دارد كه زود مي شكند
بايد زنگارها را خوب بزدايم
و اون را به زيباترين رنگها بيارايم
آبي
سبز
و قرمز
آبي براي خودم
سبز براي اژدهاي پير
قرمز براي ...هر اونكس كه قرمز را دوست دارد
چشمانم را رايشان هم ميگذارم
دخترك پشت پلكهايم اينجاست
چقدر دلم برايش تنگ شده بود
مدتها از اونوقت كه او را از پشت پلكهايم بيرون كشيدم و دل سيري به تماشايش نشستم ميگذرد
ميدانم همين كه چشمانم را رايشان هم بگذارم او را پيدا ميكنم اما گاهي اونقدر غرق مي شوم در اين مرداب پست و فراموشي چنان بر من مستولي ميشود كه بر هم نهادن پلكهايم را هم از ياد ميبرم.
اونقدردلم برايش تنگ شده كه نمي تواني تصورش را بكني.
به او نزديك ميشوم.

دلم مي خواهد بازوانم را دور او حلقه كنم و محكم به قلبم بفشارمش اما.....

خدا....چرا مرا انقدر دور از من پنهان كردي كه اين همه با هم غريبه باشيم..چرا هرچه ميكنم نمي توانم اين چند قدم را بردارم و پيدا شوم..اين همه نزديك؟ اين همه دور؟ درست مانند تصايشانري از بخار..ميترسم دستم را نزديك ببرم و محو شوم...


اژدهاي سبز هم اينجاست
چه دل دلي ميكند براي باز شدن پنجره
كمي اين پا و اون پا مي كنم
ميخواهم سبزي نگاهش را قرض بگيرم براي رنگ زدن پنجره
ميدانم كه نگاه بخشنده اي دارد
( راستي مي شود لطفا سپس پنجره سري به سبزي چشمانت بزنيم و دل سيري تايشان چمنزار چشمانت بدايشانم؟ هوس كرده ام آهايشان چابكي بشوم و تايشان دشت سرسبزت بدوم.

مي شود؟ مي شود؟)

سبز از او
آبي از من
قرمز از من من
پرده ضخيم را كنار ميزنم و..
باز هم به اينجا كه رسيدم همه ذوق نوشتنم كور شد......
شايد وقتي ديگر.....
اينبار درست از همين جا آغاز خواهم كرد...

195:

زيباترين نوشته هاي
مهربونترين
سايه روشن
مي دونم دلت خيلي پره
ولي هر چيزي بهايي داره
براي اينكه به بهشت بري بايد بميري
براي اينكه ادم خوبي باشي بايد بديهات رو دور بريزي
پس داري يه چيزي مي دي كه چيزاي خوبي رو به دست بياري
دختران پاك و خوب به بهشت مي روند
اما دوزخ سهم منه
نه جاي تو و امثال تو
تايشان دوزخ يخه خيلي از ادما رو ميگيرم
و تو هيچ وقت اونجا رو نخواهي ديد

196:

-------------
دوست من سلام
مي دونم خيلي شاكي هستي
ولي هيچ كس به غير از خودت نمي تونه به تو كمك كنه
كسي كه بايد باشي باش
تقريبا داستان تو رو فكر مي كنم فهميده باشم
ولي همه چي دست خودته
مي توني براي خودت جهنم بسازي
و يا مي توني واقعيات رو جوري كه آسيب نبيني درست كني
از دست اين پير مرد هم شاكي نباش
مي تون يشاكي هم باشي
من نه سر پياز و نه ته پياز
من فقط يه پير مرد تنهام كه بيشتر از اون چيزي كه تو مخيلاتت تو بتوني فكر كني بد بختي كشيدم
و مي دونم چي مي كشي ولي مقصر خودتي
اره دوست من
تقصير خودمونه

197:

پـشت پـنـجـره

هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم

شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم

هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم

شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را

کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...



هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم

زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود

گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟

آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی

زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی

مـکـتــوب ِ یــار ؛

نـیـاورده ســت ؟

.....



هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم

هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...

198:

سلام دوست عزیز
فرمودم دوست چون خودت دوستیما خواستی
اونی که میشناسیش میدونه که یکی دیگه از قانونام اینه که یا با کسی دوست نمیشم یا اگه شدم تا آخرش میمونم
مجازی نه حقیقی!
باید ز چند نفر معذرت خواهی کنم
1شما دوست عزیز
2سایه روشن
3دارکوب
4بقییه کسانی که تو این مدت باهاشون بد رفتاری کردم
فقط واسمون دعا کنید
دوست داشتی پیام شخصی بزار تجربه دوستی هایی که اولش با جنگ و دعوا بوده را داشتم

199:

pashid panjereh hatono bebandid hava sardeh sarma mikhorid

200:

hameh inja afsordan cheh khabareh 1kam az shadi begid az chizayeh khob mageh mordid

201:

پنجره براي ادماي بيمار نيست
پنجره براي كسائيكه مي فهمن دوست داشتن يعني چي
عشق يعني چي
تنهايي يعني چي
كسائيكه پنجره اي رو باز مي كنن
ادا در نمي يارن
مي خوان بگن اگه كسي بفهمه

202:

به پنجره نیست
به آینه نیست
به پل نیست
به تخیل نیست
به هیچ نیست
کسی به چیزی بند نیست
همه بهانه هست
بهانه هایی برای بودن
بودن هایی برای درک کردن
و درکی برای ادامه دادن
پس ادامه بده این افسانه رو
که من نیز چون تو شاعر افسانه ی خویشم..


203:

یه اتاق سرد سرد پنجره های نیمه باز

یه قلم یه کاغذ با یه دنیا حرف و راز

...



دارم وصیت می کنم می خوام برم یه جای دور

اونجایی که فرشته ها هستن واسم سنگ صبور

طناب دارو می بینی توی اتاق مال منه

می خوام برم پیش خدا این آخرین راه منه

...



به خدا جهنمم از این عذاب بهتره

دارم میرم تا لااقل باشم واست یه خاطره

دارم میرم تا نبینی التماس دلمو

دارم میرم تا که خدا حل کنه این مشکلمو

...



فقط یادت باشه عزیز پنجشنبه ها منتظرم

لااقل بذار تو گور یه لحظه آروم بگیرم

وقتی میای یه شاخه رز بذار سر مزار من

یه فاتحم واسم بخون یاد جوون رفتن من
پنجره

204:

سلام عزیز دلم! این چند روز انقدر با دنیای حقیقی حرف نزدم که انگشتانم درد گرفت از بس در این مجازی حرف زدم...
امشب به دیدارش می روم..این روزها مهربان تر شده..از پدرت برایش می گو.یم..خودت چطوری؟
پیرمرد ! کجایی؟..پیری زودرس گرفته ام و هنوز کودکانه ..هق هق های شبانه را آه می کشم..زیر نور ماه تا کسی نبیند..نشنود...
احوال تنهایی هایت چطور هست!؟

205:

سلام ماه كوچك غمگينم
ممنونم عزيزم

عجيب كه وقتي دردي هست او هم مهربانتر هست
شايد برايمان بهتر باشد كه هميشه دردي داشته باشيم

پير نشو
نفرمودم هستعدادش را نداري
بي هستعداد
پير خوبي نميشي
دوست ندارم
بچه بمون
بچه هامون تموم شدن
تو ديگه نه
لطفا

206:

برای منی که فهم را از یاد برده ام ..بله..درد خیلی خوبه..چرا؟!...از اینکه دردمند باشم وخدادوست..حس بدی ندارم..حتما این هم از نافهمی ست..
باشه...سعی میکنم..

207:

نه.

درد خوب نیست.

ولی بهترین بهانه برای پرداختن به درمانه..
چون درمان علاوه بر درمان درد(هر نوع درد از هر جنس)، باعث درکِ بودن میشه.
و درکِ بودن، یعنی درکِ زیبایی
و همیشه یادمون باشه که:
"درک زیبایی، درکی زیباست.."

208:

آموزگار شده ای؟
همیشه یادمون باشه..هر کسی نسخه خودش رو داره..نمیشه به راحتی دارو ساخت و درمان کرد

209:

آره.

جمله هایی رو که از آموزگارانم یاد گرفته باشم رو همیشه یاد میدم.
و جمله های خودم رو فقط نقل میکنم..
این جمله رو بارها خونده بودم تا بفهممش.

و شرط میبندم که قبول داری این جمله نسخه تو هم هست.

نیست؟

210:

شرط نبند وقتی اسبت چموشه..اینم جمله من...
نه نسخه من نیست..در شرایط فعلی نیست...تو فرمودی هست..خوب شاید باشه..مگه هر چی من می گم نسخه منه!...درک زیبایی! با نگاه کدام ماه درک را سر خواهد کشید

211:

با نگاه ماهی که خودش زیباترینه.
با نگاهی که عمیق ترین و صاف ترین نگاهه
نگاهی که زیبایی ایجاد میکنه
این نگاه شایسته درک زیبایی هست
و این درک شایسته ی لقب زیبایی
؟

212:

سلام به مهربانان مهربان
پيري براي من هست و بس
شادي براي شماست و بس
اگر دردي هست اجرتي هست براي پاداش ساخته شدن شما
خرده نگيريد
خرسند باشيد از دوست داشتن بي غل و غش دادار مهربان
از فهم شماست كه دوست داشتن پاك او را درك كرده ايد

213:

سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ايشانرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و داين را تباه

عاقبت هستي خود را دادم
آه سر گشتگي ام در پي ان گوهر مقصود چرا؟
در پي گمشده خود به كجا بشتابم؟
مرغ آبي اينجاست

در خود اون گمشده را دريابم
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار
كاروانهاي فرو مانده خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنچره را

تو اگر باز كني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذر از زيور و اراستگيچ

من تو را با خود به خانه خود خواهم برد
كه د راون شوكت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش

چون تراايشاندن مهتاب به شب
مهر از اون مي بارد
باز كن پنجره را
من تورا خواهم برد

به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خايشانش
كه در اون مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس

صحبت از سادگي و كودكي هست
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد

كودك خواهر من
امپراطوري پر وسعت خود را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام را مي داند

نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا؟
با تو اين قصر خوش خواهد فرمود؟!
باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد
به سرود خروشان حيات
آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز
بهتر اون هست كه غفلت نكنيم از آغاز

بازكن پنجره را
صبح دميد.

214:

سعي كن
بيشتر
ميتوني
مطمئنم

از نافهمي نيست
از فراموشكاريست
خصلت بديه
هممون داريمش
همين كه تو نعمت غرق ميشيم اونقدر به خودمون غره ميشيم كه همه چيز را از ياد مي بريم حتي انسان بودن را
و گاه بايد يكي از اين نعمتها را از دست بديم تا دوباره برگرديم
وگرنه انقدر دور ميشيم كه تا ابد در نافهمي و كج فهمي غوطه ور ميشيم

ولش كن اين چرندياتو
توپتو بردار و بيا بازي كن
نميدوني تماشاي بازي تو چه حالي ميده

215:

درسته شاید سعی کنیم همیشه به یاد خدا باشیم
اما همیشه یک لحظه تمام رشته ها رو پنبه میکنه

خیلی وقته توپ بازی نکردم

میشه من رو هم بازی بدید!!

216:

يك لحظه غفلت
و ميدوني خوبيش كجاست
مجبور نيستي يك عمر پشيمون باشي
ميتوني برگردي
و دوباره خدا را داشته باشي
و همون آدم بشي
همون آدم يا اگر بخواي خيلي بهتر
خيلي خيلي بهتر

توپ بازي در تخصص مهشاده
بيا دعا كنيم همون دختر بچه شيطون بشه
و من قول ميدم كه حتي منم باهاش بازي كنم

217:

شاید ...
اما میدونی هیچ وقت نشد که بخوایم خدا همیشه پیشمون بمونه

همیشه وقتی فکر میکنیم بهترینیم ، کمترین میشیم

باز خوبه حداقل این حس رو داریم که خدا داره نگاهمون میکنه


دعا میکنم که مهشاد همون دختر شیطون باشه
و به من هم توپ بازی رو یاد بده
فقط من بلد نیستم خوب بازی کنم
اگه اذیتم کنید
قول میدم بزنم زیر گریه

218:

آواتور جديد مبارك
خيلي قشنگه

مگه هميشه پيشمون نيست؟
اون هست
اين ماييم كه گاهي نيستيم

آخجون يه پسر گرگرو
برو تو تيم مهشاد
آخه من نميتونم هم تيمي هام را اذيت كنم
خيلي وقته پسرآزاري نكردم

1.

اگه بچه بودي زنگ در خونه امت را ميزدي در بري
2.

اگه هنوزم ميتوني تو اتوبوس پلاستيك بتركوني و زير نگاه غضب آلود امت بزني زير خنده
3.

اگه هنوزم مزه بستني يخي زير دندوناته
4.

اگه از دست تام و جري حرص ميخوري هنوز

بفرما تو
مطمئن باش مهشاد تو تيمش راهت ميده
آره مهشششاد

219:

سلام رفقای پاک و با صفا!
شرمنده! ..من در حال حاضرتوپی ندارم..
همسایه ها توپم را غارت کرده اند..
اما هرگز اینگونه نخواهم ماند..نیمکت ذخیره خالی این تیم اکنون پُر از ماه هست..
سعید عزیز ! اگر توپ دار شدم در انتظار پاس گلی از من می مانی؟!
اینجا که یار کشی ندارد ..هر کس آمد می تواند روی چمن شنا کند..داور این زمین سال هاست که خواب را سرلوحه هر قانون نانوشته ای کرده ..خوابی پویا واَمن!
نمی دانم این دروازه بان سمج چه از جان سبزه های روشن و سبز رنگ این زمین می خواهد..از بس که یک جا ایستاد و لگدمالشان کرد..
درست سه شنبه هفته پیش بود که مصدوم شدم و...اما هنوز هستم..
پیرمرد دانا!..سایه روشن لطیف من//رضای مرظوب و بی آب وعلف کویری....الهه ناپیدا..سعیدی که در قلب خدا آرام گرفته ای..رابین هودی که محروم ماندن از همبازی شدنت.
توپ بازی ام نمی آید!
چه کنیم؟! چمن ها را آب دهیم تا زمین به باغی سبز و با طراوت تبدیل شود
گرگم به هوا..بدویم و نسیمی خنک را تنفس کنیم..لب ها از عطر این همه حسرت خشکید.".کاش" را به "یقین" بیاراییم..
بیهوده نباشم..بیهوده نباشیم!

220:

پنجره
پنجره مهربانيتان را سپاس
پنجره قلبتان را سپاس
پنجره عشقتان را سپاس
بدرود تا درود ابدي

221:

بدرود تا هر پنجره ای که نام زیبایی چون تو را فریاد کند
پنجره ای گشودنی تا ابد..
شاید پرواز روحت را به نظاره نشستم و گریستم..اگر لایق اون بودم ..می مانی پیرمرد..
در خاطرم می مانی

222:

دوست من
پنجره اي كه باز كردي
هميشه باز مي مونه
خيلي ها هستند كه بايد از اين پنجره دنياي خودشون رو ببينند
و اينكه با اين پنجره انس گرفتن

223:

آراگون مهربون
پنجره را تو يادم دادي
يه لحظه بود
باور ميكني
لحظه كه تاپيك تورا ديدم و پنجره ام را پيدا كردم
تا هميشه سپاسگزارم
مطمئن باش نميذارم اين پنجره خالي و خلوت بمونه
خودم همه صفحاتش را پر ميكنم
تنهايي
حتي اگه مهشاد و بقيه نباشن

224:

سلام
ماه كوچك تابانم
گرچه مصدومي اما باز هم هيچ كدام از اين ماه هاي ذخيره به خوبي تو نميتابند
راستش را بخواهي همه ما تلاش معدومي كرديم تا اداي ماه بودن را در بياوريم اما دريغ از ذره اي هستعداد!!
از سوباساي فوتباليست ها كم نداري گلم
با همان مصدوميت بيا و گلي را تو دلهاي ما بنشان
فكر نميكني بدون ماه هميشگي مان ممكن هست بازي را صفر صفر ببازيم به داور
آراگون كه رفت و حتي نماند تا بازيمان راببيند و تشايشانقمان كند
پل هم كه سالي يكبار پا به توپ ميشود
سعيد هم كه هنوز تازه كار هست (تازه گرگرو هم هست)
من كه اصلا بازي بلد نيستم
رابين هم كه جخ دوقلوهايش از سر و كولش بالا بروند
"مهشاد دل طلايي اميد تيم مايي"

225:

امروز صبح بدون احساس خاصی پنجره را بستم ...

کمی تلخ بود اما زود یادم رفت ...

دیگر نه صدای ان دو پرنده ی زیبا و دلنشین را میبینم و نه تصویر شان را ...

پنجره ها را شاید روزی در هم شکستن سر از ان بیرون برده فریاد خواهم زد ...

فریادی از ته دل از سر نفرت و عشق و شهوت ...


226:

سلام بر هستاد قلم!
من اما دريچه هاي كوچكي داشتم رو به دنياهايي گونه گون
همه را بستم
همه را
تا پنجره اي تازه را با چشمان گشوده تجربه كنم
حال در انديشه ام كه مباد همين يك پنجره را هرگز نداشته باشم
سردي ترس تمام درونم را به انجماد كشانده
راهي دشوار در پيش دارم
به خدايت كه سر زدي يادي از من بكن

227:

یکی از همان ادمهای پشت پنجره ...

( عادی و سرد و بی حس ) فرمود خدا هست ..

چند شب پیش دختری مسیحی در گوشم زمزمه کرد ...

خدا هست ...

به هرجا نگاه کردم خدا را دیدم و ندیدم ...

چشمانم دیگر کور شده ...

نمی بیند ...


228:

با چشم کور هم میشه دید.

مراقب چشم دلت باش..
اگه بخوای راهش رو پیدا میکنی.

حالا واقعا میخوای؟..


229:



را چی را ؟ تو بلدی ؟

230:

من راه خودم رو بلدم.
تو هم راه خودت رو.
راه ها با هم فرق میکنن.
ولی شروع یکسانی دارن.
راه رسیدن به خدا رو میشه از کتاب خدا یاد گرفت..


231:



ان وقت لازمه مطمئن باشی این کتب از خود خداست ...

از کجا معلوم خدا خودش اینا را نوشته ؟

232:

خیلی ساده.
کافیه بخونیش.
اونوقت اگه خوندیش و به خدا نرسیدی، حق داری نتیجه بگیری که از جانب خدا نیست.
فقط بشرطیکه بخونیش.


233:

ديدي و نديدي؟
پس چرا نديده ها را بزرگش ميكني؟

234:



میدونی چیه ؟ تو خیلی معمولی هستی /..

معمولی تر از ونی که فکرش را میکردم ...

یه ادم ساده که فکر میکنه علامه دهره ...


235:

معمولي بودن عيبه؟!

236:

تو از من راه رسیدن به خدا رو پرسیدی.
اگه بهت میفرمودم فلان کار رو بکن و فلان راه رو برو و فلان معجون رو بخور علامه دهر بودم؟
و حالا که بهت فرمودم راه هر کسی جداست و کتاب خدا رو بخون تا خودت راهت رو پیدا کنی، معمولی شدم؟!!

این ملاکت برای طبقه بندی افراد صحیح نیست..


237:



از کتاب خدات فرمودم ...

سوره نسا ...

ساده ترینش بود ..

بازم بگم تا بدونی چطور ثابت شده بهم که خدایی نیست ؟

238:

اگه بهت ثابت شده، به منم بگو تا از اشتباه در بیام.


239:

پنجره یه چیزی که فاصله می ندازه
دو دنیای متفاوت می سازه
وقتی که غصه داری
وقتی که هوا سرده
این جدایی که پنجره ایجاد می کنه
برام آ رامش می یاره

240:



پس شاید قران را نخوندید که نمیتونید حرفم را بفهمید شاید بدون فکر میخونید و میگید درسته شاید فکر میکنید و راهی برای درست بودنش پیدا میکنید ...

شاید و خیلی شاید های دیگه اما این واقعیته که شما از یه جای دیگه پشت کامپیوترت نشستید و من خیلی دورتر از شما چه مکانی و چه فکری پس نه همفکریم نه هم صحبت جالبی برای همدیگه ...


241:

من نفرمودم که قراون رو نخوندم.
توی اون تاپیک فرمودم مفسر نیستم.

شما هم فرمودی که برات اثبات شده خدا نیست.

منم فرمودم "اگه اثبات شده" برای منم اثبات کن.
در مورد چیزی که نسبت به موضعگیری خدا در برابر زن به قراون نسبت دادی، قصد تفسیر ندارم، فقط آیاتی رو ذکر میکنم که در کرامات زن به عربی که دختر زنده به گور میکرد، وحی شده:

آیه 222 سوره بقره:
زنان شما کشتزار شمایند پس برای کشت به اونها نزدیک شوید.

هرگاه مباشرت اونها را خواهانید و برای ثواب ابدی چیزی پیش فرستید.....
آیه 227 سوره بقره: ......زنان را بر شوهران حقوق مشروعی هست چنانچه شوهران بر زنان
آیه 2 سوره نساء
اگر بترسید که مبادا درباره یتیمان مراعات عدل وداد کنید پس اون کس از زنان را به نکاح خود آرید که شما را نیکو و مناسب با عدالت هست.دو یا سه یا 4
آیه 18 سوره نسا
ای اهل ایمان برای شما حلال نیست که زنان را به اکراه و به جبر به میراث گیرید

242:

دوستان عزیز و گرامی خواهش میکنم از زدن پست های خارج از بحث پرهیز کنید

243:

اونقدر در گوشه ایی خواهم ایستاد و در حالی که لُنجم آویزونه بهت نگاه میکنم تا از رو بری و دلت به حالم بسوزه و پاشی و از هر جا که شده یه تپ جور کنی برا بازی
اصلا توپ میخوایم چه کار هر چیزی که رو زمین قل بخوره میتونه بهونه بازی بشه
من یادمه ابتدایی که بودم با کاجهای افتاده توی حیاط مدرسه روی آسفالت شیب دار و سفت با بچه هایی که نمیدونم هر کدومشون حالا کجا برا خودشون مرد شدن به یه ذوقی بازی میکردیم که فقط وقتی از اون کاج بیچاره چیزی چز یه تیکه چوب باقی نمیموند ولش میکردیمو و تازه میرفتیم سراغ یک دیگه از اون بخت برگشته ها
حالا شما با این همه امکانات حیف نیست بازی نکنید چمنی که از سبز بودنش آدم دوست داره اینقدر روش غلت بخوره تا...
بگذریم...
میدونم دلت از چرخش روزگار بد جوری گرفته ...

اگه بین خودمون بمونه من امروز دو تا آلوچه توپ غیر بهداشتی گرفتم اگه پایه ایی قرارمون زیر همون درخت کاج پیر !!

244:

امروز دل تنگی خاطرات به حدی رسیده بود که نشد بدون حس نکردن اون جای برم
اما تا وقتی یادم می اومد که تا چند روز دیگه باید توی یه تیم پر طرفدار بازی کنم روحیه ام چند برابر میشد
ما رو کردید گرگرو باشه ایراد نداره ..


245:

يادش بخير ديروزها كنار هم مينشستيم و چشم به غروب
آفتاب ميدوختيم كه اشعه طلاييش با امواج ميرقصيد...
امروزها من به تنهايي و با ياد تو كنار آب مي نشينم و به غروب
آفتابهايي فكر ميكنم كه بدون تو ميگذرند.


چقدر زود گذشت با هم بودن ...
چه راحت تنها گذاشتي فرشته ات را...
و چه زجر آور هست زندگي در اين روزهاي تنهايي بدون تو...
يادش بخير

246:

غربتی به زیبایی آفتاب در مرز خونین افق
نمی دانم چه خواهد شد!
شاید دخترکی از افسردگی حاد جان داد
شاید معشوقه ای گشت به یاد حماقت دیروز
شاید در آغوش مادر جای گرفت و مادر ته مانده جانش را بلعید
پنجره های حسرت را از یاد می برم...در انتظار روزی که ویرانه های جاه طلبی پروانه ای کوچک نابود گشت..
چه درد دارد این گستره های بی نام
چه درد دارد مرگ کودکی
و این بار شب های جمعه و دخترکی بیمار بر مزار خاطراتی که تا مرگشان راه درازی نیست..
پنجره ام را روزی خواهم گشود ..اما اکنون واهمه ای نا شناخته در عصیان لحظه ام رخنه کرده..
دریا از اون توست مهربانان من..دریا از اون توست

247:

واهمه
چه خوب فرمودی
چقدر اینجا دلگیر شده
گمان میکردم دنیا مجازی اش میتواند خوب باشد برای همیشه
نمیدانم در این سرگردانی در کنار این پنجره بسته چه میکنم

248:

كسي كه اودم دم پنجره مهربوني شما
درست در زد پنجره رو به روش باز كنيد
وقتي كه خودت قاطي هستي
اون بالايي پنجره رو به رايشان شما نمي بنده
ولي شما به رايشان اهلش باز كنيد
اينجوري بهتره

249:

دیدی گرگرویی
ولی من الان در موقعیتی نیستم که اشکتو در آرم
اصلا حوصله توپم ندارم
فعلا باید برم یه جایی گم بشم تا شاید بعدها بتونم پیدا بشم

250:

سلام عزیز دلم..
.واهمه ! صبح با دستان سرد ترس از خوابی ناآرام بر می خیزیم و ....
دلگیری اینجا, دوچندان می گردد از حضور ماه کوچک..
هیچ!تنها می توانم در سرگردانی خویش برای سرگردانی تو , مرغان خسته و زخمی را تیمار کنم ..دلم برای تو..برای او..برای او..برای او و باز هم برای او می گرید و پایان می یابد
چه قدر دلم می خواست ..افسانه ای نایاب را که تنها من و مادربزرگ می دانستیم را برایت بگویم..وقت فرار می کند..دیوار اینجا ساعت را نیز با خود به خرابات اون کودک مست و پابرهنه برد..کاش تا همان همیشه ای که فرمودی اینجا بودی و من باز می گشتم و لبخند می زدم به تمام روشنی های راه راه وجودت

251:

سلام ماه قشنگم

تا حالا دیدی کسی از بودن ماه شکایت کنه؟!
تا حالا دیدی ماه باشه و هوا تاریک و دلگیر باشه؟!
این هم از اون حرفها بود که چون تو فرمودی اغماض میکنم اما بار آخرت باشه
چقدر گریه های دلت طولانی شده عزیزم
بلد نیستی آرامش کنی؟
برای من و برای اونها چرا می گریی؟
مگر بچه هم انقدر زود بزرگ میشه؟!
انقدر زود که غم و اندوه بزرگترها جدی جدی باورش بشود!
انقدر زود که بهشت را فراموش کنه!
یادت رفته سایه ها همیشه روشنی هم دارن؟
حیف دل تو!
من که مبدونم پشت این پوست تیره و غمگینت تو هنوز همون مهشاد شاد شاد خودمی.
منتظر میمونم تا پوست بندازی و همون جیرجیرک شاد سبز رنگ خودم بشی.


دلم برای جیر جیر ها و جیغ جیغ هات تنگ شده.


یه تکونی به خودت بده مجبورم نکن خودم پوستتو بکنم
امیدوارم روح مادر بزرگت شادشاد باشه
شادتر میشه اگه مهشادش انقدر غصه دار نباشه باورکن

252:

جای آراگون خالی تا از پنجره اش برامون بنویسه
روحش شاد

253:

وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست
...............
در میان من تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی
تو به لبخندی
این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش را داری
دستهای تو توانایی اون را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شور و عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی ...


254:

پنجره رو باز کردم تا عطر نسیم ملایم زندگی رو حس کنم
ولی توفان تنهایی پنجره رو محکم بست
دیگه برای باز شدنش امیدی ندارم.


255:

الهه خوشبختی و ناامیدی؟
همیشه امیدی هست
شاید کمی روغن کاری لازم داشته باشه

256:

یه حس خستگی
از اون لحظه هایی که دوست دارم همین جور الکی وقت رو پشت پنجره بگذرونم
این زندگی عامیانه اجتماعی هم که قربونش برم هر روز دیوارهاش به ما نزدیک تر میشه
اگه بخوایم اونجور نباشیم که باید باشیم انگاری اصلا جزء آدمها نیستیم
اما امشب میخوام اگرم جزء آدمها نباشم حداقل اونی باشم که هستم یا بهتر بگم اونی که دوست دارم باشم.
بشینم کنار پنجره لک خورده رنگ های پاشیده شده روی اون که یادمه چند سال پیش خودم روی سهل انگاری اون موقع که خواستم دیوار رو رنگ کنم روی شیشه پاشیدم
یه آهنگ از حبیب ازخیلی وقت پیش ها اون موقع که محبوب بود رو گوش بدم و همین جور بی خیال به ماه نگاه کنم...
بعد هی فکرهای عجیب وغریب همین جور بیان تو ذهنمو برن ...
از خاطرات قدیم مدرسه و دانشگاه و دوست هایی که الان دیگه هیچ کدومشون نیستن

خودمونیم به چیزهایی دلم خوشه ها ...


257:

تنها هیچوقت خوشبخت نیست.
امان از روزی که امیدت ناامید بشه.

258:

ولی من دیگه نمیخوام پنجره رو رو به خاطرات قدیمی باز کنم
چون اصلا برام خوشایند نبوده
دوست داشتم یه پنجره به روی خوشبختی باز کنم
به روی یه زندگی آروم
ولی نشد
دیگه هم نمیشه.


259:

چشمان تو
دوست من،پنجره ی
روح توست
من در اون می خوانم
غمت را،سر زندگی ات را
خستگی ات را
دلتنگی ات را
اشتیاقت به عشق را
وفاداریت را
ترست را
امیدت را
شوق زندگی ات را
چشمان تو
دوست من،پنجره ی
روح توست
در نگاهت تو را درمیابم.

260:

مادر بود که میفرمودند بهشت زیر پایش هست ...

مادر بزرگ بود که پیر و خسته مانند ماشین از کار افتاده ای به روغن سوزی افتاده بود ..

خدایا درد بودنشان یکی نبودنشان هم یکی ...

پنجره ها را بستم تا نه مادرم را ببینم نه روح ان بزرگ تر ش را ...

پنجره را تخته کردم که زن را نبینم با تنی عریان و سپید اغشته به خون شهوت ...


261:

گذشته دور بريز
و پنجره اينده و روزهاي خوب رو باز كن
فقط از گذشته درس بگير
تو در عين نا اميدي
خودت اميد و دلخوشي خيلي ها هستي
يه كم خودت رو باور كن
اره خودت رو كه كي هستي
اين هم دوستاي خوب داري خوش به حالت
نمي دونم چيكار كردي
ولي انسان خوبي هستي كه همه دوست دارن

262:


الهه عزیزم
وقت مرهم خوبیست برای تمام دردها
لزومی نداره کاری بکنی
لزومی نداره حتی تلاش کنی برای فراموشی یا برای رسیدن به آرامش
فقط بنشین و تماشا کن
بگذار زمین بچرخه و وقت بگذره
و اونوقت پروانه تازه ای را میبینی که بالهای رنگیشو به هم میزنه و به سوی خوشبختی پر میکشه

263:



چه پنجره ی زیبایی یافته ای ماه زمینی تابان
روزگاری ما ماه کوچکی داشتیم مهشادنام که خوب میتابید اینجا
اما ماه بازیگوشمان ما را رها کرد و رفت تا بر سرزمین تازه ای بتابد
دریغ که نمیدانست تابش او سایه روشن را روشن کرده بود(حداقل اینجا)
و اکنون این سایه و این تو
بتاب
و روشن کن این تاریکی ها را.

آرامش تازه ات جاودانی باد زیبانام و زیبا دل

264:


شاید بهتر بود بجای پلمپ کردن پنجره ات چشمانت را در دست می گرفتی زیر باران می ایستادی و و اونها را خوب می شستی
هنوز دیر نشده
دعای باران میخوانیم تا ببارد
چتر هم با خود می بریم
تا حتما ببارد

265:

این دخترک آشنای غریب چه احساسی در بطن خویش نهفته دارد
در کم و بیش اون حرفی در سخن نیست
هر چه هست لطافت ذهن هست وبس
او نیز چون ماه هست که دارد بر شب و تاریکی می تابد
شاد باد روزگارش ...

شاد باد

266:

سلام به پنجره
سلام به نگاه پنجره
سلام به دیدگان پشت پنجره
سلام به آراگون
به سایه روشن( هی تو بُردی همیشه فکر می کردم پای رفتنم اما اشتباه می کردم دقیقا جای ماندم!)
به همه دوستان پاکم
عاشق پنجره ای هستم که برایم ساختید
به من توپ هم می دهید؟!
بچه که بودم فقط توپ بازی بلد بودم
الان همونم بلد نیستم
هِی!
توی تیمتون بازیکن نخودی هم راه میدید؟!!!!!
پ.ن
نخودی : همون بچه کوچولویی که با آدم بزرگا بازی می کنه نه کسی بهش پاس میده و نه کسی ازش توقع گل زدن داره فقط الکی دنبال توپ می دوه
اگه توپ دستش افتاد هیچکی توپو ازش نمی گیره همه می ایستند کناری و بهش می خندن
مدت زیادی طول نمی کشه که توپ لای پاهاش گیر کنه و بخوره زمین

267:

لاشه گوشی ان طرف افتاده ...

به سختی بر خود میلرزد ...

مانند پیر زنی که سرما خورده و پایش لب گور هست ...پیامکی از سوی او ...

خداحافظ برای همیشه ...

چه بد ...

گوشی را به صورت زن پرت کردم ...

بکارت دختران را دریدم ( از سر لجاجت با خدای ) ...چند مرد را به اتش کشیدم ..

شهوت را کشتم ...

نوشته هایم را خط زدم .


268:

سلام
فرمودم که
مهره مار دارن اینجایی ها!

فعلا تیمی در کار نیست
مهشاد رفته
تیم بی کاپیتان که تیم نمیشه

269:

پنجره پنجره پنجره پنجره پنجره
پنجره پنجره پنجره
پنجره پنجره پنجره
پنجره پنجره پنجره
پنجره پنجره پنجره پنجره پنجره
پنجره پنجره پنجره پنجره پنجره
پنجره پنجره پنجره
پنجره پنجره پنجره
پنجره پنجره پنجره
پنجره پنجره پنجره پنجره پنجره

270:

چه خوب هست گاهی کسی نوشته هایت را نگاه نکند با اینکه میدانی با ولع ان ها را میخورد اما چیزی نمیگوید ...


چه خوش هست مردن پشت پنجره خوابی ابدی ..


تلاش میکنم از این به بعد وقتی بیام که تو نباشی تا شاید ندیدنت بهتر از دیدنت باشع ...


271:

فرهاد کجایی ؟
دلم واست تنگ شده کاش بوودی
کاش ماه تو میدی داغون شده
کاش بودی
کاش بیایی
من پنجره ات مسخره کردم ولی الان توش دارم مینویسم با گریه
با کلی درد
پس تو کجایی؟
تو فرمودی همیشه پشتتم
پس کوشی پشتم خالیه

272:

چه بد ....


273:

مثل من هست
با ولع می خوانم
حتی توانایی جواب دادن را هم ندارم
پنجره تخته کرده ات پاک هست بیشتر از اونچه تصورش را بکنی

274:

فرهاد هست
هميشه هست
ماه من داغون نمي شه
گريه هم تموم ميشه
هستم
صدا كني
فكر كني
پيداش ميشه
پشتت خالي نمي شه
اين پير مرد
هميشه هست
غباري كه تو وقت حركت ميكنه
پنجره مال توست
مال همه هست
تا ببينند چيزايي رو كه تا حالا نمي شد ديد
نگراني تموم شد

275:

آراگون عزیز سلام
جایت اینجا خیلی خالی بود.

می دونی که !
می دونی بهترین مربی دنیا هستی ؟
پنجره ای که گشودی حالا یه تیم شده!
یه تیم قوی
از اون تیم هایی که حتی بدون ستاره هاش هم جام قهرمانی رو می بره.
یادت نره وقتی که نبودی تیمت بیشتر دویید که نبودتو جبران کنه
تمریناتشون سخت و سنگین شده بود!
ولی قشنگترین گلهای دنیا را وارد دروازه ی مهربونی کردن.
حالا نوبت توئه
ستاره زحماتشونو جبران کن!
زنده باد پنجره!!!!!!!!!!

276:



شاید نوشته های پشت پنجره پاک باشند اما دلها نه ....


277:

اینجا باید از ÷نجره هایمان سخن بگویییم ؟

278:

معلومه که دلها نه !
زبان و قلم دروغگو و یاوه گویند.
پاکی مال قصه هاست
بیا امتحان کن
با خنجری سینه ام را بشکاف و قلبم را بیرون بکش جز سیاهی نیابی
من عادت دارم به بی معشوق عاشق شدن
بی قانونی بی اعتقادی و یاغی بودن
اما می توانم برایت از بهترین ها سخن برانم
زبانها و قلم ها می توانن راست گو باشن وقتی تو می نویسی
من در خیالاتم سرگردانم
تو بگو

279:

سلام دوست خوبم
من فقط يه پير امت و بس
خوشحالم كه پنجره يه تيم قايشان شده
منم هستم
كمكتون ميكنم
تا هميشه پيروز باشيد
تو مهربونترين داركوب دنيا هستي
پنجره روشني بازه
تا نسيم خنك صورت مهربون شما رو نوازش بده

280:

خوش اومدی

نوشته اصلي بوسيله dar khob نمايش نوشته ها
معلومه که دلها نه !
زبان و قلم دروغگو و یاوه گویند.
پاکی مال قصه هاست
بیا امتحان کن
با خنجری سینه ام را بشکاف و قلبم را بیرون بکش جز سیاهی نیابی
من عادت دارم به بی معشوق عاشق شدن
بی قانونی بی اعتقادی و یاغی بودن
اما می توانم برایت از بهترین ها سخن برانم
زبانها و قلم ها می توانن راست گو باشن وقتی تو می نویسی
من در خیالاتم سرگردانم
تو بگو
چرا نه!
قلم و دروغ؟
زبان شاید دروغگو باشد اما قلم هرگز.


281:

نرو برگرد پنجره تو نبند حالا که ما بار کردیم تو میبندی

282:

سلام به تو
سلام به دادار مهربان
سلام به ...
خدايا دلم پر از بهونه هست تا با تو حرف بزنم
ولي نمي تونم
هيچ كلامي قادر به بيان بغضم نيست
كسي كه بايد باشه نيست
كسي كه بايد مي موند نموند
اومدم كنار پنجره
تا شايد بشنايشان صداي ناله دل اين تنها رو

283:

پنجره
بازم
پنجره
خدايا تو تنها كسي بودي كه تا حالا بهم نارو نزدي
تو تنها كسي بودي بي دليل به من بخشيدي
بي علت دوسم داري
تو فقط تا حالا هواي منو داشتي
هيچ كس غير از تو ندارم
خسته ام
از همه
از همه چي
نمي خوام ديگه باشم
دارم خفه ميشم
روحم داره تايشان اين يه تيكه گوشت و هستخون آلوده له ميشه
ديگه حوصله هيچي و هيچ كس رو ندارم
كجايي پس ؟
چرا نمي شنايشان؟
چرا جواب نم يدي؟
پس كي مي خواي ...
منتظرم
هر لحظه
اماده ام
تا بيام
حتي دوزخت رو دوست دارم
فقط ببر
از اينجا ببر
...

284:

تونيستي
اما نيلوفر صدايت
پشت پنجره ام قد كشيده هست
پنجره را مي گشايم
تورا به درون دعوت مي كنم
و خانه ام پر مي شود
از آينه هاي نگاهت
كه چقدر نيلوفر
در ان تكثير مي شوند
تو نيستي
اما لبخند مي زني
و دشت هاي گرم و سرخ
از ذهنم بالا مي روند
و چلچله هاي نور و صدا
از تاريكي شبم
پنجره را مي بندم
تو به تمامي
در خانه ام
آشيانه كرده اي

285:

دلم گرفته
بازم تنهام
اومدم كنار پنجره تنهايي تو
بارون مياد

قطره هاي بارون با صداهاي جور و اجور به شيشه پنجره مي خوره
منم مات مبهوت به پنجره نگاه مي كنم و به صداي ضربه هاي بارون گوش ميدم
نه زنگي
نه تلفني
نه پيامي
هيچي
هيچه هيچ
چقدر سخته
فقط تو بودي و هستي كه به نداي دلم گوش مي كني
خدايا ادما چه بي معرفتن
چقدر بدن
مثل خودم
تنهايي سخته
تو چرا تنهايي ؟
ولي تو خدايي
ولي من كه خدا نيستم
چي بگم
بعضي چيزا رو نمي تونم بگم ولي تو مي شنايشان
از تو دلم ميشنايشان

286:

می دونی چه پنجره داشته باشم یا نه
باز همون آدم پشت پنجره ام
همون که از نگاه کردن توی چشمای آدما می ترسید
همون که وقتی صدای زیبایی می شنید
گوشهاشون سرسختانه فشار میداد که مبادا عاشق بشه
من هنوز همونم
من هنوز دریای نفرتم
من هنوز صدای پای مرگم
من همون سرشار از زندگی هستم که نگاه تلخم دنیا رو برام تلخ کرده
من همونیم که پُشت نمی خوام
نمی خوام مطمئن باشم که یکی هست که هوامو داره
همونیم که وقتی دستتو دراز می کنی تا کمکش کنی دستت رو پس می زنه
من همونیم که حاضرم توی باتلاق زندگی آرام آرام فرو برم اما فریاد نکشم کمکم کن
می دونی که ؟!
همه میگن تو صدای آدمها رو می شنوی
پس گوش کن:
وقتی خواستم آینه ام را پنجره کنم روش نوشتم از تو کمک نمیخوام
نمی خواستم به منم تقلب برسونی
پنجره من درب و داغونه می دونم
هنوز عکسم توی شیشه هاش می افته و من به تماشای خودم مشغولم نه دنیای بیرون
ولی دوسش دارم
چون زمینیه نه مثل اونی که تو می سازی آسمونی

287:

تو كسي هستي با يه دل بزرگ
ازاد و شاد
مراقب خودت و پنجره قشنگت باش

288:

ديگر كسي پنجره اي براي من باز نكرد
وقتي مهرباني
پنجر هاي را گشود
سند زد
ولي ...؟
كجاست اون پنجره
دلتنگي من خواب را از چشمانم ربوده
خستگي را در من تنيده
چه كنم با تنهايي پنجره شبهايم؟

289:



از چه بگویم ؟ از قلب سیاه تو یا شکستن کمرم ؟ از خدا بگویم یا ابلیس ؟

290:

من سند زدم و شد مال تو
حالا دیگه مال توست
دیگه نمیخوامش
هیچی نمیخوام
همه پنجره ها رو بستم
همه رو
فقط یکی اون هم پنهانی
دیگه دوست ندارم کسی پنجره منو بخونه
تو پنجره خودتو داری

291:

درخت بدون برگ
گل بدون گلبرگ
پرنده بدون بال
عاشق بدون معشوق
بنده بدون خدا
پنجره اي كه كسي براي من بي دست باز نكند را چه كنم
اره سند زدي
ولي تنهايي مي خوام چيكار مي بندمش براي هميشه

292:

داره حالم بد میشه ....


293:

من تو را از بر خواندم :
من که در شعرم تو را همدرد خواندم
در نگاهت ردپایی از نفرت درک کردم
در گرمای تنت لذت هوس را لمس کردم
در حضور دردم حضورت را حس نکردم
همین لحظه بود که تو را از شعرم حذف کردم

294:

من نمیدونم
حوصلشو ندارم
میتونی ببندی
جدی میگم
اصلا خوشم نمیاد از ادبیات و نوشتن و تو معرض دید گذاشتن
می خوام چرت و پرت بنویسم
مزخرفات پیش پا افتاده
همون کاری که الان میکنم

295:

ok ok ok ok ok ok ok ok
ok ok ok ok ok ok ok ok
ok ok ok ok ok ok ok ok
ok ok ok ok ok ok ok ok
ok ok ok ok ok ok ok ok

ok ok ok ok ok ok ok ok
ok ok ok ok ok ok ok ok
ok ok ok ok ok ok ok ok
ok ok ok ok ok ok ok ok
ok ok ok ok ok ok ok ok



296:

نشستم و تماشا کردم
هیچ چیز ندیدم جز سیاهی و تاریکی
دیگه نمیخوام ببینم
دیگه نمیخوام ادامه بدم
میخوام پنجره عمرم برای همیشه بسته بشه
میخوام دیگه هیچ چیزی رو نبینم و حس نکنم

297:

من چیزی ندارم که باعث دلخوشی باشه
چون خودم رو می بینم نا امیدم
هیچ چیز روشنی نیست
آینده ای نیست
همه این دوستا خودشون خوبن و از سر لطفشون نگاهی به من می نمايند.
کاش خدا هم اندازه بنده هاش من رو دوست داشت.

298:

سلام به الهه مهربون
خوش اومدي
چرا اين قدر ناراحت و گرفته
همه درست ميشه
خدا بنده هاشو دوست داره
من از تو بدتر بودم
به همه چير مي دادم
ولي اين جوري نيست
درست ميشه
بنده هاش تو رو دوست دارن
ببين خودش ديگه چقدر تو رو دوست داره

299:

سلام مهربون ترین
این گرفتگی های من تمومی نداره
کاش اینجور باشه که تو میگی
کاش این روزا تموم بشه
کاش...........


300:

پنجره

قلب من كنار پنجره تنهايي ،

هنوز بي برنامه توست ،

گرچه انتظار هيچ معجزي از لحظه ها نيست !

روزها مي آيند ، مي مانند ،

و مي روند و تو ديگر نمي آيي و

شايد براي من ،

بي تو ،

انتظار مفهومي تازه مي يابد !

وقتي من وشبهايم به اميد انتظار زنده مي مانيم !

و زنده بودن معنايي هست ساده

كه من دشوارش كرده ام !!

و زند گاني شايد ،

مجموع ايستايي هست از تكرار ....انتظار.......!

301:


بیا با هم از این جا کوچ کنیم
من فرشته های مهربون اینجا را دوست دارم
و از قلب سیاه خودم
از کمر شکسته تو و از ابلیس و هم از خدا
متنفرم
چه زود قلب مهربون های اینجا شکسته
من و تو هنوز تراوشات تلخمان را بیرون نریخته ایم

بیا با هم از این جا کوچ کنیم
بگو کجا بیایم
توشه چه بردارم

هر جا می رویم
یادت باشد ورود پنجره ای ها بجز من را ممنوع کنی
قلبشان پاک هست
نمی خواهم غمگین ببینمشان

302:

آراگون آرام ومهربان
سایه روشن زیبا و معنا گرا
پل عزیز و دوست داشتنی
روزی که به من یک پنجره هدیه کردید
شوقی کودکانه در درونم اوج گرفت
بر بلندای مواج آسمانها بال گشود و چرخی زد
شما کودکی را در من زنده کردید که هر روز نگاهتان می کند تا از شما بیاموزد
آراگون
دیگر از عاشق بی معشوق
و بنده ی بی خدا
ننویس
همه ی اونها منم
همگی از اون من هست
نه تو ای مهربان
من به مبانی ام پایبند بودم تا روزی که دارکوب پنجره از من زاده شد
دارکوب هر روز از شراب شما می نوشد
هر روز مست نگاه عمیق و مهربان شماست
با من نمی آید
بس که مهره ی مار دارید شما! سایه روشن عزیز
او را به دستان مهربان شما می سپارم
کمک کنید تا دارکوب کوچک، بزرگ شود
کمکش کنید چون شما باشد
آراگون و سایه روشن خوبم
دارکوب کوچولو را تربیت کنید
اگر بازیگوشی کرد دعوایش کنید
و
قول دهید که دیگر مثل دیشب نمی نویسید

303:

پنجره بسته ام را حصار می کشم..تا روزی طبیعت وحشی را به سکوت وادارم و بغض فرو خورده اش را نوازش کنم..

304:

[quote=dar khob;1559332]
آراگون آرام ومهربان

سایه روشن زیبا و معنا گرا
پل عزیز و دوست داشتنی
روزی که به من یک پنجره هدیه کردید
شوقی کودکانه در درونم اوج گرفت
بر بلندای مواج آسمانها بال گشود و چرخی زد
شما کودکی را در من زنده کردید که هر روز نگاهتان می کند تا از شما بیاموزد
گاهي كودك بودن دلي مي خواهد به اندازه اقيانوسها
كه دادار مهربان اين دل را به تو ارزاني داشته
پس خوشا به حال تو
آراگون
دیگر از عاشق بی معشوق
و بنده ی بی خدا
ننویس
همه ی اونها منم
همگی از اون من هست
نه تو ای مهربان
اين پير تنها
ديگر وقتي براي سر به سر گذاشتن دلبراني چون شما ندارد
شما عاشقان و معشوقان بي بديلي هستيد كه خود را بايد بشناسيد
چون شماهايي وجود ندارد
من به مبانی ام پایبند بودم تا روزی که دارکوب پنجره از من زاده شد
دارکوب هر روز از شراب شما می نوشد
هر روز مست نگاه عمیق و مهربان شماست
با من نمی آید
اين پير مرد
مست شماست
اين تنها
باخته كلمات شماست
زندگي را شما دوباره جاري ساختيد
بس که مهره ی مار دارید شما!
مهرباني و شادي شماست كه همه مجذوب خود كرده
قدر اين داركوب مهربان را مي دانم
تو نيز او را مهربانانه براي من نگاهدار
قول دهید که دیگر مثل دیشب نمی نویسید

305:

خسته ام
افسرده ام
تنهام
خدايا دوباره اومدم كنار پنجره تنهايي
ولي
تايشاني كه سند زدي
كمك كن لنگه ديگه پنجره رو برام باز كن
يا حداقل كنارم باش و نگاه كن

306:

روزي روزگاري مهرباناني حتي براي لحظه اي از كنار پنجره اين تنها مي گذشتند
و
نگاهي حتي براي لحظه اي كوتاه به پنجره تنهاي من داشتند
افسوس كه اون روزها برايم افسانه اي شد
وجودتان را درود
مهرتان را درود

307:

چگونه هست که پنجره ات را بسته ای و توقع داری
پشت پنجره ی بسته ات زیر باران نغمه سرایی کنم
چگونه هست که پنجره ات را بسته ای
ولی میخواهی سنگ شوم و شیشه اش را بشکنم
تا هوای پاک را بار دیگر هستشمام کنی
نه روی من حساب نکن
من خسته تر از اونی ام که چون گذشته مشتاق پشت پنجره ی بسته ات بنشینم
ساز بزنم
فریاد بکشم
نعره سر دهم
فکر می کنم دارم سخت می شوم
حس می کنم دارم بی رمق می شوم
دارم در پیله ام فرو می روم
پیله ای که نمی دانم
پایانش مرگ هست یا پروانه شدن
پنجره ات بگشا و پیکر نیمه جانم را ببین
ببین هنوز پشت پنجره ات هستم
ساکت
غمین
نگران
هنوز هستم این پایین زیر پنجره ات
ولی ...


308:

[quote=dar khob;1574850]چگونه هست که پنجره ات را بسته ای و توقع داری
پشت پنجره ی بسته ات زیر باران نغمه سرایی کنم
هيچ وقت پنجره رو نبستم و نمي بندم
پنجره رو براي داركوب مهربونم باز نگه مي دارم
چگونه هست که پنجره ات را بسته ای
نبستم
و
نمي بندم
ولی میخواهی سنگ شوم و شیشه اش را بشکنم
اره
اگه بسته بود
بزن بشكن
تا هوای پاک را بار دیگر هستشمام کنی
نه روی من حساب نکن
من هميشه رايشان تو حساب مي كنم
من خسته تر از اونی ام که چون گذشته مشتاق پشت پنجره ی بسته ات بنشینم
ساز بزنم
فریاد بکشم
نعره سر دهم
پنجره بازه
من هر لحظه در انتظار تو نغمه تو هستم
فرياد
ساز
تق تق به درخت زدنت
صداي بالهات
خوندنت
فکر می کنم دارم سخت می شوم
حس می کنم دارم بی رمق می شوم
تو هيچ وقت سخت نمي شي
دارم در پیله ام فرو می روم
پیله ای که نمی دانم
پایانش مرگ هست یا پروانه شدن
تو شايد تو پيله بري
ولي پروانه اي زيبا ميشي
پنجره ات بگشا و پیکر نیمه جانم را ببین
ببین هنوز پشت پنجره ات هستم
ان لحظه مرگ منه
كه مهربان من
پرنده زيباي من
پشت پنجره من باشه
و بي رمق و خسته مونده باشه
مرگ بهتر از اين صحنه هست
چنين چيزي نخواهد شد
ساکت
غمین
نگران
هنوز هستم این پایین زیر پنجره ات
ولی ...
ولي چي ؟؟؟؟؟؟
هنوز منتظرم
هنوز نگرانم
هنوز غمگينم
هنوز تنهام
منتظر نغمه هاي
منتظر شيطنت هاي تو

309:

دیگه هیشکی حوصله ی پنجره ها رو نداره
حالا دیگه من موندم و تو
حوصله شو داری؟؟
نمی دونم چند وقتیه فقط دلم می خواد اراجیف بنویسم
واژه ها رو ردیف کنم پشت سرهم بدون اینکه واقعیت داشته باشه
یا این که حتی بهشون فکر کنم
مثل همونایی که توی مدادرنگی امروز نوشتم
راستشو بگو چقدر خندیدی؟!
حوصله داری ؟
نداشته باشی هم مهم نیست
برای تو نمی نویسم ولی میدونم که می خوونیش

310:

پنجره ام را باز کردم ، سرم را بیرون آوردم.
باد سردی صورتم را نوازش کرد.
به بالای کوچه خیره شدم.

بچه ها شادمانه می خندیدند و دور دخترکی می چرخیدن
این دختره اینجا نشسته
گریه می کنه
زاری می کنه
از برای من ...
شاد کنار پنجره نشستم طوری بتونم بچه ها رو ببینم
بالاخره اومد
یه نفر پشت پنجره
وقتی سنگ را به شیشه پنجره ام کوبیدی
فهمیدم که اومدی
شیشه پنجره ام ترک برداشته بود
اما خوشحال بودم که اومدی
سرم را از پنجره بیرون آوردم.

با لبخندی شاد برایت دست تکان دادم .
اما تو خم شدی تا سنگ دیگری برداری
نم یدانم چرا فکر کردم جادوی محبت نگاهم تو را از شکستن پنجره ام منصرف خواهد کرد
تو فقط یه رهگذر بودی نه بیشتر
بچه ها هنوز داشتن بازی می کردن
چقدر دوست داشتم بدودم توی کوچه و وسط حلقه بشینم و گریه کنم
اما دیگر جایی در دنیای کودکانه ندارم
بچه که بودم ، هیچ وقت توی بازی دسته جمعی نبودم.
هر بارم که بودم زودتر از همه می سوختم.
آخهبچه که بودم فیلسوف بودم.
نوجوون که بودم راه پارسایی پیشه کردم و
حالا در جوانی آرزومند خنده های کودکانه هستم
و با حسرت به شیطنت های تین ایجری فکر می کنم.
نظم طبیعت در مورد من اشتباه اجرا شده!!!!!!!!
خدایا چطور توانستی اینقدر ظالم باشی؟
تو با سنگ بزرگی که برداشته بودی هنوز اون پایین تهدید وار ایستاده بودی!
پنجره ام شکست.
قلبم درد می کند
جایی که پنجره ام را ساخته ام.
دردش جانکاه هست.


اونقدر درد می کند که گمان می کنم
تا چند لحظه دیگر عمرم به پایان می رسد.
صدای بچه ها از کوچه می آید.
شی شی شیشه شکست.
پا برهنه به کوچه می دوم.

شاد و پر هیجان با کودکان بالا و پایین می پرم.
شی شی شیشه شکست!

311:

سلام مهربون
من براي تو هميشه حوصله دارم
واو به واو نوشته هاتو ميخونم
خوشحال شدم و لذت ميبرم
فقط يه لبخند رضايت مي زنم
همين
مرسي

312:

خیلی وقته نتونستم سری به پنجره مهربونی آراگون بزنم
امروزم که اومدم نه آراگون هست
نه سایه روشن
و نه دارکوب
مثل همیشه تنهای تنهام
منتها دیگه چشمام خیس نیست
دیگه چشمه اشکمم داره خشک میشه
ولی دلم گرفته از این تنهایی
بدون آراگون این پنجره لطفی نداره

313:

سلام مهربون
چرا تنها وقتی دیگه پنجره ها بسته نمیشن
حتی اگه بوران به سرمون آوار بشه

حالا که دیگه آرزوی تنهایی نمی کنیم
حالا که میدونیم پنجره چه لطفی داره
همیشه پشت پنجره مون نشستیم
اشک چشمات پردوام
اشک نماد انسانیت

314:

خیلی وقته نتونستم سری به پنجره مهربونی آراگون بزنم
سلام به الهه مهربوني
امروزم که اومدم نه آراگون هست
سایه روشن
و نه دارکوب
مثل همیشه تنهای تنهام
نه ديگه برنامه نشد اين جوري باشه
تنهايي براي اين مرد تنهاي كوه نشينه و بس
منتها دیگه چشمام خیس نیست
خيسي چشمات جا داره
الان وقتش نيست
يه وقت خوب
دیگه چشمه اشکمم داره خشک میشه
اميدوارم براي ناراحتي خشك بشه
نه براي شادي
ولی دلم گرفته از این تنهایی
تنهايي الهه رو ميگرم
و جاش هديه اي ميزارم كه ديگه اين حرف رو نزنه
بدون آراگون این پنجره لطفی نداره
اراگون تنها اين پنجره رو براي دوستاي خوبش باز كرد
از لطف و مهربوني شما بي نهايت ممنونم
اراگون همه شما رو دوست داره
مخصوصا الهه مهربوني رو

315:

پنجره دیگه هیچ لطفی برام نداره
اما نوشته های شما را میخونم

316:

سلام دوست عزیز
درسته دیگه آرزوی تنهایی نمی کنیم ولی..
هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای
من در میان جمع و دلم جای دیگر هست

317:

سلام به مهربون ترین فرهاد دنیا
تنهایی اگه برای الهه خوب نیست برای آراگون هم خوب نیست
این پنجره بدون آراگون هیچ لطفی نداره

318:

چرا؟
دلم برای پستات تنگ شده
نوشته های منم زیاد جالب نیستن

319:

چون خاطرات خوبی را برام زنده نمیکنه
من که همیشه نوشته هامو توی نوشته های خط خطی میذارم عزیزم
شما هم برامون بنویسید
نوشته هاتون قشنگه

320:

سلام
من نزدیکترین دوست اراگونم
هنوز که هنوزه نتونستم این دیونه رو عوض کنم
یا بهتر بگم زیر بار نمی ره
یه کم قاطیه
تنهایی این بابا یه کم مسئله داره
تا طرفش درست نباشه
حالا حالا ها تنهاست
زیاد خودت رو ناراحت نکن
اگه اینها رو هم بخونه
دعوا داریم

321:

پنجره هاتون خاک گرفته
همت گره بزنید و غبارش رو بگیرید..


322:

سلام
نزدیکترین دوست بودن، خیلی سخته
مثل بهترین دوست بودن..
من وقتی افتخار میکردم به نزدیکترین بودن
به بهترین دوست بودن
اما کمر خم میکنه..
باید بشنوی، اما دم نزنی
ببینی، اما نقد نکنی
مهربون باشی تا بمونی
تا شاید بتونی کمکی کنی
امیدارم تو بتونی..

323:

پنجره من مثل روز اولش تر و تمیزه
هر شب خودم برقش می اندازم

324:

سلام
من 12 سال که با فرهاد دوستم
خیلی چیزا رو دیدم
خندهای فرهاد رو که به ندرت کسی دیده
و گریه هاشو که اونم یکی 2نفر بیشتر ندیدن
بالا رفتنش رو
زمین خوردنش رو
متلاشی شدن همه زندگیش رو
خیلی سخته
ولی خوب بودم و دیدم
از ناراحتی دیونه شدن و دم نزدنش رو
تا دم مرگ رفتن و ...
ولی موند
ولی خواست
ولی هنوز هست
نمی دونم قسمت چیه
همه اینا رو من دیدم
ولی هنوزم دوستشم
دوسش دارم
ولی یه کم دیونه هست
دیگه به کسی اعتماد نداره
حقم داره
داره دوباره بلند میشه
اینبار همه چی فرق داره
همه چی درست میشه
منکه خیلی امیدوارم
ولی هنوزم دوستشم
از شما هم ممنونم
که توجه دارید

الان کمتر می بینمش
ولی هنوزم دوستشم

325:

پنجره دلت رو نفرمودم.
این پنجره رو فرمودم.
وقتی من تو ماه ایمابل آراگون رابین دارکوب و دیگران زیر همین پنجره مینشستیم.
حالا اگه هرکسی از پنجره شکایت کنه آراگون چی بگه؟
شاید بهتر بود بجای پنجره، آینه بسازیم..


326:

سلام پل
بالاخره اومدی پشت پنجره
مشکل پنجره هامون نیست
یه جایی فکر کنم پل ارتباطی مون شکسته
آینه یعنی تنهایی
ولی شناخت
شاید تو راست میگی

327:

ارکوب راست می گه اونی که شکسته پله
مال من که درست نمیشه
نمیذارم درست بشه
شماها را نمیدونم

328:

سلام
پشت این پنجره زیاد نشستیم، کاش باهم مینشستیم..
اگه پُل شکسته، (پُل که شکسته)، حاضرم هرکاری از دستم برمیاد انجام بدم.
تا دوباره رابطه بسازم
اما دست هام خالیه..
نوشته اصلي بوسيله SaYe_RoshAN نمايش نوشته ها
ارکوب راست می گه اونی که شکسته پله
مال من که درست نمیشه
نمیذارم درست بشه
شماها را نمیدونم
میبینی دارکوب؟
"نمیزاره که درست بشه"..
"نمیزاریم که درست بشیم"..
میدونم، پنجره دچار لجبازی پنجره نشینان شده..
لجبازی سر خصوصی کردن تنهایی ها
حق دارند که بخوان "تنها" پشت پنجره بشینن..


329:

آره من تنهایی را ترجیح میدم

330:

با سلام دوباره خدمت دوستان...
نمی دانم چرا دیری هست که قلمم فرسوده شده، دلم برای اون روزها تنگ شده، و اشک در چشمانم جمع شده، و اون یک ذره ایمانی هم که داشتم قلع و قمع شده، شما به من بگویید که من چه مرگم شده؟

331:

خیلی ساده:
try to fly
before you cry
..


332:

سلام

می دونم که همه ی تلاشتو می کنی
و درکت می کنم که چرا نبودی
ولی آراگون رو درک نمی کنم که پنجره شو بسته
دنبال یه سنگ درست و حسابی می گردم بزنم و شیشه ی پنجره شو بشکنم
سایه روشن
یواشکی پشت پنجره ش می شینه و از لای پرده نگاهمون می کنه
طوری که نتونیم ببینیمش
نگران نباش یه روزی می رسه که میفهمه که تنهایی و دیوار لطفی نداره
فعلا افتاده روی دنده لجبازی
قلب مهربونشو می شناسم
نمی تونه از پنجره قشنگی که اینجا داره دست بکشه
تنهایی خصوصی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا به دادمون برسه با این قسم تنهاییا

333:

رفتن تو ؟
پل از رفتن نگو هیچ وقت
من تازه دلم یه داستان دسته جمعی میخواد
نا امیدم نکن
سایه روشن همه ما رو دوست داره
سایه روشن خودشو قاطی آدمایی کرده که دخلی بهش ندارن
لعنت به من که همه این آتیشا رو به پا کردم

334:

تنهایی پنجره هایتان در روزهای غریبانه این دنیا سبز می گردد..
مرگ شب..مرگ سرمای بی پایان شب...را می بینم..
بگذار شبنم شیشه های مات پنجره در تردید تبخیر و نابودی آرزوی مرگ را فراموش کند...
دیگر هیچ اعتمادی به پنجره های تلخ دیروز نیست...
شاید ..آغاز گشت..

با هم بودن در عین لذت تنهایی
در اوج عبور تو از دستان خونین من و شکسته های تسکین ناپذیر تو..
تب دار نشید دوستان دور ونادیده من..تب دار نشید

335:

سلام
میدونستم دوستشی ولی نمی دونستم اینقدر بهش نزدیکی
فرهاد نه قاطیه نه دیوونه
دونستن زیاد اذیتش کرد
وسواسش برای زندگیش قابل درکه
سعی کن کمکش کنی

336:

آراگون این پنجره رو باز کرد
تا همه شادیها و ناراحتیها و تنهاییاشون رو قسمت نمايند
این پنجره رو باز کرد
تا همه با هم دوست باشند
کسی با دلخوری اینجا پست نزنه
پس بذارید هر موقع میاد شاد بشه از شادی دوستاش
از محبتی که بینشونه

337:


دوست دور و نادیده ی ما
می دانی که تنهایی مان رنگ زیبای بودنمان هست
پنجره مان خنده های شاد کودکانه
پنجره مان در هیاهوی دنیای شلوغ
آرامشی هست شیرین به همراه دوستانی پاک
چه می شود اگر پنجره مان جاودان بماند ؟


نوشته اصلي بوسيله persian_girl نمايش نوشته ها
سلام
میدونستم دوستشی ولی نمی دونستم اینقدر بهش نزدیکی
فرهاد نه قاطیه نه دیوونه
دونستن زیاد اذیتش کرد
وسواسش برای زندگیش قابل درکه
سعی کن کمکش کنی
هم قاطیه
هم دیوونه
همینیه که هست
از دست کسی هم کاری برنمیاد
اصلا اگه اینجوری نبود که نمی تونست پنجره بسازه

338:

پنجره
شیشه ای ترک برداشته
قلبی تنها
صدایی بی فریاد
فریادی بی غرش
اگر پنجره دروغه
اگه پنجره یه رویاست
چه شد که مشتاق یک پنجره شدم؟!
چه شد که پنجره به ناپاکی متهم شد ؟!
چه شد که پنجره از بهشت رانده شد؟!
به جرم دیدن کدام تصویر ممنوعه
پنجره ام را دودی کردن
به جرم فریاد کشیدن کدام واژه
پنجره ام را دو جداره کردن
به جرم کدام زیبایی
به روی پنجره ام پرده کشیدن

339:

نه قاطیه
نه دیوونه
فقط خسته ست
چرا اگه خودش بخواد میشه کمکش کرد
دیوونه ها معنی پنجره و کنار پنجره بودن رو درک نمی نمايند

340:

پنجره..
از ابتدا هم باید از آینه میفرمودم..


341:

سلام مهشادم
خوبی؟
کجایی تو دختر؟
دلم واست تنگ شده

342:

پنجره لعنتی رو می بندیم
و خسته و بیهوده به آینه هامون خیره میشیم
تا به معرفت برسیم
تا روزی برسه
که لیاقت یه پنجره داشته باشیم
برم و یه پرده ی کلفت بندازم روی این پنجره ی دود گرفته
یادم نمیره اونایی که همه رو به پنجره داشتن دعوت می کردن
خودشون اولین کسانی بودن که پنجره هاشونو پشت پرده قایم کردن

343:

سلام به دارکوبی مهربون
هر اتفاقی افتاد پنجره رو تو نبند
این تنهای تنها
همیشه میاد به پنجره سر میزنه
حداقل تو یکی نبند

344:

دوستای خوبم
دارکوب خوب و دوست داشتنی
الهه مهربونی
سایه روشن معنا گرا
پل دور اندیش
مهشاد ریز بین
و همه دوستای خوبم
پنجره دل شما همیشه بازه
همتون رو دوست دارم

345:

یه پنجره
یه دلخوشی
یه تنهایی
اره یه پنجره
وقتی میام با هزارتا دلخوشی به پنجره سر میزنم
اگه پنجره ای بسته باشه
میام پشت پنجره می شینم
تا باز بشه
اگه کسی به روم باز نکرد
میرم
ولی قبل از رفتن
دونه پشت پنچره میریزم تا پرنده های گرسنه تو زمستون بیان پشت پنچره
تا وقتی اومدی به پنجره ات سر بزنی ببینی چقدر شلوغه و مهمون داری
اره این پیر مرد تنها تو تنهایش هم به فکر شماست
پنجره من همیشه تنهاست
خوش به حال شما که باز یکی به شما فکر می کنه
پنجره تو زمستون قشنگتره

346:

دلتنگی من بیشتر از هوای گرفته امروز..
خوب
تو چطوری..
پنجره به گل نشسته بی سرنشین بی یار و یاور چطوره؟

347:

من هم خوب
پنجره هم خوب
همه چی خوب

348:

چقدر خوبه که شماها خوب هستید

349:

مرسی

350:

دیگه کسی به پنجره تنهای من سر نمی زنه
ولی این پنجره همیشه بازه
تنها رفیق و همدم این مرد همیشه تنها پرنده های گرسنه هستند
که باز سراغی از این تنهای تنها می گیرن

351:

هستیم ...

ولی سرمای سوز آور این پاییز دود گرفته
در وارونی هوایی که اخبار اون را فریاد میزند

در کنج همین پنجره
به امید تماشای رنگین کمان حضور دوستان آسمان را در تماشا هست

352:

چه سایه روشن شدی ..سایه روشن من!
انگار یه دنیا تغییر کردی
انگار حال و روزت ..تنها ترین ها رو هم عاشق می کنه..
سایه روشن من!..برای لحظه ای می نشینی بر ایوان سرد دلم!..
دلتنگ بال و پر زدن هایت

353:

و برف از دل خورشید تابناک , دل های کودکیمان راکه ادم بزرگ شده اند..

نوازش می کند...
در کنج همین پنجره دلتگ من! ..دستان همه در دست من بود..باور کنید!....
رنگین کمان هفت رنگی که آبی زلال آسمان نیز بر نازنین های نیلی اش غبطه می خورد..
دیگه کسی به پنجره تنهای من سر نمی زنه
ولی این پنجره همیشه بازه
تنها رفیق و همدم این مرد همیشه تنها پرنده های گرسنه هستند
که باز سراغی از این تنهای تنها می گیرن
پیرمرد خسته و بی تاب! ...تو چطوری؟!

354:

انگار که فقط این پنجره من بود که گرد گرفته بود
شما همه هستید اگه من نباشم
باشه قبوله شما باشید
من ...
نمی دونید بین دیوارها چه کشیدم که حتی صدای مهربونتونو نشنیدم
در میان تپش دیوار هیچ نغمه ای برایم باقی نموند که براتون بخونم
دیوارها اسیرم کردن
پنجره ی قشنگ دلم را می خواهم

355:

سرم رو از پنجره مي برم بيرون .
- آي امت ...

هايشان آقا ...

هي خانوم ...
همه سرشون رو گرفتن بالا .

به چشم ديوونه نگاهم ميكنن .
- اين فقط يه شوخي بود .
پنجره رو ميبندم و بلند بلند بلند ميخندم .


356:

بله بله
خدا شفا بده!
آمين

357:

به این زودی معلوم شد؟
خوشحالم دوباره برگشتی
همه نوشته های قشنگت را با اشتیاق دنبال میکنم

358:


سلام عزیزم..ببخشید صفحه قبل رو ندیدم..
جاودان بمان..
هر چه می خواهی باش..
با پنجره..با ماه...یا..با تق تق نوک خسته ات بر لایه های سمج درختی که کهنسال هست و بی این سادگی ها نمی توان ماوایی امن در اون یافت...
اصلا با اینه پسنجره ای بساز که هم غرق چهره رنگارنگ خودت گردی و هر وقت که خواستی دنیای دوستانت را به نظاره نشینی و در زمستان های سرد و کویری پنجره ات را ببندی تا زخم پرهایت بیش از این ازار نبیند...
هر چه می خواهی بمان دارکوب عزیزم!

359:

بله..انگار همچنان راه راهی ولی به سپیدی برف های پیش رویمان و به ترنم شبنم های خندان گونه های گل سرخ
مرسی گلم..
دیگه مثل قدیم ندیما خنجر نمکشی....

360:


رايشان پنجره رو بخار گرفته .
انگشتم رو به رقص در ميارم و مي نايشانسم : از دست تو پل !
باز هم بلند بلند مي خندم .
گرگ و ميش صبحه .
هوا داره روشن ميشه .
پنجره رو باز مي كنم .


سرما به من هجوم مياره .
پنجره رو باز ميزارم و ميخوابم .


361:

چقدر امروز به تو نیاز دارم
چقدر دوست دارم که کسی پنجره اش را به روی پنجره ام باز کند و نگاهم کند
چقدر امروز شانه هایم سنگین هست
باری به دوش می کشم که برایش مقصدی ندارم ...
چقدر امروز دوست دارم لبخندت را ببینم تا بدانم هنوز اونقدر پست نشده ام که می توانی به من لبخند بزنی
چقدر امروز به نظرت زشت شده ام
شاید نقابم را برداشته ام ...
شاید همیشه زشت بوده ام
و خودم را پشت آدمکهایی که می ساختم پنهان می کردم
در باتلاقی فرو میروم که خیلی وقت پیش تنها و شجاعانه خودم را از اون نجات داده بودم
حالا حتی آرزوی رهایی از باتلاق را ندارم
می خواهم کم کم فرو بروم
آرام و بی تقلا ...


362:

پنجره رو باز کن
به پرنده های این مرد همیشه تنها دون بده
کمی باهاشون حرف بزن
بزار باهات دوست بشن
اونا می دونن که تو مهربونی
ارومت می کنن
بعد بیا از پشت پنجره دلتنگیتو باهاشون تقسیم کن

363:

پرنده ها پشت پنجره ی من نمیشینن
نمیشه از پرنده ای که از دستان تو دونه خوردن رو تجربه کرده توقع داشت از دست منم ...
نمشه از پرنده ای لذت اوج نشستن روی پنجره تو را تجربه کرده هست
روی پنجره کوتاه و دود گرفته من بنشیند
نه آرومم نمی کنه
دارم دوباره فیلسوف میشم
از فلسفه بیزارم
چند ساله دیگه باید توی بی مفهومی دست و پا بزنم
تازه داشتم با صداقت یک پنجره خو می گرفتم
حق من این نبود

نوشته اصلي بوسيله Mah.s نمايش نوشته ها
سلام عزیزم..ببخشید صفحه قبل رو ندیدم..
جاودان بمان..
هر چه می خواهی باش..
با پنجره..با ماه...یا..با تق تق نوک خسته ات بر لایه های سمج درختی که کهنسال هست و بی این سادگی ها نمی توان ماوایی امن در اون یافت...
اصلا با اینه پنجره ای بساز که هم غرق چهره رنگارنگ خودت گردی و هر وقت که خواستی دنیای دوستانت را به نظاره نشینی و در زمستان های سرد و کویری پنجره ات را ببندی تا زخم پرهایت بیش از این ازار نبیند...
هر چه می خواهی بمان دارکوب عزیزم!
می خواهم تا ابد بمانم
زنده و مرده ش برام بی مفهومه
در میان چوبهای سمج درختان چوب صداقت را یافتم تا برای دیدن دوستان دورم
قابی بسازم به نام پنجره
اما اشتباه کردم
دوست خوبم
همبشه در حال اشتباه کردنم ،هر روز

باید قاب پنجره ام را با چوب آگاهی می ساختم
هر چه بر درختان نوک می کوبم
هر چه بیشتر جنگل را از صدای تق تق کوبش هایم پر تر می سازم کمتر می یابم
خودبزرگ بینی آینه بیش از تنهایی پشت دیوار آزارم میدهد
ولی نمیدانم چه شده هست که حتی پنجره بیشتر غریبم می کند

364:

کنار پنجره پیر مرد تنها می شینم
تا بلکه دوستی عزیزی رد بشه و سلام کنه
منتها غریبه ای میاد و میخواد صاحب پنجره رو اذیت کنه
غریبه دون می پاشه و پرنده ها رو میکشه سمت خودش
تا پیرمرد تنها بمونه
ولی یه پرنده کوچیک هنو زکنار پنجره هست
و منتظره پیرمرد بهش محبت کنه.


365:


خنجرم را غلاف کردم
راه بهتری پیدا کردم برای مراقبت از خودم
دیگه به خنجر نیازی نیست
فقط فاصله
همین!
یکی دوباری قانونم را شکستم
اشتباه پشت اشتباه
جبرانش کردم
اما الان هم دارم قانون شکنی میکنم
قانون سنگین که برای خودت وضع کنی نتیجه همین میشه
قانون شکنی
وقت لازم دارم تا اجرا کنم
میدونی وقت...
چیزی هم از حرفام فهمیدی؟!

366:

خنجر غلاف شده ...

خیلی بهتر خودت را شناختی که فاصله را بهترین میدانی


خوب میدانم از چه صحبت میکنی

اما جاذبه فاصله و میل به جاذبه همیشه اشتباهات را رقم میزند

نزار قانونها برایت تصمیم بگیرند

خشکی قانون نقض اون دلچسب میکند

نمیدونم خودم فهمیدم منظورم چی بود

367:

پرنده ها پشت پنجره ی من نمیشینن
نمیشه از پرنده ای که از دستان تو دونه خوردن رو تجربه کرده توقع داشت از دست منم ...
نمشه از پرنده ای لذت اوج نشستن روی پنجره تو را تجربه کرده هست
روی پنجره کوتاه و دود گرفته من بنشیند
نه آرومم نمی کنه
دارم دوباره فیلسوف میشم
از فلسفه بیزارم
چند ساله دیگه باید توی بی مفهومی دست و پا بزنم
تازه داشتم با صداقت یک پنجره خو می گرفتم
حق من این نبود
-----------
پرنده های من پرنده های تو هم هستن
پرنده ها از دست مهربونی مثل تو دونه می خورن
این رو باور دارم
پرنده ها، مهربونی رو حس می کنن
براشون فرقی نمی کنه کی باشه
وقتی از دست من با این خشونت دونه بخورن
میان رو شونه های مهربون تو می شینن و دونه می خورن
پنجره من همیشه بازه
به روی تو به روی پرنده های مهربون تو

368:

پیرمرد از فلسفه فرار کن،
بیزار شو
هر وقت از فلسفه بیزار شدی،
اونموقع میتونی بدون فلسفه آب بخوری
و از آب خوردن برای اولین بار، لذت ببری..


369:

من فلسفه سرم نمیشه
از ادا و اصول بیزارم
فقط باید راست باشه
غیر از این نمی فهمم
حوصله بازی رو ندارم
اگه نتونم راحت حرف بزنم دق می کنم
اگه نزارن اب هم بخورم قیامت به پا می کنم
من هیچی نمی فهمم
صریح و بی پرده حرف می زنم
دلخوشیی ندارم جز پنجره تنهایی که دارم

370:

پل عزیز این منم که اسیر فلسفه شدم
فلسفه های سخت و سنگین که از پس حلش بر نمیام
این پیرمرد فقط دنبال صداقته
دنبال مهربونی
توی هر چیزی یه عالمه مهربونی پیدا می کنه

371:

این پنجره رو باز کردی که تنها نباشی
پس پنجره تنهاییت نیست
این پنجره
و صاحب پنجره
دلخوشی تمام آدمای کنار پنجره ست

372:

غربت دل های بیگانه ای ست که خود را تنها ترین می خوانند و از شاپرک های خسته و خونین دل همیسایگان بی خبرند..
غربتی اشنا که دلگیر نیست...آشنایی و دارکوبی فیلسوف و اگر بخواهی ماهی که حاضر هست تق تق هایت را به جان بخرد..گرچه دیگر لانه ای نخواهیم یافت در این درختان خسیسی و بلندقامت...نور خورشید را هم دریغ می کند از بوته های زیر پایش

نوشته اصلي بوسيله SaYe_RoshAN نمايش نوشته ها
خنجرم را غلاف کردم
راه بهتری پیدا کردم برای مراقبت از خودم
دیگه به خنجر نیازی نیست
فقط فاصله
همین!
یکی دوباری قانونم را شکستم
اشتباه پشت اشتباه
جبرانش کردم
اما الان هم دارم قانون شکنی میکنم
قانون سنگین که برای خودت وضع کنی نتیجه همین میشه
قانون شکنی
وقت لازم دارم تا اجرا کنم
میدونی وقت...
چیزی هم از حرفام فهمیدی؟!
فرمودم که نا فهمی من تمامی ندارد..
در حال حاضر بین شاخ و برگ نامتناهی خودساخته دست و پا می زنم و کمی هم در خواب ندیدن و نشنیدن به سر می برم..
اینجا پر از موش کور شده..خنجرت رو بده شاید لازم بشه..
می دونم که نمی تونم موش کور بکشم اما شاید چشمشان را شنوا کردم..
باز هم چرندیات...

373:

hata moshe kur ham az fahmidane khanjar tu daste to khandash migire
to az selahe khodet estefade kon
moshe kur ha ham ba tamam kurishun az nore mah khosheshun miad

374:

دوسِت داشتم ولي هرگز نفرمودم نفرمودــم تـا ز چشــــم تـو نيفتـم نگفـتـم تــا نــدوني عاشـــقم مــن نـدوني بعــدِ تــو از پـا مي افتـم خيــال کـردم اگـــه روزي بـــدوني مي ري شعر جدايي رو مي خـوني مي ري تنها ميشم با بغض و گـريه تــايشان شهــــر و ديـــار بي نشــوني

375:

سرد بود ولی زیبا بود دیشب
باد آرام گرفت وقتی تو هم آمدی
دیشب از پشت پنجره هایمان بیرون آمدیم
دیشب به آسمان خیره شدیم
ماه نبود ابری هم نبود ولی تا بخواهی ستاره بود
با اون که سهم من از آسمان بیکران همان مستطیل کوچکی بود که دیوار بلند خانه ها اجازه داشتنش را به من می داد
با اون که نمی دانستم ستاره قطبی کدامست
با اون که گردنم از تماشای آسمان درد گرفته بود
ولی آرام بودم
ما توی سکوت شب
در میان خفتگان هر دو بیدار بودیم
پل ما یک آسمان بیکران بود
تو یک سر پل ایستادی و فریاد کشیدی
من یک سر پل ایستادم وفریادت را با گوش جان نیوشیدم
امشب هم ساعت 12
شاید امشب آسمانمان را با بقیه تقسیم کردیم

376:

تو از ماه چه می دانی خدای تلخی!
پیشتر از اینها قاتل بودم..اری...
خنجر هم داشتم..کار اسانی ست سلاح به دست گیری و تحکم کنی بر سقوط اشک های نا امید...
مهتاب بودن و نتابیدن...
همخوانی با خنده های مضحک دیگران...بهانه های پوچ یک ماه برای بقا..
غروب بارانی شکسته دلها سالهاست در خلوت فاصله ها دلتنگی اش را بر نهاد سرنوشت بی خدایش اه می کشد...
انقدر عاجز و ناتوان بودم که کودکی احساساتم رو مادر شدی...چرا همبازی نشدی؟...
آهای تو..آهای اروزهای مرده..
آهای خدای من...خدای تنهای تنهای تنهای من...تنهایی را تنها ترانه های دیروز تو بر پیشانی ام داغ کرد و چه لذتی داشت..آهای من دیگر هیچ نمی خواهم..هیچ...
نه حالا دیر هست..برای دوستی و دوستی..دیر هست..
از اول هم سهم من از ویرانی دنیای تو هیچ بود...
از اول من خوش ادا بودم و تو ادعای تلخی بی ریا..
از اول دست رد بر تخت سینه ام کوبیدی و من همیشه دوستت داشتم...
بخند..موش کور پرنیرنگ من!..مست ودیوانه وار بر تیغ پنهان برنده ام ...


377:

هی هی
چقدر تلخ و خشن
من اگه به تو فرمودم که موش کور هم به تیغ توی دستت می خنده
برای اینه که موش کور هم نمیتونه تصور کنه که ماه خنجر به دست بگیره
خنجر ماه که همخوانی نداره
ماه که دل خنجر کشیددن نداره
همینه که خنجر توی دست کوچولوی تو مضحک میشه
بد تعبیر کردی دوست کوچک من
یا بد فرمودم
نمیدونم
اما هر چه که هست خدای تلخی برای تو دیگه تلخ نیست
شک نکن
که من هم دوستم
و اگر نبودم تو تنها کسی نبودی که من با رغبت جواب پستش را میدم
چقدر این عجول بودن و تند تند نوشتن من کار دستم میده

378:

نه عزیزم..شاید خودت بد تعبیر کردی...
با موش کور بودم ممباور کن من قبلا خیلی پست تر و بدتر از الان بودم..هرگز آدم خوبی نبودم..

379:

مرسی از اینکه دیگه با من نیستی
هرگز آدم خوبی نبودمت باعث شاد تنکسم بردارم

شب بخیر
موفق باشی

380:

شبت خوش گلم..
پنجره چه بیداره در این ارامش و سکوت شب

381:

این روزا حال و هوای پنجره خیلی دوست داشتنیه
انتظار یک ماهه من داره بسر میاد
همه در تحرکن تا وقتی مسافرا میان به قشنگی ازشون هستقبال بشه
این روزا جزء معدود روزای شادی منه

382:

سلام الهه جان
امیدورام همه روزات پر بشه از پنجره های دوست داشتنی و لطافت بارون...
همه روزات شاد باشی و بی دغدغه..می دونم که نمیشه..اما ارزو که می تونم بکنم...اگه درد و غمی هم بود..باز هم از پشت پنجره های طلایی به بیرون خیره بشی و محکم و هستوار اسمون رو در آغوشت بگیری و اروم بشی...

383:

همه چيز را بخاطر تو دوست دارم من غم را در سكوت ،سكوت را در شب،شب را در بستر ،بستر را براي انديشيدن به تو دوست ميدارم من عشق را در اميد ،اميد را در تو ،تو را در دل، دل را در موقع تپيدن به خاطر تو دوست دارم اي دوست من خزان را به خاطر رنگش، و بهار را به خاطر شكوفه هايش و خدايي كه دل را براي تپش ،تپش را در جواب ،جواب را در چشمان قشنگ تو براي عصيان زندگي آفريد دوستدارم

384:

پشت پنجره تنها به تماشای انتظار نشته ام

قلبم پر شده از احساسهای نا فرمودنی

هر شب دعاگوی کسی که هیچ گاه ندیدمش اما به راستی عاشقش هستم

385:

سلام مهشاد مهربون
مرسی گلم از آرزوی قشنگت
ولی عزیزم این جزء محالاته....

من هربار اومدم خوشی چیزی رو حس کنم زود یه توفانی بهمش زد.
پنجره های زندگی من خاکستری و سیاهن هیچوقت طلایی نیستن.

386:

مهربون ترین الهه دنیا
سیاهی برای تو نیست
همه چی عوض میشه
همه چی درست میشه
جوری که می خوای میشه
بد فکر نکن
خدا حواسش هست
نگران چیزی نباش
وجودت پر از محبته
پس نتیجه خوبی خواهی گرفت

387:

می دونم عزیزم..
شاید بهتر باشه چشمهایمان را از کاسه در اریم و طرز نگاه پرندگان رو تقلید کنیم..شاید اگه نزدیکتر بشیم..غمگین تر بشیم و آروم تر.............
شاید فقط باید خاموش باشیم و ردپای صدای یه غریبه دور رو تو دلمون محکم تر کنیم یا محو تر...نمی دونم گلم

388:

سلام پنجره
سپس مدتهای طولانی اومدم سراغت
اون هم بی حوصله
و دلتنگ و غمگین
حوصله نوشتن هم ندارم

پ ن:لطفا کسی نقل قول نگیره
حوصله جواب دادن ندارم
حوصله هیچ چیز را ندارم

389:

تو ،
در ذهن من مچاله مي شايشان ..
درست ،
شبيه كاغذ پاره هاي سياه و سفيد خاطرات مشترك !
و من :
خالي از ديروزهايم
مات و مبهوت ،
جان كندن آرزوهامان را به سوگ مي نشينم ..

ديدي ؟
نه تو بي غرور ماندي و ،
نه من صبور ..

!


و حاصل اين همه ،
يك مشت ادعاي پوچ ،
چند سال ِ رفته و ،
چند برگ شعر ، بيشتر نبود ...

!!

390:

خفقان وجود اگر برنامه بود کاری بکنه الان باید انجام می داد اتاقم تاریک بود و درو به روی همه بسته بودم شاید اون در رو به روی خودم بسته بودم دورم پر بود از همه اون چیزایی که با زحمت جمعشون کرده بودم روز به روز شرح زندگیم رو نوشته بودم شرح ریز ترین لحظه ها شده بود تلمباری از کاغذها که توی یه کمد بزرگ جلوی پنجره جمعشون میکردم عادت کرده بودم هر روز که از خواب پا می شدم تموم صفحه ها رو می گرفتم از اول می خوندم چقد دوست داشتم اول از صفحه هایی شروع کنم که شرح بدبیاریام بود نمیدونستم دارم با این کارم خودمو خورد می کنم فک می کردم دارم عبرت می گیرم تازندگیمو از این به بعد خوبتر کنم حالا که فکرشو می کنم هوای دلم پر میشه از مه یکی به دادم برسه آآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه نمیخوام دیگه نمی خوام این طوری بمونم همه چیزو به هم میریزم من به هوای تازه نیاز دارم دیگه نمی تونم به این شرایط ادامه بدم آهان فهمیدم کمد لعنتی !!!!! میدونم باید چه کار کنم برو کنار برو کنار اوه نگاه کن پنجره رو ببین اینم که روشو با روزنامه های باطله پوشوندم برید کنار من می خوام نور رو ببینم من هوا می خوام برید کنار .آه خدایا بیرونو ببین چقدر زیباست پنجره رو باز می کنم دلم میباره و خفقان رو برای همیشه میریزم دور برگه های بی خود تاریخ گذشته زندگی ! بیاید می خوام بسپرمتون به باد اون بهتر می دونه چطور شما رو فراموش کنه با چشمای خیس و لب خندون وقتی به بیرون ذل زدم و دارم نوازش نسیم رو رو گونه ام حس می کنم یه اون به خودم میام این که روبروی منه کیه ؟؟؟؟ آینه که نیست.

پس چرا داره هر کاری که من می کنم انجام میده .

خدایا ما محو هم بودیم و هیچ کدوم خبر نداشتیم !!!!!!!!!!!!!! پنجره!!! هیچ وقت بسته نشو می خوام هر روز خودمو تو آینه قلبش ببینم .


391:

پنجره هیچ وقت بسته نشو
می خوام پرنده های کوچک رو که روی طاقچه جلوی پنجره ام می نشینند رو ببینم
پنجره هیچ وقت بسته نشو منم می خوام از پس زلالی شیشه ات دنیا رو تماشا کنم
پنجره تو زلالی ولی گاهی آینه می شوی بی اونکه به رذلیت نقره دچار شوی
پنجره تو زلالی ولی می دانی که چطور بخار بگیری تا نذاری چیزی رو که دیدنش آزارم میده را تماشا کنم
بخار میگیری تا با نوک انگشتانم روی شیشه تو نقاشی بکشم
می کشم یک صورت خندان برای روزهای بارانی یک پرنده
می کشم یک دستکش برای روزهای برفی یک کودک
می کشم یک قلب برای اون کسی که دلش یه قلب می خواد

392:

من خيلي وقته به اين واقعيت تلخ ايمان آوردم .

پشت اين پنجره به جز يك هيچ بزرگ هيچي نيس

393:

و من
سال هاست که می اندیشم که آیا:

"پشت این پنجره، جز هیچ بزرگ، هیچ نیست."

و یا:

"پشت این پنجره، یک نامعلوم، نگران من و توست."

؟..


394:

پنجره وا مي شود

پنجره بسته مي شود

پنجره وابسته مي شود !

395:

من نمي نايشانسم ، سالهاست كه ديگر نمي نايشانسم !
" من ، قسم خورده ام ! " ..
اينها كه مي بيني ، تنها تراوشات سياه رنگِ ذهنِ سوخته اي ست ، كه شايد تباه شد ...

مهم نيست اما ...

!


تنها تو باور كن ، كه سايه هاي پشت پنجره ، همه خيال بود و خواب ..
پشت اين پنجره هيچ نامعلومي نيست ، هيچ گمشده اي كه باز آمدنش را ، گوشه چشم امّيدي باشد !

و من ، اين همه سال ، چه ساده و سپيد خواندم " قصه ي بارانكم " را ...

هه ...

!









نقطه ي پايان من كجاست ؟
مي خواهم تمام شوم ..

396:

نمی دانم چرا گاهی آه می کشیم از مرگ لحظه ها..
قاصدک می میرد
خنده شاپرکان می ماسد و لبهایشان به تمنای من و تو به سخن می آیند:
زندگی را به همه ..به خدا..گاه به او باخته ایم

397:

با هرکه بودی کاش باور کنه..
وقتی هنوز نرسیدم، نمیتونم این باور رو باورکنم..
هنوز نمیدونم..

مثل همیشه..

گاهی به پشت پنجره خیره میشم و گاهی بهش پشت میکنم..
مثال کافر و موءمن
اما میدونم که هرچی که هست و یا نیست، یا هست و یا نیست..


398:

خانه ام بي آتش
دست هايم بي حس و نگاهم نگران !
مي تواني تو بمان : پشت اين پنجره ي ساكت و بسته ..

به اميد خيالي نازك ، اما دور ..


خيلي دور ...







" راستش مي داني ؟ طاقت باور من طاق شده ! "

399:

پنجره کوچک و تاریک و خاک گرفته ام را با محبت تو آذین بسته ام
کلام تنهایی ام را به نگاه ِ تو شریک گرفته ام
نگاهت ، لبخندت و قلب مهربانت
همه ارزانی تنهایی خودت
من تنها نمی مانم یادت ، خاطره ات با من می ماند.
حتی اگر پنجره ات را با چوبهای درخت افرا بپوشانی
اگر با رنگ قرمز دایره ای بکشی و خطی در میانش
ورود ممنوع !!!!!
پنجره
باز من کنار پنجره ات می مانم
منتظر و شکیبا
تا روزی باران بیاد و خیس شوم
تا روزی که برف بیاید و آدم برفی شوم
تا روزی که آفتاب پوستم را بسوزاند
اونقدر می مانم تا وقت رنگ قرمز ورود ممنوع تو را پاک کند
تا میخ ها زنگ بزند و چوبهای حائل پنجره ات بپوسد.
آری! مشتاقانه به انتظار روزی می نشینم که رنگ زیبای پنجره ات باز نمایان شود.
رنگ زیبای قلب بزرگ و دریایی ات از پس ِ پنجره ی مهربانیت به من لبخند بزند.
نه سر ترحم
و نه از سر محبت
که برای لطافت آفتاب و خنکای نسیمی شاد
لبخند تو را می خواهم

400:

پنجره تنهایی من
باز هم پنجره
باز هم پرند های کوچک و گرسنه من
که از سرما و گزسنگی به این پنجره سرکی می کشن
دوست دارم تمام دوستان پنجره ام را
تو را
تو را
تو را
دارکوب مهربان
الهه مهربان
پل عزیز
تازه عروس
لونا
مهشاد معنا گرا
و دیگر هم پنجره ایهای خوبم

401:

سلام به مهربانان خودم
به آیسان بی معرفت خودم
به پل عزیز
به مهشاد معنی گرا
به مهربان ترین الهه دنیا
به سایه روشن تازه عروس
به بست فرند محبوب
به دارکوب شیطون و دوست داشتنی خودم
و همه مهر بانان خودم
بازم اومدم به پنجره تنهایی خودم سری بزنم
مهربانان من حداقل به پرنده های گرسنه این مرد همیشه تنها سری بزنید
سرما و گرسنگی این دوستای گکوچولوی ما رو ازار می ده
از مهربانیتون به این پنجره هم ببخشید
به پرنده های کوچیک من هم نگاهی کنید
اونا همیشه منتظر شماها هستن
سپاس از مهربانی شما

402:

سلام به پیرمرد دلتنگ و مهربون
خوش اومدی
پنجره گاهی نیاز داره یکی گرد و خاکش رو تکون بده
و چه کسی بهتر از صاحب خونه؟

403:

من قول داده ام
من دیشب زیر نور نقره ای ماه ایستادم
و به صدایی که هر نفس عشق را در گوشم زمزمه میکرد قول دادم که اتاق ذهنم را غبار روبی کنم.
من قول داده ام که ترس وهم آلود آینده و غم غبار آلود گذشته را از کوچه پسکوچه های ذهنم برانم.
من قول داده ام که سهمی از اتاق کوچکم را با غارتگران تنهایی شریک باشم.
من قول داده ام که تمام تخته های چوبی را که روزگاری به سینه پنجره ام کوفتم در هم بشکنم
و انوار بازیگوش خورشید را به آغوش بکشم
و زندگی را از برگ خشکیده ای بیاموزم که اسیر پنجه باد دل به راهی نادانسته می سپارد
و شجاعت را از پرنده کوچکی که امیدپرواز بی تابش کرده و در دل آسمان نیلگون خود را رها می کند.
من قول داده ام که زنگار از چهره آینه ام بزدایم و خود را بی نقاب به تماشا بنشینم تا آینه از تحقیر درد های کریه منظر افکار تیره ام به ستوه آید.
من قول داده ام که خورشید را از آسمان قرض بگیرم و به تاریکی ذهن غبار گرفته ام بتابانم.
و در کنج سکوت شب نور مهتاب را به ستاره سوخته ام ارزانی کنم.
من قول داده ام که اونقدر بغض چرکین حنجره ام را فریاد کنم تا انجماد نگاهم ذوب شود.
من قول داده ام که آفتابگردان باشم و در جستجوی آفتاب.
من به پروانه سپیدم قول داده ام که سر از خاک بیرون آورم و راز نگاه مهربان خورشید را در یابم.
من عهد کرده ام پنجره.

مگذار که عهد شکن باشم.

پنجره را می گشایم و با نفس عمیقی سوز سرد زمستان را به جان می خرم.

دو دستم را به بیرون میبرم و لطافت دانه های نرم و سپید برف را بر کف دستانم احساس میکنم.

چقدر دلم برای زندگی تنگ شده بود.
شاید امشب آدم برفی شدم
آدم برفی روشنی که از افتاب هراسی ندارد.

404:

سلام سپید موی سیاه جامه ام..فرهاد نازنین!
بالای کوه و بی هیچ هم خانه ای ..پرندگان به رعشه در آمده را از نو می سازی نه!؟
پرهایشان را..دلهایشان را..اما می دانم تو زخم ها را بر کنج دل خسته ات پنهان می کنی ..دلت تنها می شود..شیاید تنها ترین..اما شاید تو..اری تو ..باید همیشه عاشق باشی..
قلبت .و حضورت چه غم انگیز هست و همیشه خواستنی..
با هم بمونیم.

مرد زخم خورده پرطاقت..

نوشته اصلي بوسيله SaYe_RoshAN نمايش نوشته ها
من قول داده ام
من دیشب زیر نور نقره ای ماه ایستادم
و به صدایی که هر نفس عشق را در گوشم زمزمه میکرد قول دادم که اتاق ذهنم را غبار روبی کنم.
من قول داده ام که ترس وهم آلود آینده و غم غبار آلود گذشته را از کوچه پسکوچه های ذهنم برانم.
من قول داده ام که سهمی از اتاق کوچکم را با غارتگران تنهایی شریک باشم.
من قول داده ام که تمام تخته های چوبی را که روزگاری به سینه پنجره ام کوفتم در هم بشکنم
و انوار بازیگوش خورشید را به آغوش بکشم
و زندگی را از برگ خشکیده ای بیاموزم که اسیر پنجه باد دل به راهی نادانسته می سپارد
و شجاعت را از پرنده کوچکی که امیدپرواز بی تابش کرده و در دل آسمان نیلگون خود را رها می کند.
من قول داده ام که زنگار از چهره آینه ام بزدایم و خود را بی نقاب به تماشا بنشینم تا آینه از تحقیر درد های کریه منظر افکار تیره ام به ستوه آید.
من قول داده ام که خورشید را از آسمان قرض بگیرم و به تاریکی ذهن غبار گرفته ام بتابانم.
و در کنج سکوت شب نور مهتاب را به ستاره سوخته ام ارزانی کنم.
من قول داده ام که اونقدر بغض چرکین حنجره ام را فریاد کنم تا انجماد نگاهم ذوب شود.
من قول داده ام که آفتابگردان باشم و در جستجوی آفتاب.
من به پروانه سپیدم قول داده ام که سر از خاک بیرون آورم و راز نگاه مهربان خورشید را در یابم.
من عهد کرده ام پنجره.

مگذار که عهد شکن باشم.

پنجره را می گشایم و با نفس عمیقی سوز سرد زمستان را به جان می خرم.

دو دستم را به بیرون میبرم و لطافت دانه های نرم و سپید برف را بر کف دستانم احساس میکنم.

چقدر دلم برای زندگی تنگ شده بود.
شاید امشب آدم برفی شدم
آدم برفی روشنی که از افتاب هراسی ندارد.
سلام سایه روشنم...
وای...............چه زیبا بود..فوق العاده..عالی..جای عشقت خالی که این همه قول و برنامه رو بر سپیدی های قلم قاصدک خوشگلش زمزمه کنه............

405:

سلام بر پنجره
سلام بر پرنده های زیبا که کنار پنجره ام در حال دانه خوردن هستن
پرنده های زیبا بر من ببخشید که پنجره را نمی گشایم تا نوازشتان کنم
سرمای زمستان کرختم می کند.
گرمای تابستان می خواستم و سرمای تابستان نصیبم شده
ماه پاره ام در آسمان شب به تاب با چهره ی تمامت
که من مجنونم می خواهم با دیدنت مجنونتر شوم جنونم پرده در شود و فریادم برنده
می دانی در سرمای زمستان تاب کوبیدن بر درخت کهنسال ندارم
ماه پاره ام مرا از سر جنون به داخل دره ای پرتاب کن
کودک در سرمای زمستان دوان و سرد از زیر پنجر ه ام می گذرد
دستایش را نا امیدانه به هم میمالد
سردش هست لاکردار هوا سرد هست
سر چهار راه باید گل بفروشد به ماتیز و ماکسیما و دوو و ..............
ولی هوا سرد هست
ای کاش من هم مثل شما صاحب پنجره
اژدهایی افسانه ای بودم
دمادم نفس آتیشنم را بر پیکر سرما می کوبیدم تا کودک در بهار باشد گرچه هنوز باید گل بفروشد.
ای کاش نفس داغت را بر پیکر خسته و سردم می کوبیدی تا چروک شوم و قهوه ای
چون کودکان روستایی سرد که آتش سرکش گرمشان نکرد و جملگیشان را سوزاند
آخر کلاسهایشان را باید گرم می کردند سرد بود این روزگار لاکردار
چقدر زمستان سرد هست

406:

سلام عزیز دلم!..خوبی؟
زمستان برای ماه..برای قاب پنجره اش که سرد هست و لرزان.....

زیباست..
و شاید برای بودن دارکوبی که در لانه اش از یاد برده عشق موریانه های لایه لایه سخت چوب درخت افسرده را...
اما زمستان زشت هست..می ایی با هم فریاد سر دهیم...
اشنای دورم..بیا با هم از پلیدی دانه های سپید برف بگوییم..
از پلیدی ادم برفی هایی که هویج دارند
شال گردن
دکمه هایی به رنگ طلا
و چشمانی مات و غبار گرفته از دود خیابان های کثیف شهر
بی روح تر از هر رهگذر جان داده ای
آدم برفی را بکشیم
آفتاب را هم..
این همه گرمازدگی و مردن بچه های غوطه ور در عرق زلال زنده بودنشان..
و سرمازدگی زمستان گناهکار..
بیا با هم ..هم آغوش برق نگاه بچه هایی شویم که اشکشان به رنگ خون در امده و برنده گشته..
دستانشان می لرزد از نوازش اسکناس های پیر و بو گندوی شکم گنده ها...
آه اما چه فایده دارکوبم! ....چه فایده!..............کاش شب شود و من نیز در خیابان به خوابی ابدی فرو رفتم..............کاش باور کنی ..اراجیفم را..........کاش خسته نمی شدیم از انسان بودن و کودکی

407:

این زمستان هم بدجور با بهانه بیماری مسری به جونمون افتاده
بیماری که دلتنگی ویروس اونه
تا کی میخوایم هر روز از بدبختیهای زنده بودمان حرف بزنیم تا شاید کمی آرام شویم
شاید بشه برای حتی لحظه ایی کوتاه باور کنیم در کنار هم هستیم بی هیچ بهانه خودخواهی بودمان ...

باور کنیم میتونیم حس مهر ورزیدن را برای قلب خودمون معنا کنیم
این دنیای لعنتی هیچ وقت موقعيت زندگی رو نمیده ...

شاید بشه به زور با پشتوانه چند قلب پر توان حق رو بدست آورد
میدونید دیگه صحبتهای تکراری غم و افسرده گی توان نوشتن که هیچ توان نفس کشیدن رو ازم داره میگیره
کاش کمی میتونستیم بهاری باشیم ...


چرا ما همیشه پشت این پنجره بشینیم و دنیای تیره روزگار رو با پاشیدن چند تا دانه برای پرنده ها برای خودمون خاکستری کنیم ...
شاید بشه که ما هم پرنده باشیم تا دلتنگی کسی رو هر چند کوتاه با دانه چیدن از روی بالکن تنهاییش در فراموشی دفن کنیم

408:


حق که افسانه گشت و نایاب سعید عزیز.....خدای حقیقت این روزها یاری می طلبد..از که؟می دانی!؟

409:

چقدر همه غصه دارن!
زمستون بیچاره!
تقصیر زمستون نیست میدونین
می گن تقصیر خورشید زمستونه که بی غیرته

410:

چه کسی فرمود که اون زرد رخ بی مانند..غیرتش کور شده!
..از بده روزگاره

411:

چه ماه خوبی
به روشنی خورشید حسادت نمیکنی؟
میدونم از بد روزگاره

412:

ماه اگه حسود بود که شبها رو سهم خودش نمیکرد از بخشش خداتابیدن در شب خیلی غم انگیزتره
میدونم که بهتر از من می دونی گلم

413:

چه مهربان هستند این مهربانان من
الهه مهربانی من
سعید عزیز
دارکوب عصبانی و دوست داشتنی مهربان
سایه روشن تنها و گوشه گیر
مهشاد معنا گرا
و
مهربانیشان برای پرنده های خسته و گرسنه این پیر مرد تنها
و سپاس فراوان از شما مهربانان با این قلم های اتشین و برنده
سپاس

414:

گاهی می توان تنها بود..خسته..زخمی..تنها..تنها...

اما پرنده بود و از دست سرمای بی پروای دانه های برف آب و دانه چید..اما پرنده بود...
پرنده ای بر قله کوه
تنت خسته میشه از انگشتان ریز پرنده..کمی رها کن این پرندگان رو...پرواز نمی کنی ؟..به جایی که دیگر بویی از غم ندهد...
انقدر هم به من نگو معناگرا( نیستم)

415:


ماه من!
زیباتر از شب می خواستی برای تابیدن؟
حیات در خواب
زمین در خواب
و آسمان بیدار
و سکوت
و تو و خدا
میدونی
روز انقدر روزه و انقدر روشن
که عادت کردیم به حضور خورشید
اونقدر عادت کردیم که وجود خورشید را فراموش کردیم مثل تمام اونچه که اگر باشند فراموش میکنیم
روشنی جزئی از روزه
و خورشید مظلومانه می تابه و هیچ کس حتی به اون نگاه هم نمیکنه
گاه حتی به یاد نداریم که این همه نور از وجود خورشیده
اما شب تاریکه
خصلت شب تاریکیه
و وقتی چراغی تو دل این سیاهی روشن باشه
مسحور نماينده ست
زیبا
خیلی زیبا
چقدر تو پتانسیل داری برای زیبا بودن
می توانی یک هلال زیبا باشی
و می توانی یک قرص کامل باشی
می توانی میان اونهمه ستاره کوچک چشمک زن فرمانروایی کنی
و زیباییت را به رخ زمین بکشی
به گمانم خورشید باید به ماه حسادت کنه
ماه خیلی زیباست
خیلی زیبا

پ ن:بیا و با اون قلم سحر آمیزت یه متن در وصف ماه بنویس
من بلد نیستم.

سالی یه بار نوشتنم میاد!

416:


سایه روشن تنها و گوشه گیره؟
تنها شاید
اما..
نمیدونم گوشه گیر هم شاید

417:

هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید به طاق آسمان ابرو

مرا چشمی ست خون افشان ز دست اون کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از اون چشم و از اون ابرو

418:

ممنون قشنگ بود
خودت چرا نمی نویسی
نکنه تو هم بلد نیستی؟
هنوز غلام قمری؟

419:

آره
دارکوب هم عصبانیست هم خسته !!!!!
می دانی چه دردی دارد پشت پننجره بشینی و با صدای بلند حرف بزنی اما کسی صدایت را نشنود؟
می دانی گنگم، لالم وقتی از پشت پنجره حرف میزنم.
تو تکان خوردن لبهایم را میبینی اما نمی فهمی چه می گویم و چه می خواهم!!!!!
این تاثیر صوت هست که از پنجره بسته عبور نمی کند .
کسی پیدا نمی شود لب خوانی بلد باشد...

من احساس تنهایی می کنم ....

کسی لب خوانی بلد نیست.


420:

من لب خوانی میدانم دارکوب عصبی
ببینم پیرمرد یکی از اون دادهاش را سرت زده؟
به دل نگیر دلش مهربونه
و خیلی هم پره از روزگار
خودت که میدونی
بیا یه کم سر من داد بزن تا حالت خوب بشه.
جدی می گما
خودتو خالی کن
چکار میکنی با خودت

421:

نه زیبا
نه مهربون
مشکل اینجاست که بلد نیست داد بزنه
نه اونقدر دیگه عصبانی نیستم سر تو بهترین داد بزنم
شاید از دست خودم شاکیم
یادته توی اولین تاپیک طنزم نوشتی " چه دارکوب بدیعی "
اون روز نفهمیدم منظورت چی بود ؟؟؟ ولی حالا خوب می فهمم !!!! ای کاش به حرفات گوش می کردم و می فهمیدم دارم اشتباه می کنم.


پل کجایی بیا و بگو دارکوب داری اشتباه می کنی مثل همیشه

422:

نشسته ام به سایه ی عمری دراز
روزهایی که در ان دفن خواهم شد
و عصایی که
برشانه های باد
تکیه کرده هست...

423:

دوباره چشم های تو مرا به دام می کُشد
نگاه خوب و خسته ات چه ناتمام می کُشد
دوباره سرمه دان شب شکسته در دو چشم تو
و عیش و نوش روز را به پشت بام می کُشد
ز دست تیر ناوکت به خون نشسته آفتاب
غزال کوهسار را چه خوش مرام میکُشد
میان تخته سنگها که آب طاقتش کم هست
ببین چگونه موج را صبور و رام می کُشد
صبوی هستی ام پر از شکوه انتظار و او
شکوه انتظار را چه با دوام می کُشد
سکوت کن و گوش کن به چشم های آسمان
چه بی بهانه بی صدا تو را مدام می کُشد
تمام دفترم ز توست تمام شعر های اون
ولی چه سود که این خطوط مرا چه خام می کُشد...

424:

منظورم این بود که خیلی ابتکار داری
همین و بس!
نصیحتی هم در کار نبود
چه حافظه ای داری
چه حافظه ای دارم
من بهترین نیستم!
از دست خودت هم که شاکی هستی می تونی بنویسی و بیرون بریزی
اینجوری که نمیشه!
خیلی حساس شدی این روزها
دلیلشم اینه که خیلی چیزها را توی دلت جمع کردی و جمع کردی و جمع کردی
و یه شبایی مثل امشب با یه تلنگر همش سرریز میشه
و اذیتت میکنه
می خوای حرف بزنی؟
من مسنجرم داغون شده امشب اما میتونیم یه کم پی ام بازی کنیم
دوست داشتی خبرم کن
دارموب دوست داشتنی تو خوبی
فقط تند میری
همین
همه میدونن که خوبی و توی دلت هیچی نیست

425:

چه لوس

426:

میخوای تورا هم لوس کنم
زیاد از این اتفاقا نمی افته ها

427:

نه خوبم
چقدر خوبه آدم دوستای خوبی مثل اهالی پنجره داشته باشم

428:

می نویسم
دل نوشته اسمش روشه
یعنی هروقت که دل بنویسه
آره، هنوز و شاید تا همیشه غلام قمرم..
نوشته اصلي بوسيله darkob نمايش نوشته ها
نه زیبا
نه مهربون
مشکل اینجاست که بلد نیست داد بزنه
نه اونقدر دیگه عصبانی نیستم سر تو بهترین داد بزنم
شاید از دست خودم شاکیم
یادته توی اولین تاپیک طنزم نوشتی " چه دارکوب بدیعی "
اون روز نفهمیدم منظورت چی بود ؟؟؟ ولی حالا خوب می فهمم !!!! ای کاش به حرفات گوش می کردم و می فهمیدم دارم اشتباه می کنم.


پل کجایی بیا و بگو دارکوب داری اشتباه می کنی مثل همیشه
مثل همیشه نه
فقط پشت پنجره
برای جدانشدن از آینه ها..


429:

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم هست
به در خانه ی تو

430:

پنجره را بستم ...

اخر نور روز اذیتم میکرد...

نور روز کسلم میکند ...

نور روز جسم مرا به مانند یک جسد میکند .و.و.

خسته و خواب الود ....
پنجره را میبندم و در خود کنکاش میکنم ...

شاید خدایی (خود آیی )جدید یافتم ...


431:

دل من عادت داشت
که بماند اون جا
پشت یک پرده تور
که تو هرروز اون را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارو دری
که تو هرروز از اون می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هرروز به اون می نگری
دل من رادیدی؟
ساکن کفش تو بود
یادت هست؟

432:

باز از این پنجره
شعر هایم می روند
گریه هایم می رسند
خنده هایم می روند

433:

چه خوشگل فرمودی عزیزم!..نگاهت داره شاعرم می کنه ها...
باشه چشم بفرما:
ستاره ها کم کم به خواب رفته اند
لهاف تیره ای از غبار شهر را تکاندند و همه پلیدی های جهان را بر دل زمین پاشیدند
و خود با پارچه ای نرم و لطیف خواب را بر دل تنگ جهان جاری ساختند
ماه ماند و زمین و امت بالا دست که دگر نیست شدند در پی سوداگر مرگ..
سخت شدند و همه بیشتر از اون گل سرخ به شقایق ..طعنه مرگ زدند...
سگ ولگرد و رهایی در دل کوچه های خلوت شهر از درد به خود می پیچید..زوزه می کرد..آه..جانور می هراسید از این تیرگی نا موزون
ماه دلش سوخت به حال حیوان
کمی از اسمان دور شد..به زمین راه یافت..
لبان لرزان سگ را بوسه زد..
جانور ارام یافت..
ابر سپیدی را از اون سوی دیوار صبح آسمان برچید و چند قطره آب از رویای شیرین ابر بر گلوگاه خشک جانور چکاند...
اری..ماه عاشق شامگاهان خاموش گشته بود
عشق ورزی به آب و آینه امتان شهر
صدای سرفه های مردی خسته و کودکی که در انتظار پدر با سکوت شب بازی می کرد..
ماه رفت و پشت در خانه شان به تماشای حضور محبت دل بست..به پدر..به خدا..به عشق نهان من و ما..
کفش های پدر را که چرم بود و کهنه را بوئید..بوی خستگی..بوی کار..بوی یک لقمه نان..
کفش ها را با نگاهش بوسید
کفش ها جفت شدند..
جفت شدند ..چون بوسه آفتاب و مهتاب همسایه دیوار به دیوار زمین
( همینجوری دارم می بافما.......)
ماه خسته بود و تشنه..دیگر اما ابرها همه در خواب شدند..
کوه ها سرد شدند..
غنچه ها سایه شدند..
و صدا بود
جهان ...تمام جهان پر از صدا بود.
خدایا!.مادرم..عشقم..پدرم..کود کم...خاطره گم شدن آدم را..کمک کن به جهان
همه این فریاد ها را به گوش جان سپرد و غصه خورد...
اونقدر که دیگر تاب ماندن در زمین نداشت...
پرهایش را گشود و دوباره به آغوش اسمان بازگشت...
فریاد های زمین را در بادی سرد و ملایم پیچید
باد وزیدن گرفت به سوی خدا...
و رفت و رفت...........
ماه اما چشم بر هم نگذاشت اون شب تار
از اون بالا به پدر خسته می نگریست که در بستری تک و تنها با پرهای بالش سپیدی عشق بازی می کرد..
و کودک به عکس مادر روی دیوار اتاق خیره گشته بود در دلش عطر خدا جاری بود..
سگ خسته ارام به خواب رفته بود
.......

قطره های شبنم در دل اون گل سرخ یخ زد و مرد......

که در همین حین ..دست گرم خورشید بر دلش خورد ..
_ پاشو ماه.._ پاشو ماه
_ پاشو از روی دل خسته من..از دل خسته من

زبانه های آتش باریدن گرفت بر روزمرگی های شهر..
پدر .کفش های جفت شده اش را به پا کرد و کودکش را بوسید...و بالش را به گوشه ای پرتاب کرد.....
آفتاب بر ایستادگی قامت مرد تعظیم کرد و او را به روشنایی مبهم روز سپرد و خندید..
پرتو اریب آفتاب بر دل اون گل سرخ هم تابیدن گرفت و آب شد هر چه که بود..بر زمین جاری گشت..
شد اندوخته آب مورچه های زخمی تا خود شب...
راستی دخترکم..می دانی ماه کجا بود؟
درست همانجایی که خورشید بود..در انطباق روح خدا و من وتو..
در آسمانی ترین پیوند جهان..
ماه همان خورشید بود
و خداوند در فضای اندک فاصله ماه و آفتاب می گریست از حکم جدایی جهان

434:

و خدایی را دیدم ...

در خود ...

پنجره بسته بود و او پشت پنجره در حال فریاد کشیدن ...

به سویش نرفتم ...

چرا / ؟ چون پنجره بسته بود ...


435:

سلام گلم
پنجره بسته بیشتر درد می کشه..مراقبه که مبادا باز بشه و تو با هجوم سرمای زمستان به خواب بری...
لب هات رو به شیشه پنجره بده..بوسه بزن به پاکی خودت و ایثار پنجره..دیگر اگر هیچ کس هم تو را نشنید..جای بوسه ت روی شیشه تا همیشه می مونه

436:

بگشا پنجره را...خدا می آید......
اگر خود را دیدی..خدا هم خواهد آمد

437:

خود را در تباهی و سیاهی دیدم و دور از کسانی که میتوانستم دوستشان داشته باشم ...


438:

من این روزها در انکار همه تباهی ها دست و پا می زنم...لذتبخش تر از سیاهی هست

439:



هرگاه از سیاهی به در امدی به من هم بگو ...

شاید من نیز ....


440:

اگر بخواهی می شود....باورم نکن..اما بخواه..لطفا..تو نیز ............


441:



من در مرگ خود فرو خواهم رفت تا دیگری را نیازارم ....


442:

و این یعنی محبت به دنیایی که تو سیاه می بینی اش......
نامش امید نیست؟

443:

ببخش که فقط یه خط را برمیگزینم تاب ندارم دوباره تکرارش کنم و در قاب خاکستری جایش دهم.
ماه پاره ی شیرین قلمم
بوسه بر دل زیبایت که همینجوری به آتش می کشد جان ما را ...
می دانم لبانم خواهد سوخت اما ارزشش را دارد
بوسه بر قلب مهربانت

444:

ییا با هم جزغاله بشیم و بریم تا ته آسمون..
همونجا که مهتاب آب تنی می کنه و آفتاب..آفتاب می گیره..
همونجایی که نور داره و باروناش به رنگ آبه............

445:

چه خیال زیبایی

نور چون امد ، خیالت روشن شد

افتاب به مهمانی چهرهء تو امد و سجده کرد

و مهتاب ، اذین بند گیسوانت شد

اب را ببین که چگونه چشمان تو را میشوید ؟

و اینچنین شد که عناصر هستی ، دست در دست هم داند

تا بگویند ، ما وام دار گوشه ای از چشمان تو ایم

446:

درود بر چتر به دست..
خوش آمدی بر بام این خانه..
پنجره باز هست و گاهی بسته..
طوفان می بارد و ما هرگز در امان نخواهیم بود از شمشیر بی غلاف روزگار..اما دستمان در دست هم هست!و خدا اون بالا تنها نیست

447:

درود بر دختر خیالهای مرطوب

نشستن بر این بام ارزومندی ماست

نه اشتباه نکنید ، این پنجره به روی دیدگان من باز هست

تا از پسش تنها ، دیدم را به ابعاد چهار چوبی کوچک ، به روی اقیانوس خیال های زیبای تو

باز کنم ،

و این منم متحیر از این رقص کلام تو

448:

حکایت اهالی پنجره و میراث مرطوبی که از تخیل وام گرفتند، حکایت آینه هاییست که از پس فاصله ها و دیوارها، به یک لحظه رسیدند و رابطه آفریدند..
دیروزها،
کسی را دوست داشتی؟

این روزها،
دلتنگی؟

این روزها،
تنهایی؟
تنهایی
تنها

تمام عمر به همین سادگی گذشت..


449:

چشم ها را کمی به خیال بودن سپرده ام..
دشوار نیست..
سپاس از لطفت ..مفسر بینای روشنایی های نهفته در جان

450:

و چه ساده ..عمر را باور کردیم به همین یکی ..دو روز ..
چه کسی فرمود دنیا دو روز هست..
می دانی .....دنیا لحظه ای ست پنهان در سقوط پلک من و تو

451:

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده هست
گردنده فلک نیز به کاری بوده هست

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست

قراون که مهین کلام خوانند اون را
گه گاه نه بر دوام خوانند اون را

برگرد پیاله آیتی هست مقیم
کاندر همه جا مدام خوانند اون را
"گر می نخوری طعنه مزن مستان را"

452:

ممنون از قلم زیبایتان
چقدر پنجره دوست داشتنی شده

ساحره من
بوسه ای که بر لب سگ ولگرد زدی
کفش هایی را که جفت کردی
و این یکی

درست به هدف خورد.
ممنون

می نویسم
دل نوشته اسمش روشه
یعنی هروقت که دل بنویسه
آره، هنوز و شاید تا همیشه غلام قمرم..
من هم دارم غلام قمر میشم
یا شدم و هنوز بی خبرم!
نشانه گیر قهاریست
درست وسط دل را نشونه می گیره
دلنوشته ها را می خونم.

بی صدا.

453:



امید ‍؟ نه من به انسانهایی دیگر از جنس خویش احترام میگذارم ...

من ادمیان را دوست دارم و نفرین میکنم ...

نپرس چرایش را که هیچگاه درک نخواهی کرد ....


454:

سایه روشنم ..پنجره ها برای یک عمر عاشقی بس هست..کاش اعجاز واژه ها مجازی نبود...کاش لبخند چشمانت رو از پشت این همه سیم می دیدم..
کاش برای همین لحظه ای که گذشت با هم بودیم

455:

مردی شیفته و دلباخته دخترکی زیبا رو گشت..
مرد هر شب در بستر تیرگی ها با چشمانی بغضناک با نفرین رویای آرزوها..دخترک را به دار می اویخت ..
مرد عاشق بود و از عشق نفرت داشت...
مرد از عادت پیوند آدمیان نفرت داشت..
مرد تنها بود
و من از درک تنهایی عاجز گشته ام..پس تنهایم حتی شاید بیش از تو..اما می دانی هستم..تو را نمی دانم

456:

پنجره ام را باز میکنم ...

سرما نمی تواند آتش درونم را آرامتر کند.

سرمایش کافی نیست می دانید مهربانانم
از بیهودگی هایم خسته شدم .

می خواهم در روزمرگی غرق شوم ...

اونقدر غرق که جایی برای اندیشیدن نداشته باشم .

افکاری که در سرم می چرخد دردناک هست .

ای کاش تاب صادق هدایت دیگری شدن داشتم تا همه چیزتان را به سخره بگیرم نابود کنم چون جانی که فرمود من طغیان کردم در برابر هر اونچه که تو داری .
توی چه فیلمی بود نمی دانم ولی می خواهم از اینکه هستم یاغی تر باشم
چقدر مطرودم
اگر پنجره نبود شاید دق کرده بودم
اگر ماه نبود در سیاهی شبهایم تا نور بیفشاند بر تنهایی غریبم
اگر ماه نبود و از پشت سیم های پر و پیچ تاب و از میان اراجیف بی سرو ته ام آرزوهایم را نمی دید دق میکردم
جادوگرست ماه پنجره ام .

او ماه ست و من دیوانه
سایه روشن پنجره ام ذهنم را می خواند ، چطور نمی دانم ....

از کجا می فهمد وقتی دنیایمان این همه از هم دور و بیگانه ست
من ساده ام یا شماها آسمونی
من زیادی زمینی ام یا شماها با ملکوت در ارتباط ...
من نادانسته های خروارم در برابر رنج دانسته های پُل ناچیز هست..
ای کاش دلم به بزرگی دل یک پُل بود.
قوی و محکم زیر پای رهگذران که گاهی با انسانیتِ آدمی مذینن و گاهی با رذلیت حیوانی هم آغوش
اما پُل تبعیض نمی گذارد
هر دو را از روی دره های عمیق وکشنده ، از روی رودخانه های پر تلاطم ، از روی گدازه های اتش فشانی به سلامت به منزل مقصود میرساند.
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب***************
تنها جایی که احساس غربت نمی کنم همین جاست
پنجره ی آراگون
کجایی پیرمرد؟؟؟ دیگر عصبانی نیستم ! دیگر متوقع و گستاخ و شیطان نیستم.

غریبم غربتم به درجه نهایی رسیده هست.

بار گناهم سنگین ست می دانم ...

طلب بخشش نمی کنم ...

دست گدایی دراز نمی کنم از دست نوازشگرت می گریزم ...
ولی ...
حافظ بهتر از من می داند:
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن ...............

که خواجه خود روش بنده پروری داند

457:

پنجره ها را می شکنم
همانند کودکان.
چرا که به جز خودت بر هیچ چیز دیگری قانع نیستم.
و تو را باید بی واسطه دید
نه از پشت حصار ها
نه از پشت پنجره ها
نه حتی از پشت اشک ها
چقدر زشت هست که
دیوار ها ما را به پنجره ای قانع می نمايند
پنجره را باید همانند دیوار فرو ریزم.
و بی هیچ واسطه او را به نظاره بنشینم

458:

مهربانان من
عزیزان دوست داشتنی و بی ریای من
چقدر زیباست وقتی پنجره رو باز می کنی
موجی از محبت و مهربانی بی ریا تو را سیراب می کند
این پیر مرد تنها و خسته
با دستان خشک و زمختش
با پارچه مهربانی غبار را از پنجره مهربانی شما پاک می کند
برای پرندگان پنجره مهرباناش اب و دانه می گذارد
پنجره دوستان بی ریایم
دارکوب دوست داشتنی
الهه مهربان و مهربان
تنهایی که تنها نیست

سایه روشن عزیز و پر انرژی
مهشاد عزیز با قلم آتشینش
پل عزیز دوست خوبم
اقیانوس بزرگ
همه شما دوستان خوبم

459:

الان ساعت 11:30 شب یه پرنده خسته و تنها
اومده کنار پنجره آشپزخانه محل کارم
خسته هست
تنهاست
سردشه
دیونه شدم
قاطی کردم
پنجره شده برام یه داستان
این پنجره مال همه هست
مال همه ادما
همه افریده های خدا

460:

ای بابا پنجره بسته بود

461:

khob hatman sardeshon bode basanesh

462:

نمیدونم شاید

463:

چقدر حرف داشته اون پرنده
چقدر باهوش بوده و می دونسته باید پشت پنجره ی کی بشینه
خسته و تنها
می دونسته کی دردشو می فهمه
چقدر براش شیرین بوده
این پنجره ی زیبای ما چه درخشان شده
ماه بر اون می تابد
پُل دیوارهایش را می شکند
سایه روشن زیباش می کند و من اون را با صدا آذین می بندم و آراگون با مهربانی و رنگ تزئینش می کند
پس باید برای همه باشد

464:

چه خوش خیال!
چرا هر چی پست قدیمی که می بینم فقط همین به ذهمنم می رسه که
چه خوش خیال!
نتیجه بزرگ شدنه؟ یا کوچک شدن؟

465:

شبها نوای دیگری دارد پنجره ها ......
شبها تب دیگری دارد ، پنجره ها ...
ماه بر پنجره می تابد ...
خار بر سر دیوار می روید آرام و بی صدا ......

ولی خار ست و گل نگردد بدین بالا نشینی ها
من هم پنجره ای نشوم در آغوش پنجره ها
پنجره های پاک و زلال
می دانم این بار همه چیز با زانو زدن و طلب بخشش تمام نمی شود.
میگن وقتی یه کوچک ، احساس بزرگی کنه
........

وقتی نفهمه که نمی فهمه
از وقته سیلی می خوره .

اونقدر می خوره تا بالاخره بفهمه که چقدر پست و زبون و حقیره .


اونوقت شاید راه بزرگی رو پیدا کنه .
از روزی که هم آغوش و هم نوای پنجره ای ها شدم .

دارم سیلی می خورم .

هر روز و بی وقفه .
دستهای گرم و مهربانتان را سپاس ، ولی محکمتر بزنید وقت دارد می گذرد و من هنوز همانقدر ابله ام که بودم
باز هم بزنید گرم و پرصدا چون فریاد
خون به صورتم دویدم گرم و خواستنی
نذارید گرمای سیلی هایتان سرد شود ، سرخیش زائل شود
برنامه بود بزرگم کنید پنجره ای ها ولی هنوز کوچکم .

پست و نازل
دستهای مهربان و سنگینتان کجاست ؟؟؟!
از من دریغش نکنید .
از من دریغ نکن زیباترین سایه روشن دنیا

466:

باران چشمانت برنده تر گشته..سیل آسا!
خوشی های خیال دیروز در باران های سیل آسای نگاهت جان می دهد! غرق مکن این همه زیبایی را عزیزم!
پنجره ات زیبا ست..قدیمی و زیبا ..فوق العاده س سایه روشنم! ..حداقل برای من که کوچکم...
تو اما قطره می شوی تا با امواج سپید و سرکش دریای سخاوتمند دلت بیامیزی...و وسیع باشی و تنها..سربه زیر وسر سخت!
نوشته اصلي بوسيله darkob نمايش نوشته ها
شبها نوای دیگری دارد پنجره ها ......
شبها تب دیگری دارد ، پنجره ها ...
ماه بر پنجره می تابد ...
خار بر سر دیوار می روید آرام و بی صدا ......

ولی خار ست و گل نگردد بدین بالا نشینی ها
من هم پنجره ای نشوم در آغوش پنجره ها
پنجره های پاک و زلال
می دانم این بار همه چیز با زانو زدن و طلب بخشش تمام نمی شود.
میگن وقتی یه کوچک ، احساس بزرگی کنه
........

وقتی نفهمه که نمی فهمه
از وقته سیلی می خوره .

اونقدر می خوره تا بالاخره بفهمه که چقدر پست و زبون و حقیره .


اونوقت شاید راه بزرگی رو پیدا کنه .
از روزی که هم آغوش و هم نوای پنجره ای ها شدم .

دارم سیلی می خورم .

هر روز و بی وقفه .
دستهای گرم و مهربانتان را سپاس ، ولی محکمتر بزنید وقت دارد می گذرد و من هنوز همانقدر ابله ام که بودم
باز هم بزنید گرم و پرصدا چون فریاد
خون به صورتم دویدم گرم و خواستنی
نذارید گرمای سیلی هایتان سرد شود ، سرخیش زائل شود
برنامه بود بزرگم کنید پنجره ای ها ولی هنوز کوچکم .

پست و نازل
دستهای مهربان و سنگینتان کجاست ؟؟؟!
از من دریغش نکنید .
از من دریغ نکن زیباترین سایه روشن دنیا
ما را از دل اسمان با نوک خسته ات و دل مهربانت جدا کن!
ذره ذره..اون قدر که زخم بالهایت از خون سپیدی چشمان ماه شرمسار گردند و التیام یابند..
و ماه برایت می ماند..
انقدر به در و دیوار قفس ضربه نزن عزیزم!
پنجره باز هست..بپر!
از انعکاس نور ابی ماه بپر و پرواز کن!
مگه تو پرنده نیستی خانومی!..به قفس عادت کردی!؟..بپر تا دیر نشده و ساعت وقتی پایان رو فراخوان نکرده..بپر !
نظرت چیه!..بیا امسال زمستان به جای کوبیدن به دل درختان پیر و افسره..به گنجشک های حیاط دلت کمک کنی و با هم یه اشیانه روی شاخه های خشکیده درخت همسایه ها درست کنی..و با هم ..هم خونه بشین..شاید زمستان دلش به رحم آمد و دانه های ریز برف را به زمین تقدیم کرد..به شکرانه با هم بودن دارکوب ها و گنچشک های زمین
-------------------------------------------------------------
سلام اهالی پنجره..سلام!..دلم چه قدر تنگ این پنجره می شود!

467:

همونی که مهشاد فرمود
و اگه یه بار دیگه به خودت بد و بیراه بگی من میدونم و تو
چرا فکر میکنی همه معجزه ان و تو نیستی؟!!!
دارکوبم دارکوبای قدیم
بی خیال

نوشته اصلي بوسيله Mah.s نمايش نوشته ها
باران چشمانت برنده تر گشته..سیل آسا!
خوشی های خیال دیروز در باران های سیل آسای نگاهت جان می دهد! غرق مکن این همه زیبایی را عزیزم!
پنجره ات زیبا ست..قدیمی و زیبا ..فوق العاده س سایه روشنم! ..حداقل برای من که کوچکم...
تو اما قطره می شوی تا با امواج سپید و سرکش دریای سخاوتمند دلت بیامیزی...و وسیع باشی و تنها..سربه زیر وسر سخت!

ما را از دل اسمان با نوک خسته ات و دل مهربانت جدا کن!
ذره ذره..اون قدر که زخم بالهایت از خون سپیدی چشمان ماه شرمسار گردند و التیام یابند..
و ماه برایت می ماند..
انقدر به در و دیوار قفس ضربه نزن عزیزم!
پنجره باز هست..بپر!
از انعکاس نور ابی ماه بپر و پرواز کن!
مگه تو پرنده نیستی خانومی!..به قفس عادت کردی!؟..بپر تا دیر نشده و ساعت وقتی پایان رو فراخوان نکرده..بپر !
نظرت چیه!..بیا امسال زمستان به جای کوبیدن به دل درختان پیر و افسره..به گنجشک های حیاط دلت کمک کنی و با هم یه اشیانه روی شاخه های خشکیده درخت همسایه ها درست کنی..و با هم ..هم خونه بشین..شاید زمستان دلش به رحم آمد و دانه های ریز برف را به زمین تقدیم کرد..به شکرانه با هم بودن دارکوب ها و گنچشک های زمین
-------------------------------------------------------------
سلام اهالی پنجره..سلام!..دلم چه قدر تنگ این پنجره می شود!
سلام
مرسی از تعریفای رویایی
لطفا سایه روشن را جدی نگیرید
لطفا

468:

سلام بر ماه زیبای پنجره ام .....
قفسم خیلی تنگه و دردناک
می ترسم تخیلم هم قدر همون قفس کوچیک باشه
در آرزوی اینم که بپرم ولی پرواز را نمی دانم درختان پیر و افسرده از دستم ذله شدند بس که بر اونها کوبیدم خانه ای نساختم
زیر نورهای پر تلالوی تو امشب یه خونه می سازم بزرگتر از قفسم و پر از رویا و گرمای محبت
یادت نره چشمم به آسمونه
من و ماه و گنجشکها
نوای روح بخش شب در خوابزدگی دنیا

نوشته اصلي بوسيله SaYe_RoshAN نمايش نوشته ها
همونی که مهشاد فرمود
و اگه یه بار دیگه به خودت بد و بیراه بگی من میدونم و تو
چرا فکر میکنی همه معجزه ان و تو نیستی؟!!!
دارکوبم دارکوبای قدیم
بی خیال


سلام
مرسی از تعریفای رویایی
لطفا سایه روشن را جدی نگیرید
لطفا
جدیه جدی
مهربانه مهربان
ممنون برای نوازش گرمت و سیلی داغت
دارکوب به گرمای دستانت نیازمند ست مثل نیازه درخت به باران مثل نیاز گل به ریشه ....
ممنون برای دستهای مهربانت
ممنون که از من دریغش نکردی
دستان گرمتان را از من دریغ نکنید که از دیروز محتاجترم

469:

خوش آمدی مرد جاده!( من صاحب اینجا نیستم ولی هستم)
پنجره را فرو ریختی وگریختی!
و مرد همسایه با زیر شلواری راه راهش مرا به باد کتک گرفت و تو پشت دیوار کودکی گریستی
اشک هایت را دیدم
زمین را معطر گردانده بود
زن همسایه از اون بالا پنجره ای را گشود و سطلی پر از زباله را بر دل زمین فرود آورد
اشک هایت را اما من چیده بودم
من زمین را دوست دارم چرا که هم آغوش باران دلهای گریان و زخم خورده هست
بی هیچ چشمداشتی

این بار بیا و پنجره زن همسایه را فرو ریز تا کمی فرهنگ شهر نشینی بیاموزد ..
من حاضرم دوباره کتک بخورم تا تو اشک ریزی و زمین سیراب گردد..و من هم لبخند بر لب می نشانم از کودکی تیزپایم تا گل خنده مهمان همیشگی اهالی کوی و برزن گردد...

نوشته اصلي بوسيله SaYe_RoshAN نمايش نوشته ها
همونی که مهشاد فرمود
و اگه یه بار دیگه به خودت بد و بیراه بگی من میدونم و تو
چرا فکر میکنی همه معجزه ان و تو نیستی؟!!!
دارکوبم دارکوبای قدیم
بی خیال


سلام
مرسی از تعریفای رویایی
لطفا سایه روشن را جدی نگیرید
لطفا
تعاریف رویای من را نیز به جد جدی نگیرید..لطفا

نوشته اصلي بوسيله darkob نمايش نوشته ها
سلام بر ماه زیبای پنجره ام .....
قفسم خیلی تنگه و دردناک
می ترسم تخیلم هم قدر همون قفس کوچیک باشه
در آرزوی اینم که بپرم ولی پرواز را نمی دانم درختان پیر و افسرده از دستم ذله شدند بس که بر اونها کوبیدم خانه ای نساختم
زیر نورهای پر تلالوی تو امشب یه خونه می سازم بزرگتر از قفسم و پر از رویا و گرمای محبت
یادت نره چشمم به آسمونه
من و ماه و گنجشکها
نوای روح بخش شب در خوابزدگی دنیا


جدیه جدی
مهربانه مهربان
ممنون برای نوازش گرمت و سیلی داغت
دارکوب به گرمای دستانت نیازمند ست مثل نیازه درخت به باران مثل نیاز گل به ریشه ....
ممنون برای دستهای مهربانت
ممنون که از من دریغش نکردی
دستان گرمتان را از من دریغ نکنید که از دیروز محتاجترم
همه پرواز را می دانند....انکار نکن

470:

بادکنک سپیدی را با نفس های مرطوب و خاکستری ام پر از باد بهاری می کنم
پر از شادی های کودکی ام..نسیم شیطون و مهربانی را که دامن های صورتی دختر بچه ها را در هوا می رقصاند از حضور دستانم یواشکی می دزدم و..
کمی از بزاق خسته ام را بر قلب بادکنک فوت می کنم
تا جداره اش اون بالا ها بین ابر های بی نقاب و خوش آهنگ و پرنگان مهاجر از تشنگی نمیرد...
کمی از هوای سرد اتاق را روی شعله شمع رو به آینه می چکانم تا که گرم گردد...
شمع کوچک اشک هایش جاری گشت..دستم را در آینه فرو می برم و از چشمان آینه چند قطره هوا قرض می گیرم..آینه اما از نگاه مغموم من می هراسد و تیره و تار می گردد..برایش لالایی می خوانم..ترانه های غریبی که از شکایت شب حکایت می کرد را در گوشش نجوا می کنم..اماآینه با من قهر هست...
قهر قهر تا روز قیامت!..حتی از انگشت کوچک هم کاری ساخته نیست..
باشد! اینه من! باشد!..پس بادکنک را چگونه به دست باد زمستانی و خشک بسپارم!
پنجره را می گشایم کمی از تار و پود هوای بهاری منجمد شده را از هم می شکافم و حالا ریسمانی از هوا در دستانم
گردن بادکنک باد شده را بوسه می زنم
و درست در همانجا ریسمان جدیدم را بر گردنش پیوند می زنم...بدون هیچ گره کور و کری
نه! من بادکنکم را با نخ های رنگارنگ و بی رحم به دار نمی آویزم
نه! من نعش بادکنکم را به آسمان پرواز نمی دهم تا که بالا رود و من بخندم!

به او فرمودم: دردت آمد؟
هنوز زنده ای؟
قطره های بزاقم به رنگ خون در آمد و لبخند زد!
آه..بادکنک سپید من!..من شده!
پنجره گشوده شده با چشمک هایی به رنگ سبز درختان کاج کوچه ..بادکنک را طلب می کند..
دلم برایت تنگ می شود!
بادکنک سپید رنگم را به سمت همان ابر سپیدی که دیشب به درد های دلم بارانی گشته بود و من در آغوشش به خواب رفته بودم..به او می سپارم..
بالا..بالا..بالاتر
رفت و دلم برایش تنگ شد...
سنگینی روح تیره و سیاهم جایی در سپیدی بادکنک نداشت..تا مرا هم با خود به شهر قصه های خدا برد ...
دلهره امشب ماه ..روح باغچه های آلونک قدیمی مادربزرگ را می آزارد...و من سالها در انتظار بازگشت همان بادکنک سپیدم..

نگاهم را هر روز صبح با سرمای طاقت فرسایی غباررویی می کنم...

کلاغ پر!..گنجشک پر!...سه چرخه نه پر!...مامان نه پر...بابا نپه پر!..ماه پر!...
بادکنکم بازگشته با کوله باری از اندوه و افسوس و انتهای خصوص رسیدن به هم..اما می دانی..بادکنکم هنوز نفس می کشد و خون تن های تنهایی ام را می مکد...تا رسیدن به اندازه یک پر فاصله هست..پس دست و پایم را می چینم و جوانه های بالهای کوچکم را تمرین می دهم..تا این بار من نیز مسافری گردم در تاریکی شب با همان بادکنک سپیدم .....به سوی دشت غریبی که آهوانش مست نگاه اویند.........
با من بیا!.

471:

امشب كه من با دنيا قهر كردم! لكه اي هم بر رايشان تو نيست همه چيو صاف صاف نشون ميدي!
پنجره با تو هم قهرم ! تو هم با من همدردي نكردي...

472:

من از خدا خواستم،
نغمه های عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكنی و
ببینی كه سایه ام به
دنبالت هست تا هرگز
نپنداری تنهایی.
ولی اكنون تو رفته ای ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من این
هست كه من شاهد رفتن تو هستم

473:

پنجره بهترین دوستته خبر نداری !!!
پنجره داره بهت یاد میده
این یه رازه به هر کسی نمی گه
پنجره داره برات فاش می کنه
راز صمیمیت رو
دقت کن خوب ببین، هان ،با توام، خوب ببین !!!!

474:

امشب با دنیا قهر نکن..
با پنجره قهر نکن
با خودت قهر نکن
همدم تنهایی هات باش تا همدرد تنهایی هات..قلب مهربون خودت باشه..
یه روزی ..یه روز قشنگی..پنجره هم بارون زده میشه و چشمای تو یه دنیا ستاره همدرد رو پیدا می کنه
با من قهر نکن..بذار باشیم و باشی

475:

وقتي دنيا و ادماش نميخوان ما با هم باشيم!
نا ندارم ،نميتونم جنگ كنم !

دلم شكسته ...
ميخوام قهر كنمممممممم با همه

476:

پنجره من:
نمی دانم چرا من و هر اونچه به من پیوند می خورد آغشته از سکوت هست
دچار خفتگی درون هست
دچار روحی سرگردان هست
دچار اشکی شبانه هست
خیس نگاهی مرطوب هست
نمی دانم
شاید پنجره ام را باید باز کنم تا آزاد شوم!

477:

.تو می تونی..
دل شکسته سپس مدتی قویتر میشه..باور کن..


478:

آی "پیرمرد خرفت" (یادته یه روز بهت فرمودم پیرمرد خرفت و فقط تو فهمیدی که چقدر دوست داشتنی صدات زدم؟)
تو هم مثل اون "پیرمرد پیر" بیا و ببین که مبصر کلاس بغلی، پنجره تنهایی ات رو حسابی غبارروبی کرده و آب و جارو هم کشیده.
پیشاپیش عیدت مبارک

479:

مرسي عزيزم با اين همه انرژي مثبت و اميدي كه ميدي...
ولي جاي زخماش خوب نميشه!

480:

نمی گم میشه ، که دروغه
ولی گذر وقت!
گاهی وقتا بده!
اما گاهی وقتا تنها چارس
بذارش دست گذر وقت!

481:


زخم های سخت و کهنه..سپیدی نرم تن نازکت را می آزارد
می دانم عزیزم!
و قلب پرمهرت تکه تکه می شود و تکه هایش خونابه می گردد در پشت پلک های لرزانت
می دانم عزیزم
محکم بمان! زندگی را..زمین را آسمان را ..همه را ..به تحسین وا دار
تو! لونا ی غمگین من! تو! آینده ات سرشار از زیستن هست..زیستن و زیستن و زیستن..
عاشقانه بزی و امیدوار
حتی اگر عشق فریب و نرینگی بیش نبود..

تو عشق را نیز به تحسن وادار..

482:

باشه! اينو هم مي سپارم به وقت...
ميدونم چاره اي ندارم
همه راه ها بسته س اميدوارم گشايشي بشه!


نوشته اصلي بوسيله Mah.s نمايش نوشته ها
زخم های سخت و کهنه..سپیدی نرم تن نازکت را می آزارد
می دانم عزیزم!
و قلب پرمهرت تکه تکه می شود و تکه هایش خونابه می گردد در پشت پلک های لرزانت
می دانم عزیزم
محکم بمان! زندگی را..زمین را آسمان را ..همه را ..به تحسین وا دار
تو! لونا ی غمگین من! تو! آینده ات سرشار از زیستن هست..زیستن و زیستن و زیستن..
عاشقانه بزی و امیدوار
حتی اگر عشق فریب و نرینگی بیش نبود..

تو عشق را نیز به تحسن وادار..

تو با اين نگاه زيبات به زندگي عجيبه لونا رو غمگين مي بيني!
و اين تايشاني كه با اين همه محبت و زيبايي و شيوايي كلامت همه رو به تحسين واداشتي!
ماه جونم اميدوارم دنيات هميشه رنگي باشه...

من يكي و كه بدجور اروم ميكني با حرفات

483:

پنجره را می بندم
خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود
و آفتابگردان نگاه تو
در آسمان هشتم
ناتمام ادامه دارد
و من
به یاد اون پرنده ای می افتم
که صبح
در متن بلوغ و آفتاب
ناپیدا گم شد
ناپیدا گم شد.

484:

قلب سایه روشن پنجره شکسته!
نمی دانم چرا؟
نمی دانم دقیقا کدامین مشربه خون دل کوچکش مسدود گشت و غصه هایش انبار شده ..تا دلش به درد اید
نمی دانم چرا؟
سایه روشنم ! دوستت دارم!
من غصه هاتو نمی بینم اما..اما آوای انگشتان خسته ات را که تنهاست حس می کنم..و لمس می کنم شکسته های دل مهربانت رو..
سایه روشنم دوستت دارم!!
بو س بوس...


خیلی قدیمیه ..ولی به من آرامش میده..گوش کن لطفا:
پنجره ای برای سایه روشنی های زخم خورده دیوار دل تو ..و دل هر رهگذر اندوهگینی که قدم بر چشمان پنجره من گذاشته
hey u unbreak her heart ..plz

485:

هیچی نگو
so do it honey
دعا می کنم

486:

منم دعا میکنم..


487:

منو به يادت بسپار...

488:

خنجر بود که ویرایش کردی؟
ما که خنجرخورده تیم خانوم جان
ببخشید می دونم خیلی آدم بیخودی هستم که به خلوت مجازیت هم رحم نمی کنم
اما چه سخته که درد دیگران رو ببینی و کاری از دستت بر نیاد
جوابم رو نده لطفا..نمی خوام به جای خط خطی نکردن دیگران روی خودت خط بکشی
kiss your heart

489:

لونای قشنگم که نباید تو رو غمگین ببینم..
پنجره رو رها کن و شیشه های شکسته پنجره دلت رو که سینه مضطرب و مهربونت رو سخت پریشون کرده رو تاب بیار..همه اون شیشه های برنده یه روزی با دست های خدا و خودت از بین می رند و تو راه خواهی یافت به زیباترین نگاه خداوند..

490:

پنجره را گشودم...
رد پاي سفر بود و بس!
چشم انتظارم

491:

خیلی وقته پنجره رو باز نکردم
هوای اتاق گرفته ست و غبار آلود
غبار نا امیدی و پوچی تموم اتاق رو گرفته
پرده های ضخیم جلوی ورود نور رو گرفته ند
دیگه انگیزه ای برای باز کردن پنجره ندارم.


492:

سلام الهه قشنگم

چطوری خانوم؟
الان مغزم به دستم چیزی نمیده که برات بنویسم
این مال سهرابه..برای الهه گل
در دوردست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل از بال و پر سپید
لب های جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دو ده
شبتاب می فروزد در اذر سپید
همپای رقص نازک نی زار
خطی ز نور روی سیاهی هست
گویی بر آبنوس درخشد زر پسید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه در افق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید
برای پنجره زندگانی ات دعا می کنم الهه عزیزم

493:

من همینم
ساده ام
گاهی بدم
من همینجوری به دنیا امدم

تو
مرا میفهمی
من
تو را میخوانم
وهمین ساده ترین قصه ی یک انسان هست

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای
و ابرها را تا چشمهایم پایین
عشق را در کجای دلم ....
پنهان کرده ای که :
هیچ دستی به اون نمیرسد ! ...




494:

سلام مهشاد مهربون
خوبی؟
مرسی از شعر قشنگت

495:

اعتراف

باید برم
باید برم به مادرم بگم
من بودم که اون بادبزن چینی را شکستم، من بودم
من بودم که خودنویس طلایی رنگ را بردم مدرسه و گمش کردم، من بودم
من بودم که 200تومنی را از زیر فرش ورداشتم ، من بودم
من بودم که ساعتت را با سنگ شکستم، من بودم
من بودم که توی حیاط آتیش روشن کردم و درختها را آتیش زدم، من بودم
من بودم که زنگ در همسایه را میزدم و در می رفتم، من بودم
من بودم که کفشهای تو را پوشیدم و پاشنه ش را شکوندم، من بودم
من بودم که خامه ی روی شیر را خوردم، من بودم
من بودم که از وسط دفتر مشق خواهرم کاغذ کندم، من بودم
من بودم که کارتهای عروسی اضافی را قایم کردم، من بودم
من بودم که رو دامن پوشش عروس نقاشی کشیدم، من بودم
من بودم که شمع های خوشرنگ سفره عقد را تا ته سوزوندم، من بودم
من بودم که با پاهای گلی رفتم رو غوره ها، من بودم
من بودم که انجیر خشکها را از رو پشت بوم پرت کردم پایین، من بودم
من بودم که اون همه برنج را ریختم تو حیاط، من بودم
من بودم که دعا کردم تو بمیری، من بودم

من خیلی بچه بودم.
من میخواستم با بادبزن چینی بازی کنم
من میخواستم با خودنویس طلایی به دوستام پز بدم
من میخواستم واسه خودم و دوستام بستنی بخرم
من میخواستم ببینم ساعتت چجوری کار میکنه
من میخواستم سیب زمینی بپزم
من میخواستم با اون زنگ بازی کنم
من میخواستم بزرگ بشم با کفشات
من نمیخواستم شیر خراب بشه
من میخواستم یاد بگیرم هواپیما کاغذی درست کنم
من میخواستم عروس بشم و با اون کارتها مهمون دعوت کنم
من میخواستم پوشش عروس خوشگل بشه
من میخواستم ببینم نوارهای طلایی دور شمع ها چه جوری می سوزه
من نمیخواستم غوره ها و انجیرها کثیف بشن
من میخواستم پرنده ها سیر بشن و جیک جیک نکنن
من میخواستم تو زودتر بری بهشت
من خیلی بچه بودم...
حالا..
بزرگ شدم
چقدر خانوم و معقول شدم
اما تو دلم...!
پ.ن: چرا من را بزرگ کردی؟

496:

بهار و پاكي
تقديم به همه مهربانان خودم كه پنجره رو باز مي كنن

497:

دلم گرفته
خسته ام
دلم هوای پنجره رو داره
پرنده های تنها و گرسنه من
فقط موندن کنار این پیر تنها
کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟

498:

اومدم عذر خواهي...
يادته چقدر سرت داد زدم و شكايت كردم ؟
انگار تو شده بودي ديوار بينه ما!
تازه فهميدم تو نه حسودي نه رقيب ! پس دليلي نداره فاصله اي باشي بينمون!
پنجره عذر ميخوام...

499:

غبار تنهایی و دلتنگی از روی پنجره ی یکه و دور افتاده ام پاک شده
دستان گرم و مهربان پیرمرد پنجره های پاک،بار دیگر پنجره ها را گشوده و دم مسیحایش را بر این پنجره گرم و صمیمانه فشرده
سرم را بیرون می آورم خنکای سرمای دلپذیر اسفند روحم را می نوازد
دیگر از پرنده ها خبری نیست
دیگر پشت پنجره من با صدای شادی بخششان شلوغ نمی نمايند و خواب را در چشمانم بی خواب
باید می دانستم رفته اند تا از دست پیردانا دانه برچینند ، اونها نیز چون من چه دلتنگ بودند.
خانه تکانی بهار را شروع کرده اید نه؟
یادتتان باشد آرام و بیصدا و دزدانه در قلبتان لانه کرده ام
مرا با آت و آشغالهای دلتان بیرون نیندازید
در میان قلب باشکوهتان میگردم و از شمیم روح بخش دلتان اونچنان مستم که چون گدایگان مویه کنان از شما مهر بیشتر طلب می کنم
بگذارید بمانم .
بگذارید در کنار قلب مهربانتان بزرگی را بیامورم تا شاید روزی چون شمایگان طریق بزرگی بیاموزم
پنجره ای ها توی خاکروبی بهاره اتان دوستی ها را برق بیندازید که لبریزم از نور دلتان

500:

تمام مهر و محبت
تمام تجربه این غبار 1000 ساله
خسته و تنها
تقدیم به مهربان ترین و دوست داشتنی ترین دوست پنجره ام
دارکوب مهربانم

501:

از پنجره ی بسته خودم را میبینم....
اونطرف تر نشسته ام و رویا می بافم...چه بافتنی!
ما چقدر زود بزرگ میشویم...کاش نمیشدیم.از پنجره یک عالمه حسرت میریزد روی دامنم...حسرتی که با باد از نجره میگذرد...
این جا....پشت این پنجره..


502:

کسی به سراغ پنجره تنهایی شما آمده هست
پیر مرد خسته و تنهایی که دوستان با وفا و مهربانی چون شما رو داره
خوش به حال این غبار
دلتنگ شما مهربانان هستم
چون چیزی جز مهربانی شما ندیده و ندارم
شما را سپاس

503:

سلام بر پیر دانا
غبار شده ای و ما مشغول غبار روبی از پنجره هایمان
نترس تو اونقدر آشنا هستی که بازشناسیم تو را از غبار فراموشی
اونقدر شیوا هستی که بازشناسیم تو را از غبار کینه که روی دوستی هایمان نشسته
اونقدر شفاف هستی که هرگز با غبار تیره غم تو را اشتباه نمیگیریم
این غبار باید بماند
این غبار میدانم اهل سفرست
اهل گشتن توی دست باد
از این دیار به دیار دیگر
از باد سراغت را هر روز میگیرم
چشممان به پنجره زیبا و بزرگ و درخشان توست
چه زیباست منظره ی پنجره من
به روی زیباترین و بدرترین ماه که نور میپاشد به پنجره شکسته و تنهایم
که با لطافت نورانی اش از پنجره ام سرک میکشد و اون را زیبا می کند
چه زیباست پل که به دور دستهایم کشیده شده هست بر روی دره عمیق و پر سنگ
امیدوارم به سلامت از رویش عبور کنم
چه زیباست پنجره ی بزرگ و آبیت که هر روز مشتاقانه به تماشایش نشسته ام
پنجره ی روشن ترین سایه در کنارم
پنجره ی ساناز مهربان دیدنی ودوستداشتنی
من پنجره ام را به زیبایی هیچ دیواری نمیدهم و امنیت دیوار
من آلوده ای ترس ودلهره ی یک پنجره شدم
نه دل خوشه امنیت یک دیوار
ممنون صاحب پنجره های رویایی
بوی بهار میاد
پنجره هاتون رو باز کنید

504:


سلام پنجره(فقط پنجره و نه پنجره ای ها)

عجب پرانتزی از خودمان در کردیم!

بسکه ابهت و اقتدار از تویش شُرّه میکرد هوش از سرمان برفت و حرفمان فراموشمان شد!
ای قربان خودمان برویم که انقدرمقتدر تشریف داریم.



اه!
مرده شور این لحن را ببرن.
مرده شورشو کجا ببرن؟!!
من چه میدانم ببرن کافه ای جایی یه بستنی بدن بخوره حالش جا بیاد بَلکَم انقدر نیاد سراغ ما!
لحن مرده شور دار هم نوبریه واسه خودش!
حرف خودمان را بزنیم.
داشتم فکر میکردم که الان توی کجا چی بنویسم!
بعد دیدم واویلا
چقدر هم میهن عمومی شده
قدیم ها(یعنی که ما خیلی قدیمی هستیم.

ملتفی که؟) انقدر خصوصی بود که همه حرفهای دلم را توش خالی میکردم و برام مهم نبود که کسی میخونَدِش یا نه اما حالا انقدر عمومی شده که می ترسم فلانی حرف دل من را توی پی سی سیو کنه و بعدن ها که تقی(تقی نه، تقّی) به توقّی خورد و من بازم نتونستم جلوی این زبون صاب مرده را بگیرم بیاد علیه من ازش هستفاده کنه!!!

(هیچ دقت کردی تازگی ها فتحه و کسره و ضمه و تشدید و تنوین از انگشتان مبارک فوران میکنه؟؟!)
ای بابا!
چقدر دلم برای خودم سوزیدن آغازید!
هر چی فکر میکنم میبینم توی کل زندگیم فقط همین جا راحت حرفای دلم را فرمودم.
اونم که فاتحه مع الصلوات!
حالا همچنان که مینویسم کل هیکلم تِرِمبلینگه!( این ترمبلینگ تاریخچه طولانی داره.


یاد هستاد رحمتیان بخیر عجب پدری از ما دراورد.
سر کلاساش بندری می ترمبلینگیدیم.

پیدا کنید پرتغال فروش را! )

مجددا" مردشور این لحن غریبه را ببرن!
این بار به ناکجا آباد.


بی زحمت حواسشان را هم جمع نمايند که خرده نانی چیزی نریزد توی راه که شاید پرنده ای نباشد که اون را بخورد
و خدای نکرده راه برگشت را پیدا کند و دوباره بیاید سراغ ما.


بیا.
پنجره.
این من.
خودِ خودِ خودم.و این تو.
(میشه از اینجا به بعد را لطفا" نخونی؟)


































نه نمیشه.

آدم که نیست که!

مرده ی فضولی توی کار امته!
خیلی شخصیت از خودش نشون داده باشه ثانیه ی اول تصمیم گرفته که نخونه.
اما بعد مثل جت روی موس شیرجه رفته.(شیرجه ی جتی!)
جهت در آوردن چش و چال فضولان محترم حرفمان را توی گوش پنجره نجوا می فرماییم.
برای سومین بار
مرده شور این لحن را ببرن ان شاء الله، که اخیرا" بدجور پا پیچ ما شده .



پ.ن: عجبا! می خواستیم درد دل بپستیم!
اونوخ میگن چرا هی از خودت علامت دَر میکنی.


اون بپَستیم نیس برادر من( اصولن آی کیوی خواهران بیشتر از این حرفهاس) اون بپُستیم هس.

505:

بازم مهربانی
باز هم تو
باز هم من
باز هم ما
بهار آمد
پرنده های تنهایی این پیر مرد باز ه به پنجره سر می زنند
هنوز تنهایم نگذاشته اند
ولی انسانها ...
وقتی دلم میگیره
میام پشت پنجره
پنجره های که که مهربانترین دوستان خودم به من نشون داد

506:

پنجره بامدادان خفته ام گشوده نمی شود
اما عزیز دلم...

من عشق و جان پنجره را ذوب می کنم در نگاه نوک انگشتانم

ببین:
پنجره ..تخته تاری می شود
و انگشت کوچک من مدادی محو
می کشم محو و سپید بر تاری ویرانه دل
یکی بود و خدا بود...و پنجره
دارکوبی زیبا! با پرو بالی نه به رنگ مداد رنگی های قلابی بازاهای پرتقاضا..نه!..نه!..به رنگ نور..به رنگ آینه..به رنگ آب...به رنگ شیرینی یک جرعه شیر تازه از حرارت وجود پرنده ای دل خسته اما خوش آواز...


پیرمردی خواستنی بر قله های بی نهایت خوش آب و هوا ترین نقطه زمین در ارتفاعی با امواج خروشان برف و پنبه ای ابر
پیرمردی به رنگ سوز و گداز نی چوپانی پیر و خسته با دم های عاشقانه و گرم


الهه ای با بال هایی نرم و سبک و به غایت زیبا
با عطر قاصدک های تازه نفس که همواره در سفرند اما تنها دلدار را به دل می رسانند بی اونکه زخم های دل خویش را مرهم شوند و یاور..همیشه تنها و تنها..تنهای تنها...

انگشتم را کمی از شیشه پنجره دور می کنم تا تنها اندکی با جدار مرطوبش مماس باشد و به رنگ در می آورم سایه ای روشن و روشن و روشن..
هر چه به تصویر می کشم ..خورشید می شود..
دایره ای که نبض وجودش با لرزش دستانم می تپد..
خورشید پنجره از اون بالا ̕سر می خورد و درست روی قلب دلتنگ پنجره جا خوش می کند...
و من می مانم و پرتو های سوزانش که گاهی در خود فرو می رود و گاهی می بارد در لحظه های عشق بازی زمین و آسمان...

و اینک نفسم را حبس می کنم..فریادی بی صدا
و" ها" می کنم بر دارکوب و پیرمرد و الهه و سایه روشن و....و بخار می شود دلتنگی من..
ذرات دلتنگی ام آب می شود و چکه چکه بر تن خیس پنجره می دود...و نمی دانم آغوش من تا به کجا در انتظار شما نظاره گر گشته هست؟
"ها" می کنم و پنجره می گرید از جان و دل
پنجره را می گشایم..
سعید اون پایین مشغول دویدن زیر نور باران هست هست
لونا دیر عزیزم نم نمک شیشه های شکسته دلش را با انگشتان سپید و ظریفش از هستی بهترینش بیرون می کشد و رها می گردد از غربت پنجره ..
لونای مهربانم با آواز کودکی در رویایی شیرین به خواب رفته و روی چمن های سبز حیات گلبرگ های سرخ وقت می چیند....
آه ...
بهار آمده..برخیزید یاران خوش آوای من...برخیزید!
بهار آمده پنجره نشینان من..
بهارتان مبارک


507:

پنجره ام بوی بهار گرفته نور بار دیگر به پنجره ام تابیده مهشاد مهربانم دلمان سخت دلتنگ نورافشانی ات بود ممنون هزاربار میخوانم نوای سرودهای زیبایت را تا واژه به واژه اش را به خاطر بسپارمش

508:

-------
پاکترین سپاسهای این پیرمرد بر مهشاد مهربان
سپاس بی کران بر قلم آتشینت
نوشته هایی که انسان رو مسخ می کنه
ممنون

509:

پنجره بازه ...

ميام و داد ميزنم ...

رستني ها كم نيست ...

من و تو كم بوديم ...

خشك و پژمرده و تا رايشان زمين خم بوديم ...

نميدونم چي ميشه ...

انگار همه ي انرژيمو از دست دادم ...

ميفتم رايشان زمين و ميرم تايشان رايشانا ...


510:

پنجره سالهاست که بسته هست
بسته هست تا غم بی کسیهایم از پنجره فرار نکند
بسته هست تا نفسی هم که شده ارامش نبینم
بسته هست تا حلقه ی وصل ام به این جهان قطع شود
بسته هست تا عطرت از اتاقم خارج نشود...


511:

پنجره
و ارتفاع پشت ان تا زمین
من و دردهایم
سقوط..
بغضی که کائنات را در برمیگیرد
و سقوطی پوچ و بی معنی...
و میخندم
و میگریم
بی انکه بدانم چرا؟
بی انکه بدانم چگونه؟
بی انکه لحظه ای از محاصرهی ممتد درد ازاد شوم
دیوار های این اتاق تاریک با پنجره ای بسته...با هر نفس نزدیک و نزدیک تر میشوند...
و دیگر از هیچ چیزی نمیترسم
دیگر چیزی برای به دست اوردن ندارم...
دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم...
گرما،سرما...خونی که در رگهای هستیم منجمد میشود و به جوش میاشد...
و عطری که مشامم.ذهنم.عقلم.قلبم و سلامتم را پر میکند...
قبل از انکه کور سوی امید چشمان خون گرفته ام را روشن سازد
سقوط میکنم
و مرگ بر بالینم میاید.نیشخندی و باز مجازات گناه زنده بودن گریبانم را میگیرد...
دیگر وانمود کزدن بس هست
پشت این نقاب زیبا
این مرد شکسته
من نام دارد!

512:

غم و غصه تو اتاقم
شده یارم
.
شب و روز هق هق و گریه
شده کارم
.
چند وقته که دلم میگیره
سر رو شونه هاش بزارم
.
حالا با دل شکسته ام
لب پنجره نشسته ام
.
بیا که هنوز چشامو
روی عشق تو نبستم
.

513:

مرسی مهشاد نازنین
تو تنها کسی هستی که منکر تنهایی من نشدی.


514:

الهه
چرا می خوای تنها باشی؟
این پیر مرد دوست نداره که تو این جوری باشی
درست میشه
خدا بزرگه

515:

من نمی خوام تنها باشم
تو تنهایی گیر کردم خودتم میدونی بدجورم گیر کردم.


516:

پنجرا را گشودم
بهار امد و تو نیامدی
..
دویدم و خندیدم...!
چه میشد اگر تو هم بودی
پنجرا را گشودم و نامت را بر شکوفه ها فریاد زدم
شکوفه ها پژمردند که این چنین در فراقت میسوزم
پنجره را بستم
بهار هم بی تو خزان هست!

517:

پنجره باز بود
اینه ای برداشتم و به زمین کوبیدمش
هزار تکه شد.
پوزخندی روی لبانم نشست
روی قاب پنجره ایستادم...
صدای خنده ای امد
چند بچه دنبال هم میدویدند
به اتاق برگشتم

تارکی
تنهایی ترس
خیانت
درد
دروغ...
نا مردی
لرزیدم
و حسادت بی معنی ای به ان اینه ورزیدم
...
صداها یی بلند و بی معنی
لب هایی که تکان میخوردند ولی چیزی نمیشنوم
فریادی میزنم و شقیقه های سوزانم را به دست میگیرم
نوری که زیر اوار ارزوهایم دفن میشود
...
لعنت به ان پنجره ای که به این جهان دعوتم کرد...

518:

لعنت بر پنجره ای که این چنین سرگشته ام کرد
این چنین مات و مبهوت
این چنین زار و عاشق
این چنین در میان آغوش دلدارم تنها
لعنت
لعنت میفرستم و دوستش میدارم
لعنت میفرستم و باز میخواهمش
تا جان دارم
تا ذره ای خون در قلبم چنین مواج و دوار میچرخد
این منم و احساس دوگانه
خواستن و پرستیدن پنجره ام
لعنت و انکار پنجره ام
شبهای پنجره ام رویاییست
که ماه میتابد
ستاره میدرخشد
ماه میخندد
ماه زیبایی شبهای طوفانی روزگارم
ورد زبان گنگ و پر گره ام
تو هر شب میتابی اگر تو را نمی بینم کور نیستم خوابم
رعد و برق شو و خواب خوش را به چشمانم آشفته کن که تو زیبایی را به رنگ مهتاب رنگ کردی
من ماندم وپنجره ام
دیگر کابوس آینه هایم رفته ست
دیگر آینه ای مرا نشان نمیدهد که دیگر نیستم
من محو شدم ذوب در دامن پنجره ام
ای کاش سایه بود و نابود شدن و نبودن را تبریک میفرمود
ای کاش پل بود و میدید که دیگر نیستم
نه تق تق به پیکر درخت میکوبم و خواب ناز را در چشمان جنگل بیخواب میکنم
و نه دیگر صدای خنده و گریه ام به گوش میرسد
از من نه نایی مانده نه نوایی
از من نه جاهی مانده نه مقامی
من ماندم و پنجره ی زیبایم
صدای من نغمه پر سوز و گداز پنجره ام
این پیکر منست یک قاب یک شیشه
سنگی که پنجره ام را به زهر کین بشکند
شیشه ی عمر را زیر را پا له میکند
چه جو گیر شدم من و پنجره ام
چه عاشق
چه تنها
چه خسته
ولی چه ماندنی و چه خواستنی
نگویید که شما بی تقصیر بودید در تشویش و اضطراب امروزم

519:


سپاس بی کران
سپاس بی پایان

520:

افرین به این قلم
واقعن زیبا مینویسید
روزی من هم توانایی شمارا داشتم
با مرگ احساسات هستعدادهایم هم به باد رفت
افرین

521:

سامان عزیز
پنجره ای تازه نفس
هستعدادت چون دانه ای نهفته در خاک باقی می ماند تا غلیان احساساتت او را از خواب بیدار کند
عطر زیبای قلمت همه جا رو عطر آگین میکند .
الان هم عطرش به مشامم می رسید
هوا را به درون ششهایت را بکش عطرش بسیار پیداست.
--------------
ممنون ولی تجربه ثابت کرده که لطفا الکی تعریف نکنید به زودی پشیمان می شوید

522:

پنجره
بدون دوستان خوب ومهربانم لطفی ندارد
دارکوب خوب و مهربان
الهه مهربانی
پل عزیز
مهشاد عزیز
و ...
دیگر دوستان خوبم

523:

دوست خوبم سایه روشن رو جا انداختی
زیباترین سایه روشن دنیا دلمون برای پنجره ی زیبایت تنگ شده
باز کن پنجره را

524:

یادش بخیر چه روزهایی بود
من و پنجره ام
که وقتی دلتنگ بودم دلتنگی ام را پشت واژه ها پنهان میکردم و دست دوستان مهربانم سایه روشن خوبم
مهشاد عزیزم
آیسان ماه آسمون مهربون
دوست جاودانم اراگون
و پل عزیز
و حتی گاهی دوستان خوبم مینا و شاداب
واژه هایم را کنار میزدند و قلب خسته ام میدیدند و با صدای خط میکشیدند روی همه تنهایی ها یم
حالا وقتی من هستم و پشت پنجره نشسته ام
صدایی نمی آید
نوایی نیست که آرامم کند
من ماندم و پنجر ه ی تنهایم
که نه راه به پلی دارد
نه ماه بر اون می تابد
نه پرنده ی پشت پنجره آواز میخواند
حکایت من و پنجره ی بی پنجره

525:

پنجره
نگاهی طولانی
سکون هولناک پرندگان
مرگ بادها
خاموشی خورشید
پژمردگی گیاهان
جنونی که رگ های حیات شهر را پر کرده...
چه کرده این با این شهر ای مسافران خسته ی زمین!؟
نامم را بخوانید و مرگم رقم زنید
بگذارین اخرین باقیمانده ی شهر خون و دود بمیرد...!
ازین بی حسی بی منطق خلاصم کنید و بگذارین در تابوت خلوت خودم،غذای کرمها شوم...!
پنجره را باز نکنید
بوی این پوسیدگی ها،ته مانده ی سلامت مغزم را به تاراج میدهد
نه نه...
شهر را ترک نکنید مسافران
من به ان چاقو های کند تفکراتتان محتاجم
مرا زنده نگذارید
ای مسافران بی رحم
نه نه

526:

پنچره را باران میشست...
سرم را به پنجره تکیه دادم
باران در پشت پنجره وقتی بر روی اقاقی های درخت همسایه میریخت چقدر زیبا بود...
چرا پنجره اش بسته هست؟
چند روز هست که پنجره اش دیگر رنگ و بویی ندارد...پنجره ام دلش برای پنجره اش تنگ هست...
این کوچه بدون پنجره ی او صفایش کجا بود؟
دستم را بر روی پنجره ی نمناکم میکشم...
آخ پنجره چقدر منو تو بی او تنهاییم........

527:

رزوزی دیگر و این پنجره شکسته
من همانم که بودم
این پنجره ی لعنتی و ازادی دور پشت ان
من هنوزم مرده ام
مرده ی مرگ ارزو هایم
و هنوزم خسته ام
خسته ی تکرار حرفهایم
و هنوزم تنهایم
تنها ی تنها
تنهاتر از انچه بودم
بر این تلاش بی ثمره ات پای نفشار
کار من از دعا و هستخاره گذشته...
:( :(

528:

پنجره تو تمام بی وفایی هایش را به یاد داری...
و تمام اشک های مرا به وقت دلتنگی...
و تمام حسرت ها و رنج هایی که با هر آه من
مثل مهی نا معلوم و محو بر تو نقش میشد...
پنجره...تو به انتظار من آگاهی...

529:

آخ...


بازم پنجره تنهایی خودم
خوبه که هنوز هستی
خوبه که هنوز میشه از پشتت به همه جا نگاه کرد
حوبه که میشه هنوز خوب دید
خوبه که هنوز دوستای خوبم رو نگه داشتی

530:

پنجره یاذم اون وقتا پشت پینجره اتاقت بودم تو رو میدیدم ولیالان ابرا جلومو گرفتن دیگه ازت خبری نیست

531:

تو پنجره رو شکستی و نخواستی
ولی همشه پنجره برای تو وجود داره
شیشه های پنجره دلت رو پاک کن
همه چی درست میشه
دادار مهربان تو رو خیلی دوست داره
آره

532:

چه پنجره ی شفاف و زیبایی
وقتی به رنگ صداقت باشه
تو پیرمرد همیشه از پشت پنجر هات پیدایی حتی وقتی که نیستی
وقتی پنجره و د وستات را فراموش میکنی
ولی چه داستان جالبیه
فراموش شدگان هیچ وقت فراموش نمايندگان را فراموش نمی نمايند

533:

پنجره...او که منو تو دلخوش نگاهش بودیم
دیگر نخواهد آمد...
پنجره نشکنی اما انتظار دیگر فایده ای ندارد...
پنجره فرو نریز...رسم عاشقی همینه...
پنجره اشک نریز...من و تو لیاقتش را نداشتیم شاید...
پنجره دلت شکست؟می دانم...می دانم که چه حالی داری...
نگاه می کنم....چشمهای بی فروغم در وجود پنجره نقش شده هست...
آخ پنجره تو منی و من توام....
نخواست عشقمان را....دیگر منتظر نباش...
منو تو از او خالی شدیم...

534:

اخرین باری که پنجره را باز کردم طنین صدای باران گوشم را رها نمیکرد
...
و هر باری که در اغوش قطره های باران تاریکی روحم را دیدم به پای مرگ افتادم
و به پای واژه های تکراری ام...!
خدایا!؟
کی این سخنان ذهن بیمارم را رها خواهند کرد؟!
کی این سوگواری لعنتی به پای ارزوهای بر باد رفته ام گلویم را رها میکند!؟
ای خدا
تا به کی به پای ندانسته هایم بسوزم؟
و بمیرم که نمیدانم؟
و نگویم؟
و در سکوت لعنتی پشت این پنجره خیس...اشک هایم را بشمارم!؟

535:

پنجره وقت دلتنگی منو تو به پایان تخواهد رسید...
پایان شب سیاه منو تو بازهم سیاه بود...
پرنده ای که لب تو نشست و بالش زخمی بود را به یاد داری؟
دنیا اینگونه شده هست پنجره...
دنیا جای مهر و محبت دیگر نیست...نیست...
گذشت وقتی که پنجره ی روبه رو باز میشد و
تو هم باز میشدی و دستهایی به هم میرسید...
پنجره ی روبه رو را نگاه کن پنجره...
او هم دلگیر هست و خاموش...
دیگر دستها به هم نمیرسند....

536:

روزها به آهستگی و در تنهایی دردناک میگذرد
غباری تیره روی پنجره ها را گرفته هست
گویی قرنهاست که بارانی پنجره ام را نشسته هست
پنجره ام به غبار ریا و دروغ آغشته شده که مبادا
راستی ها و صداقتم خار باشه
نکنه اونچه در قلب کوچکم میگذرد صدای کوچک شیطان درونم باشد
که مبادا اونچه در سر انگشتانم لمس میکنم نه زلالی آب روان
که قطره های خون باشد
می ترسم
پنجره ام را بسته ام پرده اش را کشیده ام و غریبانه چشم به بیرون دوخته ام
دستی میخواهم که همه ی واقعیت ها را نشانم دهد ولی گویا
واقعیتی وجود ندارد
تمام اونچه می بینم و می خواهم
فقط هذیانهای یک تن داغ و تب دار و دیوانه هست

537:

پشت پنجره منتظر نشستم تا بلکه پیرمرد من رو ببینه
نگاهی بکنه
حرفی بزنه
می بینه
ولی پنجره رو می بنده و میره
باز هم تنهام

538:

پنجره...نمیدانم چرا باز اینقدر آشفته ام
فصل ها می آیند و میروند...و من...باز تنهاتر از قبلم...
پنجره تو که شاهدی به گذشت سالها...
تو بگو چرا هیچ کس تنهایی هایم را درک نکرد؟
انگار این آدمها که از این کوچه می گذرند مرا و نگاهم را نمیبینند...
پنجره....تنها تویی که به دلتنگی هایم آگاهی...
لحظه ی اشک تنها تو هستی که با من می گریی و
اشکهای من اشک تورا هم در می آورد...
پنجره تو بهترین دوست دلتنگی هایم هستی...
بهترین و مهربانترین قابی که دنیای زشت بیرون را
در چارچوب نحیفش زیبا می کند...

539:

پیر مرد همه رو می بینه
پیر مرد همیشه منتظر توست
پیر مرد غلط کنه که پنجره رو روی کسی ببنده
تو مهربون ترین الهه دنیا هستی

540:

دیگه اینجوری نگو میدونی دلگیر میشم
نمی دونم چرا اینقدر نگرانم
چند روزه اصلا آرامش ندارم
از تنهایی می ترسم
از بی توجهی
از اینکه بیام پشت پنجره و تو نباشی

541:

پنجره
همیشه بازه
برای مهربونا بازه
برای خوبان بازه
برای یه دونه ها بازه
هیچ وقت نگران نباش
مهربونی تو بالاخره نتیجه خوبی به تو میده

542:

یادش بخیر چه پنجره ای بود اینجا
آهای کسی نمیخواد پنجره اش را باز کنه
من اینجا تنهام
من به خاک افتادم کسی نیست دستم را بگیره
توپ قشنگمم افتاده توی خونتون
پس بدید
خوردم زمین روی زانوی شلوارم پاره شده
دیگه کسی نمیخواد پنجره اش را باز کنه
باز کنید این پنجر هاتون را
پیرمرد کجایی
تو مگه لیدر پنجره نبودی؟
پس تیمت کو؟؟؟؟
تنهایی بر پنجره پیروز شد؟؟؟؟؟
دیوار پُل را شکست داد؟؟؟؟؟؟؟؟

543:

اونقدر تنهایی را بالاترین بودن دانستیم تا سقوط کردیم
تک تک ماها یه جورایی مغروریم ...

غروری که بعد ها به مسخره بودنش پی میبریم
یا شاید بهانه های بودنمون به هیچ چیزی نیارزه ...

هیچ کس لبخند دختران و بازیگوشی پسران رو به هیچ باوری معتمد نیست ...

حتما باید توی لبخند اولی نیرنگ باشه و توی بازیگوشی دومی هوس
شاید پنجره ها به این علت بسته شدن که بودن با هم رو بلد نیستیم یا شاید یادمون ندادن ...

هر چی هست حالا تنهایی اش برای ما سوغاته
باز هم بلند میشم و پنجره خاک خورده دلمو با دستمال محبت پاک میکنم و به امید دیدن بهترینها انتظار رو همدم تنهایی میکنم

یا حق!!

544:

آره اونقدر تنهایی را چون کودکی نازپرورده نوازش کردیم
که اکنون شیره ی جانمان را می مکد
آرامش تنهایی را به هیجان پنجره ها فروختیم و کنج عزلت گزیدیم
آره ترسیدیم لبخندمان نیرنگ و لبخند او هوس باشد
نمیخوام بترسم
میخوام همگام با تو باور کنم
میخوام زیبایی ها را ببینم بی نیرنگ بی هوس
میخوام فریاد بکشم من اینجام
هنوز منتظر
من انتظار را همدم تنهایی هام کردم
چقدر دردناک هست وقتی تنهایی به انتظار امیخته میشود..
وقتی نگران هم باشی
وقتی دلگیر و دلزده هم باشی
چه میکند این دل
تنها و مغرور
ولی منتظر

545:

پنجره مهربانیتان را سپاس
پیر مرد خسته و سرد

دارکوب زیبا و مهربانش را با دستان زمخت و خشکش در آغوش می گیرد
چون وقتی که کسی به پنجره اش حتی سنگی نمی زد
دارکوب مهربانش
با نوکش مهربانش به پنجره نوک می زد
که منم هستم
تنها نیستی
مهربانیت را سپاس
شاید دستانم خشک و سخت باشند
اما ذره ای از مهربانی تو را درک کرده ام
سپاس

546:

پنجره با مهربانی شما زیباست
مهربانان من
دارکوب مهربانم دردانه پیرمرد
الهه مهربانم که بی همتاست
پل عزیز و دوست داشتنی
مهشاد عزیز با قلم آتینش
سایه روشن مهربان و صریح
سعید سلطان نوشته های ویران نماينده
نیلوفر مهربان با تمام احساسات پاکش
وجودتان را سپاس
و
دیگر دوستان پنجره ...

547:

دارکوب کوچک دستان بزرگ و زمختت را بارها می بوسد
مهربانی را از تو آموختم
شاید دستانت زمخت و سخت باشد اما صدای تپشهایت سمفونی زیبای ناب دست نیافتنی ست که تنها در سینه تو میشود شنید
مهربانترین
هستم تا بخواهی
پنجره ی من اگرچه روزنه ای بیش نیست
و از اون روزنه ی کوچک نمی توانم قاب پنجره بزرگ و شفاف و زیبای تو را ببینم
اما به همان سوراخ کوچک از پنجره ی جادویی تو برایم کافی
نیاید روزی که از صدای تق تق بی وقفه من خسته شوی
----------------
پیرمرد عرض احترام
سخته نوشتنش ولی نگران نباش یاد میگیری
----------------------------
یادش بخیر

548:

مهربانیت آسمان بی انتهایی هست
که از غرق شدن در اون بی نهایت شاد و مسرورم
آسمانی است که شور وشعفش قابل توصیف نیست
مهربانیت را سپاس

549:

بیست و ششمین پنجره زندگیم خیلی زیبا باز شد
در کنارمهربان ترین دوستان
سرشار از اتفاقات زیبا بود
دوستانی رو دیدم که مدتها منتظرشون بودم و دل تنگشون
همه اینها هم از لطف پیرمرد داناست
تا آخر عمر مدیونتم پیرمرد

550:

بیست و ششمین پنجره زندگیت مبارک باد
بهترین پنجره زندگی رو از دادار مهربان برات خواستارم
آمین

551:

بازم تنهام
شب شد
اومد لب پنجره
با دستای خشک و سرد
پنجره رو باز کردم
دارکوب خوشگل و مهربونم که پشت پنجره مونده بود رو
با دستای خشکم بغل کردم و اوردم تو خونه
دارکوب خوبم نتوسته بود بره خونه
مونده بیرون
اومده بود لب پنجره این پیر مرد
چه مهمون عزیزی
نمی دون چه جوری باید ازش پذیرایی کنم
خیلی نازه
هر چی نگاش می کنم
بیشتر لذت می برم و تعجب می کنم
بازم پنجره
باز دل این پیر مرد گرم شد

552:

تق تق
پیرمرد مهربان
بالاخره پنجره را باز کرد
با دستان سرشار از محبتش مرا در آغوش کشید
دارکوب در آغوشش به سمفونی زیبای قلبش گوش میسپارد
وحشت از قلبش بیرون رفت
گربه سیاه گرسنه کمین کرده بود تا دارکوب را به دام بیندازد
پیرمرد به موقع پنجره را باز کرده بود
دارکوب محو تماشای پنجره ی پیرداناست
دارکوب میخواد روی درخت کنهسال روبروی پنجره ی پیردانا لونه بسازه
پیرمرد کمک میکنی ؟؟؟
یک جای نرم و گرم برای دارکوب

553:

پیر مرد خجالت می کشه
اونقدر بهش محبت میشه که نمی دونه چیکار کنه
دارکوب خوبو ومهربونش رو دوست داره
خودم براش آشیانه می سازم
هر جور و هر جا که دوست داشته باشی بساز
خودم کمکت می کنم
خودم می سازم
نمی دون چیکار کنم
ولی فکر نمی کنم تا صبح بخوابم
تا صبح نگاش می کنم
به بالهاش
به رنگش
به نوکش
به تق تق زدن روی میز چوی
به شیطنت قشنگش
نمی دونم عجب شبی
امشب این پیر مرد خوشحاله
مهمون داره
ولی می خوام همیشه بمونه
نره
دیگه نمی خوام پنجره بسته باشه

554:

پیرمرد پیر میشیاااااااااااااااا
یک شب هم نمیشه دارکوب ها را تحمل کرد
مخصوصا شیطوناشون را
من میزنم همه ظرفاتو میشکونم
توی آلبوم عکسات سرک میکشم
دفتر خاطراتت را بلند بلند میخونم
فایل سی کامپیوترت را پاک میکنم
دیگه اون وقت دلت نمیخواد بیام پیشت
ولی وقتی راه یک خونه را پیدا میکنم ول کنش نیستم
هر چقدر هم پنجره ات را ببندی
من میام و بازش میکنم
مهربان امشب تحملم کن
یک شب که هزار شب نمیشه

555:

دارکوب تحمل کردنی نیست
دوست داشتنیه
از شکستن ظرفا با نوک تو خوشحال میشم
حداقل صدای تو رو می شنوم
آلبوم عکس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جالبه تا حالا بهش فکر نکرده بودم
بزن سوراخ سوراخش کن
دفتر چه ندارم فقط فکرمه اونم مال تو
از کامپیوتر چیزی سرم نمی شه اونم کار خودته
.
ولی همیشه مشتاقم تا باشی
دارکوبی
راه خونه رو اگه یاد بگیری که خیلی خوشحال میشم
بودنت لطفه
تحمل نیست
اینو یادت باشه
وقتی کسی رو دوست داری اگه اونم دارکوب باشه
همیشه مشتاقی تا باشه
و حتی شیطنتش رو دوست داری
دارکوب یعنی همین

556:

مرسی مهربون
امیدوارم روزی بتونم ذره ای از محبتهات رو جبران کنم.

557:

پنجره غمه نگاه آخرشو یادته؟
من درست همین جا بودم...
همین جا توی قاب تو...
یادته گریه می کرد؟
پنجره آسمون چشماشو یادته؟
همیشه می فرمود پنجره ی اتاقت خیلی باصفاست...
رفت پنجره...تموم شد...
بد دنیاییه...واسش دعا کن...مثل من...با تموم بی وفایی هاش...

558:

سلام پنجره ای های شیفته و خاموش

این روزها در تاریکی ِ تنهایی ام راه پنجره ام را گم کرده ام
نمی دانم کدامین سنگ از کجا بر پنجره ام فرود آمد
پنجره ام چراغ فروزان روزهایم بود
پنجره ای که روزها زیر تابش خورشید میدرخشید
و شبهای زیر تلالوی سخاوتمند ماه نورانی میشد
حالا فقط در انتظار خرد نماينده ای نشسته ام
در تاریکی مطلق یک زندگی بی پنجره
خفه و سوزان
حتی هوای تازه ای به دیدارم نمی آید
می دانم دیگر مهربانی نیست که مرهم دردهای نفرموده یک پنجره باشد
دیگر مهربانی نیست که پنجره ام را از نو بسازد
در تنهایی بسته شدن یک پنجره غرقم
کوچه از بچه ها خالی ست
صدای قدمهای ترسناک ِامتحان می آید
شبهای پر از تشویش درسهای ناخوانده
و کتابهای ورق نزده
باز هم شب امتحان برق رفت
نوری نیست که این دقیقه های آخر را به تلافی روزهای رفته ، به مطالعهبگذرانم و نخوانده را تیک خوانده بزنم

559:

سلام فرهاد مهربون
بازم الهه با تنهاییاش اومد پشت پنجره ت
اومد بهت سر بزنه که نگی بی معرفتی
نگی کسی پنجره ت رو خالی گذاشته
این روزا حال غزیبی دارم
خودمم نمی دونم چی شده ولی انگار اتفاقی قراره بیفته
یه بغض تو گلومه که بارها شکسته و هر دفعه بزرگ تر شده
اگه به پنجره ت سر نمی زنم به خاطر همین چیزاست
نمیخوام غصه هام رو به غصه هات اضافه کنم
نمیخوام ناراحت من و تنهاییام باشی

560:

غصه هات ما منه
دردات مال منه
همه این چیزا ما منه
پنجرخه برای همینه
بگین

561:

اونقدر مغرور ماندم تا راز با تو بودن را نیافتم
غروب آفتاب همیشه لذت بخشه ، حالا فرض کن که تنهایی و در کنار پنجره خودت داری روز پایان یافته رو نگاه میکنی
نمیدونم برای شما چه جوریه اما من این حس رو با هیچ چیزی عوض نمیکنم
فقط کاش دیوار به او رسیدن اونقدرها هم سخت و سنگی نباشه

یا حق!!

562:

پنجره بزار تا باز بهت تکیه کنم.تو که می دونی این روزا چه حالی دارم.من از آدما بریدم دیگه پنجره.
می خوام فقط به تو تکیه کنم.قاب آهنی تو بهنر از شونه های این آدماست.بزار تا از دریچه ی تو
دنیارو ببینم.خسته ام دلم شکسته.من نمی دونم چرا دنیا این جوری شده.پنجره غریبشدم روی زمین دلم می خواد برم فقط همین.بزار بهت تکیه کنم بغص چشامو نبینن بزار بهت تکیه کنم نبینن که از پا افتادم...دلم شکسته پنجره بزار بهت تکیه کنم...

563:

سلام

من وحشی و آزاد بودم .

حالا رام و دست آموز پنجره ها ...

پرنده قفسی آرام و بیصدا ...

بی شوق پرواز.

دیگر به تنه ی درختان نمیکوبم مبادا که آرامش و سکوتتان را به آشفتگی و هیاهوی تق تقهای بی وقفه ام ببرم
مبادا تق تق هایم را گوش ستیز روزهایتان کنم.
از اینجا همه اتان را میتوانم ببینم .پنجره ام کوتاه و پست و تاریک هست .

میدانم .

ولی دلم به سوی پنجره هاتون پر میکشد.
سایه روشن :
مهربانترین سایه روشن ، یک پرده ضخیم آبی بر روی پنجره اش کشیده ، ولی سایه اش که بر روی پرده می افتد، پیداست ..هنوز همون قدر دوست داشتنی ست .

مثل روزهایی که پنجره اش را نبسته بود..

پنجره اش هنوز زیباست
مهشاد:
مهشاد پنجره اش به نقره فام ماه رنگ آمیزی شده.

پنجره اش بسته هست ، نیست..

شاید جایی پر شده از وحشت شبهای تاریک .

رفته تا بر اون رنگ تلالو ماه را بتاباند و از تاریکی برهاند.
زیر لب زمزمه میکنم:"ماه عزیزم موفق باشی
چشمانم را میبندم الهه مهربونی
چه پنجره ای!!!!!!!!!!!!!!
پر از عطر مهربانی ، پر از شبنم های پاک سادگی ...

برای تنهاییش نوایی ندارم جز یک آه به نقش رنگ پنجره اش ..

اونقدر آه میکشم تا افسانه ها را بیدار کنم .

تا افسانه ها دردهایش را بدزدند و پنجره اش به قاب امید و نوای شاد زندگی مزین شود.
چشمانم را میبندم پُل
یک گلدون پر از عطر دانایی کنار پنجره اش هست عطر گلهای خوشبویش مشامم را می نوازد .

پُل دستش را زیر چانه اش گذاشته و متفکرانه بیرون را نگاه میکند.

به فکر پروازست .

دیگر نمیخواهد پُل باشد و ستونش را در دل زمین فرو برد.

از اول هم آسمانی بود.
فریاد میشکم تا همه دیوارها را بشکنم تا صدایم تا آسمانها برود .

اونقدر بلند که گوش برآوردهی آرزوها را شنوا کند
عقاب تیز پرواز شو!
سعید:
سعید آرام کنار پنجره نشسته و کاغذو قلمش در دست زیبایی دنیا را نقاشی میکند صدایش میکنم :" سعید از روزهای رفته هم بنویس ، از رفتن غریبانه ی لحظه ها" نمی شنود چه میگویم ولی لبخندی میزند و به نشان سلام دستی تکان میدهد
سامان: نیست این روزها نیست
روی کاغذی پیامی می نویسم" مواظب دردهای آقا خرگوشه باش به تو و بقیه میسپارمش" کاغذ را به پای باد می بندم تا به گوشش برساند.
نیلوفر :
پنجره ی تازه اش پر از عطر تمام خوبی هست.

شاید روزی چشم و چراغ اینجا شود
آراگون
خودش نیست ولی پنجره اش هست:
پنجره ی قشنگم سلام
میدانم مهمانی دور و تنهاییم و میدانم زیبایی ها و افسانه های دردناکت مال من نیست
اومدم برای خداحافظی .میدونم رسمش نیست ولی دنیا همیشه رسمها را زیر پا گذاشته منم رسم مهربانی را ...
چه روزها که به تو خیره شدم .من نشستن شبنم را سحرگاهان روی شیشه ی پاک و جادویی ات دیده ام .

من بخار شدن و رفتن شبنم را با اولین تلالوی نور دنبال کردم.
...
-------------------------------------------------------
با همه ی این حرفا نتونستم پنجره ام را چون پنجره شما بهترینها بی نظیر کنم.
ولی شیفته پاکی و مهربونیتون شدم
کوله بارم را بستم
میدانم
از دل تنگی در مرداب تنهایی غرق میشوم
به امید دیدارتان تاب می آورم روزی که به اندازه ی شما قد کشیدم

564:

اگر صدایت را نشنیده ام ولی پاکی لبخند بر صورتت همچون نوری در تاریکی می درخشد
چه شده که عزم پرواز کرده ایی
نکند ما قفست کشته ایم

گر آسمان در برابر توست برو و اوج را از اون خود ساز ولی دوستانت را در یادت تنها مگذار
میدانی تا وقتی محتاجت نگشته اییم احتیاج بمان


565:

تمام تنهایی ها ی من
تمام غم های من
تمام آرزوهای گمشده ام
تمام رویاهای مرده ام
تمام من
به وسعت یک پنجره هست و چهارچوب کوچکش که وصف می کند مرا
پنجره ای که رو به تو باز می شود ولی تو همیشه بی توجه اون را می بندی...
پنجره اما آسمان امید را می شناسد و چه معصومانه باز به سوی تو باز می شود....

566:

خیلی وقته این پنجره باز نشده
نگاه کن تمام شیشه ها توی این وقت خاک گرفته
فکر کنم ازگ دوست دارم دنیای زیبایی رو ببینم باید دست به کار بشم
هیشکی دوست نداره دور و برش پر از کثیفی باشه
شاید دلیل این همه خستگی و رخوت خودم باشم
باید کاری کنم تا پرنده زیبای بلند پرواز پنجره من رو هم ببینه
وقتی که خودم را لایق انتخاب کردن میدونم باید کاری کنم که بهترنیها رو جاذب باشم

567:

پنجره روباز کن باد بیادتوبزار هوا بخوریم بابا

568:

این پنجره خیلی وقته بسته ست
خیلی وقته کسی غبارش رو پاک نکرده
خیلی وقته کسی پرده ها رو کنار نزده
خیلی وقته پیرمرد پشت پنجره نیومده تا برای کبوترا دونه بریزه
خیلی وقته دارکوب به پنجره نوک نزده
این پنجره سیاه شده و تاریک
چرا کسی نمیاد سر بزنه؟
چرا کسی نمیاد نور بپاشه؟
سعید جان چرا دیگه سر نمیزنی؟
دارکوبی چرا نمیای به پنجره نوک بزنی بلکه به هوای تو پیرمرد هم بیاد؟

569:

من میدیدم
چشمانت پنجره ای بود به درون خودم
پنجره ای که یک رنگدانه اش را به کل دنیا نمیدادم
پنجره ای که گاه اشکش میشدم و از غم میزدودمش...
اه ای پنجره ی من
چه کسی با شیشه پاک کن عشق و دستمال مهربانی تمیزت میکند!؟
نمی دانم
از وقتی پنجره را بستی قلبم را به احساسات قفل کردی...
دست محبتم را به زنجیر کشیدی...
آه ای پنجره ام که هنوز گاه به یادت دنیا را زیر و رو میکنم
امروز اشکی به یادم بریز
اما فردا سراغی ازم نگیر...
که در ویران کردن همه چیزم...

عشق و قلبت را به سختی در هم خواهم شکست...!

570:

نه اونکه نباشیم تا نیست شویم
هستیم اما کمی بی معرفت تر از گذشته
اونقدر روزهایمان درگیر دیوارها شده که دیگه موقعيتی برای پنجره باقی نمونده
اونقدر تنها مانده ام که دیگر با هم بودن را فراموش کرده ام

میدونی پنجره من هر شب موقع خوابیدن ماه توی آسمان رو به من نشون میداد
من به همین کمترین حس هم قانع بودم
تا اینکه ساختمانی به ارتفاع رویایم همانند علفی هرز اونقدر سریع رشد کرد که هیچ موقعيتی رو برای حفظ ماه هر شبم به من نداد
حالا هر شب موقع خوابیدن به جای دیدن رخ ماه دیوار بتنی بزرگی رو میبینم که با احساسات سنگی روزانه ام یکی شده

571:

پنجره را باز کردم
وای که چه دیدم
آشوب...خشم...نفرت..خون
...
جولان میداند و مستانه میخندیدند
حتی احترام تسبیح هایی که در دست داشتند را نگه نمیداشتند
خواستم پنجره را ببندم
نشد...
لحظه ای بعد خودم پنجره بودم
میدیدم و میخوردم(یا میزدم)
و میشکستم
و فقط شادی ام در این بود که اگر هم شکستم خرده هایم پای اون هارا زخمی خواهد کردم
دیگر هزچیز شکستنی درونم به فنا رفته هست
اما انها که هنوز جولان میدهند کور خوانده اند
قاب فلزی پنجره هنوز پا برجاست...!

572:

پنجره ای نیست
پنجره بسته و دیوار دیوار مرا فراگرفته

در سکوت و تنهایی
چشم دوخته ام بر سقف

از سقف بازیکه ی نوری می تابد
باریکه نوری که ذرات غبار در اون می رقصند
باریکه ی نوری به اندازه ناپیدایی فریادم
فریاد نکشیده ام
اعتراض بر نیامده ام
صدای هیاهو می اید
بوی مرگ میآید
بیرون شور و غوغاست و من اسیر در میان دیوارم
قلبم در التهاب ست
نوای سازش در میان زندان سینه ام
درگیر سکوت مرگبار شب هست
خفته در ضلال و تاریکی ِروزهایم
اگر قلبم در خفقان نبود
اگر قلبم در شرم و دوری نبود
مرا نور زندگی بود
مرا احاطه ی پنجره ها بود

573:

پنجره
پنجره به تماشا میشیند
میشنود و میلرزد
عجب صدایی
این الله اکبر ها پشت چه کسی را خواهد لرزاند؟
پنجره میترسد
ازین خشم نهفته
ازین نفرتی که با بغض میشکند و خیس و مچاله به الله اکبر تبدیل میشود
آری
پنجره هم میداند
خدا بزرگتر هست
خدا از همه ی انها بزرگتر هست
پنجره هم فریاد میزند
پنجره ی بسته،پنجر ای که با دروغ لکه دارش کردند،دروغ و نیرنگ ملعون و منحوس انها...!
او هم میداند که خدا بزرگتر هست ازان هایی که برادر و خواهرم را میکشند
و خواهر و برادرم ارام در اغوش شهادت غنوده اند...
بیدار شو ای زمین...!
این جسدهایی که امروز به دست باکتری ها و کرم ها میسپاریشان،مالک اصلی این آب و خاک و سرنوشت ما هستند
ننگ بر دروغ و فریبشان...ننگ!
خدا بزرگتر هست!

574:

پنجره مهربانی همیشه باز هست
هیچ بدی
هیچ اهریمنی
هیچ ناراحتی
و
هیچ سختی
نمی تواند مهربانی شما را ببندد
به پاکی شما سوگند مهربانیتان ویران می کند تمام زشتیها را
مهربانیتان را سپاس

575:

من گاهي پيدا گاهي پنهان
يك جور كه نبودم براي همه

با اين طبعي كه رنگ به رنگ مي شد
از مدام اين روزها
از همين روزهاي مدام كه باران پشت شيشه اش چه سوگوارانه بر سر و رايشان پنجره مي كوبد
و باز مي كني اين پنجره ها را
و دو ليوان پر مي كني كه بنوشي به سلامتي ام
"كه سلامت همه آفاق در سلامت توست"
و تو خوب مي داني كه مست مي شوم با همين سطرهاي هميشه تكراري
ليوانم به ليوان تو كه نمي رسد اما نوش
نوش تا فصلي ديگر...

576:

دیگه پنجره مهربون نیست
دیگه پیرمرد منتظر نیست
پیرمرد پشت کرده به همه چیز

577:

پنجره
پنجره تنهایی من
سپس مدتها برگشتم به کلبه تنهایی خودم
پنجره خاک خورده این پیر مرد چقدر زیبا بودند دوستان مهربانم
پنجره را که باز کردم جای نوک پرنده های منتظرم را دیدم که با امید به این پنجره کوبیده بودند
سوختم
و
سوختم
و
جای نوک دارکوب مهربانم
که وقتی پنجره باز نشده قهر کرده و رفته بود
چقدر درد ناک هست مهربانانت بیایند تو نباشی
مهشاد
الهه
پل
سایه روشن
سعید
Wahnsinnig
و بسیاری از مهربانان عزیز
از همه عذر می خوام
ولی باشید و بر گردید

578:

روزگاری خوشی داشتم
دوستان مهربانی داشتم
که همه تک به تک رفتن
چه سخته و دردناک که دیگه کسی حتی سنگی به پنجره نمی زند
دیگر این پیر مرد آخرین نفسهای خود را می زند
دم و باز دم نفسهایش یارای باز کردن پنجره را نیست
کجایید مهربانان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

579:

هستیم اگر بودمان بود باشد و نبودمان دلتنگی

هستیم اما هوایمان دیگر بوی عطر خاک نم خورده نمی دهد
دیگر اونقدر پنجره هایمان را بالا نصب کرده اییم که هیچ پرنده ایی توان و رغبت پرواز به اون را ندارد ...

تنها حسن این پنجره اوج نشسته این هست که اگر گاهی همانند همیشه خواستیم از دنیای خاکی دل بکنیم پریدن از اون هیچ دردی را در ادامه نخواهد داشت

نمیدانم فهمیدی چه میخواهم بگویم یا باز هم فرموده هایم بر هیچ گوشی آشنا نیست

من عاشق لحظه چهچه زدن بلبل صحرایی هستم که پنجره چوبی ام را نوایی دیگر میدهد ...

من از این دنیا دل کنده ام ...

این دنیا هیچ برایم نداشته جزء دوری از بهترینهایی که پایدارترین لحظاتم را ساخته اند ...

گرمای حس جدید را تنها از خنکی صبحگاه باغی پر از برگ طلب میکنم


من همچنان در کنار پنچره نشسته ام منتظر ...

580:

دلم میلرزد ...

دستانم توان دیگر برای گرفتن قلم ندارد ...

کلمات از دستانم میچکند ...

نوایی از نوع دیگر به گوش میرسد ...

وقتی هست دور بر باور این آشنایی ...

انگار جایی در کنار پنجره ایی دیده ام تو را ...

..................................................

........


شب های نا باوریم اونقدر بلند شده اند که دیگر روز توان پریدن از اون را ندارد
روزهایم بر گذشته تاریکی نیست ...

شاد بوده ام و هستم از اونکه تقدیری دیگر نداشته ام

از پنجره های بسیاری دنیا را نگاه کردم ...

ولی هیچ کدام پنجره چوبی شکسته خودم نشد

محبت از جنس دیگری بر کلماتت جاری هست
بر حسب تدبیر نیامدم ...

حسی از جنس دیگر در زیر پوستم خنکی میکند




581:

اونقدر دلت نازک هست که ترسم از اون میرود که اگر باز از تاریکی شب های بی ستاره بگویم به یکباره پنجره چوبی را
فراموش کنی و بروی
..................................................

..

سفر را هیچگاه بی همسفر نخواستم
ولی برای پیدا کردن همسفر هم تلاشی نکردم
شاید خودم را بی نیاز میدیدم
اما سفر جزئی از من بود و راه در انتظار
باید میرفتم راهی که رفتنی بود
رفتم تا به هر اونچه که یافتنی هست رسیدم
خواستم خوشحالی کنم دیدم کسی همراهم نیست تا با او لبخند بزنم
غمگین شدم خواستم بگریم دیدم باز آغوشی نیست تا هق هق شانه هایم را تسکین دهد
خواستم برگردم دیدم هیچ امیدی نیست تا گام هایم را توانی بدهد
خواستم بروم دیدم هیچ چشمی نیست که انتظار آمدنم را بکشد
گامهایم را رها کردم تا بی اختیار به این شهر رسیدم
یادم نمی آید دقیقا کی این پنجره چوبی شکسته را پیدا کردم
در اون دوران همگی به دنبال پنجره های مدرن برای زندگی بهتر بودند
پنجره چوبی را از آواره های خانه قدیمی کوچه عطر یاس پیدا کردم
کوچک بود ولی خوب باز نگاهی بود برای زندگی
..................................................

..........................

دوست دارم تمام احساسات را پرواز دهم تا خودم کمی آرام گیرم اما روزانه پر قانون ما جایی برای احساسات ندارد اگر به کسی یا چیزی بی دلیل مهر بورزی تو را محکوم به هر اونچه که میتوانند مینمايند
برای همین هست که ناباوریهایم قد کشیده اند و شب را مجال ماندن داده اند.
برای همین هست که دلم به پستوی خود پناه برده و کلمات بی رحم بر قلمم حمله کردند
اما انگار انیجا جای دیگری از دنیاست
اینجا هنوز میشود باران را حس کرد
هنوز میشود به رنگین کمان رویاها دل بست
اینجا پنجره چوبی را چهار چوب کوچک زندگی نمی نامند
اینجا دلها بهاری هست
میخواهم در پشت این پنجره برای ذره ایی محبت بی قرارشوم
فقط کاش قاصدکی باشد که سکوت برایش معنایی نداشته باشد
کاش قناری وجودش هر دم بی هیچ اصراری آزادانه نغمه سر دهد
کاش چیزی جز شکسته های سکوتش هدیه نام داشت
..........................................
در کنار پنجره نشسته ام و گوش میدهم به سخنان ماه که امشب صحبتی دیگر دارد انگار

582:

زندگی تماما بهانه هست
پنجره اکنون همان بهانه ایی که روزهای بودن را روشن تر از دیروز کرده هست
بهانه ایی از نوع بی پروایی
نمیدانی دیشب چغدر گریه کردم از مردن قناری هرگاه که به یاد نغمه های هر روزش می افتم نا خود آگاه اشکهایم با عجله بر صورتم حمله مینمايند تا می آیم به خود بیایم تمام صورتم را تسخیر کرده اند ...

نمیدانم چرا اینقدر عجله دارند برای رهایی از زندان چشمانم ...

خدایا بر بندگانت استقامت بده تا غم های روزگار اونها را تمام نکند.
.........................................
اون گاه که دلم کمی سبک شد تازه به یاد اون دست بی احساس تازیانه زن می افتم آخر چطور دلش آمد قناری را در زیر تازیانه بکشد ...

هنوز اون لحظه که دیگر قناری نفس نمیکشید راحتم نمیگذاره

خدایا بر بندگانت رحم بده تا دوست بدارند هر دم با هم بودن را
..................................................

...

همیشه نغمه بدرود ها تلخ نیست شاید باید گاهی رفت تا ماندنی شد ...


خدایا بر بندگانت امید بده تا با هر رفتنی دنیایت را تمام شده نیابند
..................................................

.............

امروز قلم مو زیبایت خشکید در انتظار رنگ آبی تا پنجره را اینبار رنگی دگر از شکستن بزنی ...

زندگی را حقیقتی هست که بر پنجره توان کشیدن نیست ...

بگذار حقیقت در تو نقاشی شود نه تو در حقیقت ...

بگذار با یک شکستن تمام نشوی ...

بگذار زندگی با شکستن شیشه های پنجره دوباره از نو شروع نشود که اونگاه تمام زندگیت بر دور تکرار باقی خواهد ماند...

ماندن در تنهایی زیبایست ولی قانون بقا چیز دیگری هست ...

گاهی اوقات دیگر نمی شود نقاشی را شکست در اونگاه باید در کنار اونچه ساختیم بمانیم ...

گاهی دیگر نقطه صفری باقی نمی ماند

خدایا بر بندگانت توانی بده تا در حقیقت زیبا نمايند
..................................................

........

گاهی باید از همه چیز دل کند حتی از پنجره ...

باید از هرچه رنگ تعلق دارد دور شد تا مبادا ریشه بر خاکی دهیم که رویاهایمان دست نیافتی کند ...

پنجره میتواند تمام وجود ما باشد ...

اما نمیتواند ایستگاهی باشد برای انتظار ...

که رهروان خوبان را زودتر از منتظران خواهند یافت...

خدایا بر بندگانت شجاعت بده تا دنیایشان را همان گونه که خود دوست دارند بسازند نه اونگونه که برایشان ساخته می شود.
..................................................

........

امشب قاصدت بر شانه ام سنگینی می کند ...

محبت بر من تمام شده ...

قاصدک خبر از نیکان میدهد ...

نجوایی بی هیچ باز دارنده ایی ...


خدایا بر من کمی احساس عطا کن در کمی دریابم چه میگذرد در دیار نیک گویان
..................................................

......

پ.ن : هیچ تصوری جز پاکی احساس در باور نیست ...

حس اونچه در تو نزدیک هست زیباست ...

طریقتت صداقت هست که این خود به تنهایی دست نیافتنی ترین گوهر باقی خواهد ماند ...

ذوق نوشتنم از مخاطب هست که در غیر از اون سکوت بهترین طریقه ماندنم خواهد شد


یا حق!!

583:

پنجره را حس دیگری هست وقتی دوستان بهترین هستند

دلم تنگ آمده از همه تنهاییم

امشب را رنگ دگری خواهم زد ...

شاید که آرزوی ما نیز مقبول در افتد

584:

پنجره نمی‌توانست سرك بكشد.



گلدان بزرگ، برگ‌های عسلی‌اش را باز كرده‌ بود تو صورت ِ پنجره.











خیلی وقت بود پنجره با دیوار دوست بود.

اول دیوار را كار گذاشته‌ بودند.



بعد پنجره را آورده‌ بودند.

هر پنجره‌ای به دیواری می‌آید.


به دیوار كاهگلی نمی‌شود پنجره‌ی مشبك وصل كرد.



دیوار دوام نمی‌آورد.



زیر آوارِ غریبگی، حوصله‌ی هردوشان سرمی‌رود.

حرفی ندارند باهم بزنند.
می‌شود با همه یك قهوه خورد، اما زندگی چیز دیگری هست.




585:

خیلی وقته پنجره هامون به قهر آلوده شده
به سرمای نبودن
به درد تنهایی
الهه مهربونی بیا باهم پنجره هامون رو باز کنیم و فریاد بکشیم ما هنوز هستیم
همین جا
زنده تر از قبل
پنجره ی پیرمرد ضد ضربه هست بیا با هم فریاد بکشم اونچنان بلند که از شیشه های پنجره اش جز گردی از شیشه شکسته باقی نماند تا یاد بگیرد ما دوستان جانی را به حال خود رها نکند

نوشته اصلي بوسيله wahnsinnig نمايش نوشته ها


روزي كه پنجره را گشودم

مهربانان بسياري قدم هاي نسنجيده ام را شمردند

تا نلرزد اين گام هاي سست

امروز اين گام هاي سست مي نايشانسد

در حالي كه مهربانان را ديگر نمي يابد ...

---------------------------------------------------

خستگي را از چشمان پنجره مي خوانم

وقتي به التماس نگاهم مي كند

براي زدودن گرد و غبارها از چهره اش

و براي گشودن

مي ترسم قهر كند مثل همه ي پنجره هاي بسته ي اين وقت

اما تنهايي تا به كي بكوبم بر شيشه هايش

تا به كي پشت شيشه ها به انتظار خيره شودم

تا به كي ريزش برگ ها را احساس كنم

باورم شد ! باور كنيد باورم شد غربت پنجره را

اما آيا كسي خواهد آمد به همسرايي ؟!!

كسي خواهد آمد ؟!!
روزی که پنجره را گشودی اونقدر قوی بود
اونقدر معنای پنجره ها را خوب درک کردی که همه ما محو تماشای قدمهای محکم تو شدیم
سپاس پنجره ی زلالت را

586:

شب ایستاده هست
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجره من
سر تا به پای پرسش، اما
اندیشناک مانده و خاموش
شاید از هیچ سو جواب نیاید.


587:

من همیشه کنار پنجره هستم ولی وقتی می بینم پنجره همه بسته ست منم پنجره م می بندم.
این پیرمرد با فریاد پنجره ش رو باز نمی کنه باید یه فکر بهتری کرد.
باید یکمی خشونت به خرح داد

588:

نمی دانم اولین پنجره به روی چه باز می شد
نمی دانم اولین نفر چطور با اون ترس کنار آمد
که اون سوی پنجره چه خواهد دید..
نمی دانم اگر اون سوی پنجره اش سیاه تر از این دنیایش بود، چه می کرد..

اما دلم برای او می سوزد
که پنجره اش سوی غروب باز می شود..
دیوار ها را که می ساخت
یادش نبود نشانه ای بگذارد سویی را که خورشید می آید..

که حالا ؛ هر روز باید به انتظار بنشیند
تا عصر ها
خورشید -اگر خسته نشده باشد!- ،
گذشتن از جلوی پنجره اش انتخاب کند
وهر بار او آب بریزد پشت سرش
که نکند فردایی..

خورشیدی یادش برود که ..
که او ، پنجره ای را..

برای دیدن خورشیدی ..

باز کرده هست..


589:

نگاه مهربانتان را سپاس
پير مرد خسته و فرتوت
با چشمان خسته و كم سو نگاهش به پنجره مهرباني شما دوخته شده
كه محبت و مهربانيتان چشمانش را پر نور ميكند
سپاس بي كران

590:

باز صدای مهربونی ها میاد
باز هم بوی محبت داره میاد
چشمانم را باز میکنم
آره درست حدس زدم
این بی تابی پرنده ها و آواز پر هیجانشون بخاطر باز شدن پنجره ی بزرگ و مهربان پیر داناست
خوش به حال من

591:

از اين پنجره بدم مي آيد
رنگ غروب های تلخ و اشك هاي سردم را دارد.....
رنگ وداع......

رنگ بازنگشتن......

رنگ تنهايی....

از اين پچ پچ ها بيزارم
صدای غربت هست ناله ی نفرت....

زوزه ی تنهايی........

از اين بغض بيزارم
بغضی نفس گير...

هق هقی خفه....

اشكی كه در امتك چشمانم يخ زده و نيشتر می زند بر قلبم
پس چرا نمی شكند؟؟؟؟؟؟؟
نفسم بند مي رود
نمی توانم بگريم...........
سكوت می خواهم خلا....

بيداری.....

كاش اشك هايم ياری ام كنند
نفسم بند مي رود
اما.....

نمی توانم بگريم

تو مسافری اما من غريبم...
تو شادی من غمگينم......
از اين روز ها بيزارم از خودم بيزارم
اتاقم را مي خواهم تنها تاريك شبی تا صبح....
پس چرا نمي توانم بگريم؟؟؟؟؟؟؟

592:

مهربانيت را سپاس

593:

این پنجره فقط با وجود فرهاد مهربونه که صفا داره
فرهاد مهربون و جوون و شاد و سرزنده
که همه هم میهن دوستش دارن
نه پیرمرد فرتوت.

594:

پنجره ی پاکم
خالی از ریاست
خالی از خودخواهی
محو تماشای زیبایی هام از روزنه باریک پنجره ام
هنوز پنجره ام در برابر بزرگیتان کوتاه و کوچک هست
هنوز همه اتان را دوست دارم
هنوز اینجام
با حنجره ای بریده از فریاد
فریادی که با هیجان از پاکیتان یاد میکنم
آراگون
الهه
پُل
مهشاد
سایه روشن
سعید
مجنون
سامان
و کسانی که آمدن و من نبودم

595:

روزي به تو خواهم فرمود ازغربتم روزي که با ريزش برگها خزان زندگي من آغاز شد،اون روز که آفتاب گردان وجودم به سايشان خورشيد دلت را آرزو مي کرد .


اون روز که ابرهاي سياه وسفيد سراسرآسمان چشمانم را فرا گرفته بود وباران غم ازگوشه ي اون به کايشانر سرد گونه هاي هستخوانيم فرو ريخت .


اون روزهمه چيزرا در يک نگاه به تو خواهم فرمود، اون گاه که سيلاب اشک هايمان يکي گردد

596:

]پنجره ی پاکم
پاکی از تو
خالی از ریاست
شور از تو
خالی از خودخواهی
فروتنی از تو
محو تماشای زیبایی هام از روزنه باریک پنجره ام
هنوز پنجره ام در برابر بزرگیتان کوتاه و کوچک هست
هنوز همه اتان را دوست دارم
دوست داشتن دل می خواهد نه دلیل
هنوز اینجام
با حنجره ای بریده از فریاد
نوایت
مهربانیت
دم و بازدم سینه ات را سپاس
فریادی که با هیجان از پاکیتان یاد میکنم
آراگون
الهه
پُل
مهشاد
سایه روشن
سعید
مجنون
سامان
و کسانی که آمدن و من نبودم[/quote]
قلم شیوا و مهربانت را سپاس

597:

مهربانی تو برای پنجره و دوستان پنجره ایت کافیست
نگاه نافذ و مهربان تو پنجره را دگرگون می سازد
نگاه مهربانت را به پنجره سپاس


598:

روزها به آهستگی و در تنهایی دردناک میگذرد
غباری تیره روی پنجره ها را گرفته هست
گویی قرنهاست که بارانی پنجره ام را نشُسته هست
پنجره ام به غبار ریا و دروغ آغشته شده که مبادا
راستی ها و صداقتم خار باشه
نکنه اونچه در قلب کوچکم میگذرد صدای کوچک شیطان درونم باشد
که مبادا اونچه در سر انگشتانم لمس میکنم نه زلالی آب روان
که قطره های خون باشد
می ترسم
پنجره ام را بسته ام پرده اش را کشیده ام و غریبانه چشم به بیرون دوخته ام
دستی میخواهم که همه ی واقعیت ها را نشانم دهد ولی گویا
واقعیتی وجود ندارد
تمام اونچه می بینم و می خواهم
فقط هذیانهای یک تن داغ و تب دار و دیوانه هست

599:

پنجره بوی غربت و تنهایی گرفته
هیچ آشنایی نیست که سر بزنه
هیچ دست مهربانی نیست که غبار پنجره رو پاک کنه
غربت و
تنهایی و
سکون پنجره
انگیزه بودن رو می گیره

600:

ان سوی پنجره ، در حضور گلهای رازقی
باغبانی هست که دلنگران گلهای خویشتن هست
این سوی پنجره ، در حضور تنهایی
دختری هست که دلنگران باغبان هست

س.م.چتر به دست

601:

ك پنجره براي ديدن
يك پنجره براي شنيدن

يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهي

در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد

و باز مي شود بسايشان وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ

يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را

از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريم

سرشار مي كند.

و مي شود از اونجا

خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان كرد

يك پنجره براي من كافيست.

من از ديار عروسك ها مي آيم

از زير سايه هاي درختان كاغذي

در باغ يك كتاب مصور

از فصل هاي خشك تجربه هاي عقيم دوستي و عشق

در كوچه هاي خاكي معصوميت

از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا

در پشت ميزهاي مدرسه ي مسلول

از لحظه اي كه بچه ها توانستند

بر رايشان تخته حرف �سنگ� را بنايشانسند

و سارهاي سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند.



من از ميان ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم

و مغز من هنوز

لبريز از صداي وحشت پروانه اي ست كه او را

در دفتري به سنجاقي

مصلوب كرده بودند.



وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آايشانزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند.

وقتي كه چشم هاي كودكانه ي عشق مرا

با دستمال تيره ي قانون مي بستند

و از شقيقه هاي مضطرب آرزايشان من

فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد

وقتي كه زندگي من ديگر

چيزي نبود، هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري

دريافتم، بايد.

بايد.

بايد.

ديوانه وار دوست بدارم.



يك پنجره براي من كافيست

يك پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سكوت

اكنون نهال گردو

اونقدر قد كشيده كه ديوار را براي برگ هاي جوانش

معني كند

از آينه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آيا زمين كه زير پاي تو مي لرزد

تنهاتر از تو نيست؟

پيغمبران، رسالت ايشانراني را

با خود به قرن ما آوردند

اين انفجارهاي پياپي،

و ابرهاي مسموم،

آيا طنين آيه هاي مقدس هستند؟

اي دوست، اي برادر، اي همخون

وقتي به ماه رسيدي

تاريخ قتل عام گل ها را بنايشانس.



هميشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند

من شبدر چهارپري را مي بايشانم

كه رايشان گور مفاهيم كهنه رايشانيده ست

آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود؟

آيا دوباره من از پله هاي كنجكاايشان خود بالا خواهم رفت

تا به خداي خوب، كه در پشت بام خانه قدم مي زند سلام بگايشانم؟



حس مي كنم كه وقت گذشته ست

حس مي كنم كه �لحظه� سهم من از برگ هاي تاريخ هست

حس مي كنم كه ميز فاصله ي كاذبي ست در ميان گيسوان من و دست هاي

اين غريبه ي غمگين

حرفي به من بزن

آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را بتو مي بخشد

جز درك حس زنده بودن از تو چه مي خواهد؟



حرفي به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم.


602:

چه اهمیتی داره دل تنگی و دل نگرانی دخترکی غمزده
وقتی بودن گلهای رازقی
و شادابیشان
دل باغبان را تازه تر می کنه.


603:

اهمیت دارد ،
خداوندگار گلها همیشه برای زیباترین گل
بهترین باغبانش را خواهد فرستاد
ای بهترین شکوفه دنیا ، خدا تو را بیش از هر گلی دوست دارد

س.م.چتر به دست

604:

مرسی
من بهترین باغبان ها رو دارم
پدر و مادرم
بزرگترین سرمایه های زندیگم
ولی منظور من چیز دیگه ای بود
منظور من هستارتر بی معرفت تاپیک بود
که خبری ازش نیست

605:

پشت اين پنجره ها دل ميگيره غم وغصه ي دل وتو ميدوني

606:

باز بسته می کند باد
پنجره های دلم را
باز همراه من هست ،
چشمان ابری ام ...
دلم مثل درخت بید می لرزد
و می ترسم من از این همه تنهایی و غربت !

اینجا ،
کوچه ها تاریک و طولانی هست
و فکر من - شب و روز - این هست :
از من ،
تا تو ،
چقدر راه هست ؟ .

.

.


607:

من این پنجره را باز نخواهم کرد

عادت کردم به دیدن شهر از شیشه ی غبار گرفته اش

دلم می خواهد که خیال کنم شهر من آسمانش آبی ست
و خورشیدش هر روز انطور که دلش می خواهد طلوع می کند
و ستارگانش هر شب از بس شمرده شده اند به خواب می روند
دلم می خواهد فکر کنم هر صبح که پنجره را باز می کنم
صدای گنجشک های درخت سیب همسایه ی روبرویی خواب را از سرم می برد
و..
من این پنجره را باز نمی کنم
می ترسم که ببینم خاکستری اسمانم دارد به سیاهی می کشد
و خورشیدش..

ستارهایش ..

و حتی خانه ی همسایه ی روبرویی را نشود دید

می خواهم فکر کنم سیاهی آسمان از تیرگی شیشه ی پنجره ی اتاقم هست
و خورشید را اگر پنجره را باز کنم خواهم دید
می ترسم
پنجره را باز کنم
و کابوس هایم رنگ واقعیت بگیرد..

608:

رویای پنجره
با کابوس تنهایی درآمیخت
دیگر نه اثری از پیرمرد دانا مانده
نه کبوترها
نه دارکوب
و نه رهگذری که
سلامی به پنجره بکنه.


609:

این پنجره را باید شکست ...

باید هر چه سنگ هست به اون پرتاب کرد
دوست دارم صدای شکستن شیشه هاش همه چا پر بشه
دوست دارم همه اونهایی که پشت پنجره هاشون نشستن کمی هوای پشت پنجره رو تنفس کنن
میدونی خسته شدم هر جا رفتم صحبت از خستگی و افسردگی و دلمرگی بوده
خسته شدم که ورد زبون هممون این شده که ...

استقامت کنید یه روزی درست میشه
آخه کی قراره درست بشه کی قراره که همه ما پشت پنجره های چهار تاق باز وایسیم و با لبخند برای همدیگه دست تکون بدیم
باور کنید هممون داریم یه جورایی پیر میشیم ...

یه جورایی رویاهامون رو قاب کردیم و زدیم کنار همین پنجره دلتنگیهامون و هر روز نگاهش میکنیم و هی آه میکشیم
دلم میخواد حتی اگه این هوای دلمرده پشت پنجره روزهای عمرمو کوتاه کنه دیگه دل نبندم به بسته بودنش
دیگه دل نبندم به نشستن کنارش
دوست دارم هر روز صبح بیام کنارش و یه نفس عمیق بکشم و برم بیرون شب هم برگردم و صندلی چوبی رو بزارم کنارش و به غروب آفتاب نگاه کنم
مطمئن هستم توی طول روز پنجره دیگه نگران دلتنگیهای من نمیشه

610:

پنجره، با این سیاهی پشتش..

کاش دیوار بود..
اگر می بود..

لااقل می شد عکس یک منظره ی دوست داشتنی رو رویش کشید..


حالا اما...
محکومی به ایستادن پشت پنجره ای که هیچ دلت از جایی که ایستاده ای خوش ندارد
پنجره را هم که باز کنی..
چیزی نمی یابی..
شاید آدمهایی که مثل چند دقیقه ی پیش خودت
ایستاده از پنجره ای تو را نظاره می نمايند که هیچ از جایی که ایستاده اند خوش ندارند
و شاید هم اگر تو را ببینند به جای اون لبخند با تعجب برایت دستی تکان دهند..

تنها یک تکان دادن دست..
سیاهی آسمان ..

تاریکی خورشیدی که غروب کردنش فرقی با نکردنش ندارد..

و ستارگان بی فروغ را اضافه کن به زیبایی های اون سوی پنجره ات.


611:

میدونی پنجره رو دوست دارم ...

چرا انکار کنم
دوست ندارم حتی غباری روی شیشه اون بشینه چه برسه که بخوام اون رو بشکنم

اما از این دنیا هم بدم اومده
شاید حق با تو باشه من هیچ بهانه ایی برای آروم بودن پیدا نمیکنم
دوست دارم به خودم برگردم اما نمیشه ....

این بار خودم بر علیه خودم عصیان کرده
اون هم به بهانه این که این دنیا ارزش هیچ ارزشی رو نداره !!

612:

پشت اين پنجره ها دل ميگيره

غم وغصه ي دلو توميدوني

613:

اگه پنجره ت رو دوست داری
اگه نمیخوای غباری روش بشینه
پس خودت رو دوست داشته باش
برای آروم بودن دنبال بهانه نباش
دنبال وسیله باش
سعی کن به زیبایی پنجره ت فکر کنی
وقتی وجودت زیبا باشه
پنجره ت هم زیبا میشه

614:

همیشه می آیند و می روند ...

احساسات بد را میگویم
اما انگار این بار میخواد تقاص تمام سالهایی که بهش بی محلی کردم ازم بگیره

راست میگی اگه پنجره چوبی نبود دیگه به هیچ رهی امیدی نبود

همیشه دل خوش کرده بودم به باغ سبز پشت پنجره
نمیدونم واقعا اونجا بود یا من فقط اون رو تصور میکردم
اما پای همون اقاقی پیر و بلند و سبز همه چکاوکها رو سر بریدن
و من فقط پای پنجره ایستادم و نگاه میکردم
فردا اون روز پنجره رو باز کردم تا خنکی سبزه های شبنم زده رو حس کنم
اما مردی رو دیدم که شکسته بود زیر بار مسولیت ...

تکیده با دو قطره اشک روی گونه های آفتاب سوختش
فرمودم طبیعیه هر کی ضعیفه محکوم به نابودیه باید قوی بود تا دوام آورد
فرداش مادری رو دیدم که نگاه کودکش رو از روی ویترین مغازه دور میکرد
تنهایی رو دیدم که ذره ذره زهر انتظار رو سر میکشید
....
همه بدی ها رو از پشت همین پنجره دیدم
اگه اون پنجره تمام قد شیشه ایی نبود به هر چی پنجره بود شک میکردم
اگر او نبود دیگه حتی ارزوی اومدن بارون رو هم نداشتم

حالا میدونی دلم از چی گرفته؟
این دنیا ارزش هیچی رو نداره ...

تا میای بهش دل ببندی باید هر چی داشتی رو ببندی و بری

اما من باز هم امیدوارم تا باز باغ سبز رویاهام قد بکشه از پشت این همه سیاهی
تا روزی برسه که هیچ اشکی از روی غم نریزه
تا باز پنجره چوبی بوی کاه گل نم خورده را به مشامم برساند

آره من باز هم در انتظارم پشت پنجره

پ.ن1: حرفهایم از دل دیگرانه ...

غم نگاه امت آزارم میده
حال و روز خودم خوبه خدا رو شکر

پ.ن2: سپاس از همه مهربانان


65 out of 100 based on 20 user ratings 445 reviews