نگاهی به اندیشه سیاسی ارسطو


نگاهی به اندیشه سیاسی ارسطو



نگاهی به اندیشه سیاسی ارسطو
نگاهی به اندیشه سیاسی ارسطو
اشکان.ا

در طی مطالعه ای در باب اندیشه سیاسی ماکیاوللی ناگزیر از تدقیق بیشتر در فلسفه ارسطو شدم و این مطالعه بسطی یافت که نمی توانستم آن را در ذیل اندیشه سیاسی ماکیاوللی بیاورم بنابراین تصمیم گرفتم در نوشتار جداگانه ای آن را بیاورم . اما لزوم درک فلسفه سیاسی ارسطو نه تنها در فهم ماکیاول بلکه در بررسی آراء همه فیلسوفان مدرن لازم است و به نظر جواد طباطبایی آن چه از نظر تاریخ اندیشه سیاسی بیشتر از تفسیر حقوق رمی اهمیت داشت ، کشف دوباره کتاب سیاست ارسطو بود که با ترجمه کامل لاتینی ویلیام موربکه به سال 1260 در دسترس فیلسوفان برنامه گرفت.(1)
نکته مهمی که در ابتدای این نوشتار باید به آن اشاره کنیم آن است که اندیشه ارسطو به دلیل سرشت ویژه خود نمی توانست در قالب بسته احکام جزمی شریعت مسیحی برنامه بگیرد و بنابراین فلسفه و بویژه اندیشه اخلاقی و سیاسی وی در جریان انتقال به دوره مسیحی و اسلامی معنای آغازین و راستین خود را ازدست داد. (2) بنا براین تشریح درست و صحیح اندیشه وی با توجه به سنت فلسفه اسلامی که تفسیر نه چندان منطبق با حقیقتی از فلسفه وی ارائه کرده است کار دشواری است. من در این جا می کوشم که بخشی از مطالعات خویش و برداشتهای خودم را از نظام فکری وی بیان کنم تا به عنوان دیباچه ای بر فهم فلسفه سیاسی مدرن باشد زیرا اگر توفیقی دست داد و مطالعاتم پیوستگی خود را حفظ کرد ، در بررسی آراء فیلسوفان مدرن نیاز مبرمی به فهم فلسفه سیاسی ارسطو داریم.
نظام اندیشه هر فیلسوفی در خلاء به وجود نمی آید و رابطه ای دو سویه با زمان و مکان خود دارد. ارسطو هم از این قاعده مستثنا نیست و من در حین بررسی نظریات وی به مناسبت از رابطه آن با شرایط اجتماعی و تاریخی سخن خواهم گفت.
* * *
به نظر ارسطو علت پیدایش دولت طبیعی است زیرا با نیاز طبیعی زن و مرد برای تولید مثل و برده و ارباب برای حمایت متقابل مرتبط است و همین طور مانند هر موجود زنده دیگری در نظام متافیزیکی ارسطو دارای غایت و هدفی است. تا پیش از عصر رنسانس عموما دولت را امری طبیعی به شمار می آوردند نه امری صناعی. البته برخی سوفسطائیان و بویژه اپیکوریان در دوران یونانی مآبی این فکر را پیش کشیده بودند که جامعه سیاسی یا دولت تمهیدی بشری است ، اما آن ها نتوانسته بودند این فکر را به صورت یک نظریه درآورند و در یک دستگاه نظری منسجم توضیح دهند.(3) اما بعدا در مقابل این دیدگاه هابز و جان لاک نظریه قرارداد اجتماعی را مطرح کردند و دولت را صرفا بر مبنی رضایت عمومی بنا نهادند و بعد از آن ها اصحاب اصالت سودمندی که نفس وجود دولت را رساندن بیشترین نفع به بیشترین تعداد افراد انسانی دانسته و مرز قاطعی میان جامعه مدنی و دولت رسم کردند. که البته پرداختن به آن ها وقت دیگری را می طلبد. این نگاه ارسطو به دولت به عنوان امر طبیعی تالی های بسیار مهمی دارد که اساس نظریات ارسطو را در سیاست به وجود می آورد.
یکی از مهم ترین این نتیجه ها در فقره معروفی از کتاب" سیاست" وی آمده است : (( بدیهی است که مدینه ( دولتشهر ) آفریده طبیعت است و انسان بالطبع حیوان سیاسی است و کسی که از روی طبع و نه صرفا به سبب تصادف بی مدینه است ، یا برتر از بشریت است یا فروتر از آن ))(4) البته در جایی فولادوند اشاره می کند که در روزگار افلاطون و ارسطو و تاپیش از برآمدن اسکندر ، یونان قدیم به چند (( پولیس )) (polis ) بخش می شد ، مانند آتن و اسپارت ، که هیچ کدام از یک شهرک امروزی بزرگتر نبود و جمعیتی بیش از چند هزار تن نداشت اما از نظر سیاسی واحدی مستقل بود و جامعه و قوانینی از خود داشت . به این جهات به تازگی این واحد های سیاسی (( پولیس )) ها را در فارسی (( دولتشهر )) می نامیم .( البته این جا باید پرانتزی باز کنم چرا که سید جواد طباطبایی در جای دیگری می گوید که اصطلاح (( دولتشهر )) ، در ترجمه (polis) یونانی خالی از اشکال نیست ، زیرا ترکیب (( دولت-شهر)) جعل جدیدی در برابر اصطلاح (city-state) انگلیسی است که بیشتر برای بیان واقعیت شهرهای مستقل سده های میانه و جمهوری های آغاز دوران جدید به کار رفته است. (( شهر )) یونانی نسبتی با (( دولت )) ندارد و از کابرد آن باید به جد خودداری کرد. ) مراد ارسطو آن است که آدمی به حکم طبیعت خویش باید در پولیس یا مدینه و تحت نظام اجتماعی و حقوقی آن به سر برد از این رو ترجمه (( انسان بالطبع حیوان سیاسی است )) براستی گویای این معنی نیست. برگردیم به تشریح فقره فوق!
از نظر ارسطو تنها در دولتشهر است که انسان می تواند زندگی نیک به معنای کامل آن داشته باشد ، چون زندگی نیک غایت طبیعی انسان است ، دولتشهر را باید اجتماعی طبیعی نامید.(5) در واقع ارسطو ، کودکان خردسال و فرشتگان و ددان را که نمی توانند در مناسبات شهروندی شرکت داشته باشند ، سعادتمند نمی داند. (6) این تحلیل ارسطو به این جا می رسد که دولت یک کل انداموار یا یک موجود ارگانیک است و فرد فقط یک جزء از این کل است. این که چرا ارسطو تمایز انسان و حیوان را در اجتماعی بودن نوع بشر می داند در فقره دیگری از کتاب سیاست روشن می شود : (( خصوصیت ادمیان در قیاس با جانوران دیگر این است که فقط ایشان قادر به ادراک خوب و بد و عدل و ظلم و بقیه امورند و بهره مندی از این چیزهاست که خانواده و دولت را به وجود می آورد. ))(7) به تعبیری می توان گفت که بهره مندی از قوه تمییز خوب وبد نیازهایی را با خود به همراه می آورد که آن نیاز ها ناچارا در اجتماع برطرف می شوند از این رو انسان طبیعتا یک موجود اجتماعی است. اساسا در یونان باستان فرد و اجتماع نمی توانستند از یکدیگر جدا شناخته شوند و این در اندیشه ارسطو هم تاثیر داشت منتها ارسطو آن را در قالب نظامی فلسفی با ابتناء به اندیشه اخلاقی به عنوان دیباچه ای بر سیاست ، ریخت.
ریشه این استدلال را باید در این نظر وی جستجو کرد که سیاست را دانش برین و سامانبخش و موضوع آن دانش را خیر برین می داند که موضوع علم اخلاق نیز هست.(8) ارسطو فضیلت فرد و شهر ، و نیز خیر فردی و جمعی را از یک سنخ می داند و از ان جا که تحقق فضیلت در شهر و خیر شهروندان زیباتر و برتر از خیر فردی است ، ارسطو اخلاق را که موضوع آن فضیلت و خیر فردی است ، چونان دیباچه ای بر سیاست مورد بررسی برنامه می دهد.(9) تا آن جا که من می فهمم این تحلیل بدان معناست که انسان به عنوان موجودی زنده دارای غایتی است و غایت او همانا سعادتمندی و بر خورداری از فضیلت است منتها این سعادت را نمی تواند فردی بدست آورد و بالاترین سعادت و نیکی فقط در اجتماع شهری صورت می گیرد.
ارسطو در رساله سیاست ، بر پایه قاعده فلسفی تقدم کل بر جزء ، ضمن بحث درباره تقدم و برتری شهر بر فرد و خانواده ، توضیح داده است که اگر چه آن دو ، از نظر زمانی ، بر شهر تقدم دارند ، اما ، بر حسب طبیعت ، شهر بر فرد مقدم است.(10) که البته باز هم در رساله سیاست می گوید : (( هیچ چیز دیگری به خوبی مشارکت در کارهای قضایی و سمتهای دولتی معرف شهروند نیست )) (11)
* * *
تالی مهم دیگری که ارسطو از طبیعی بودن دولت می گیرد و ضرورتا از آن نتیجه می شود، در فقره زیر از رساله سیاست وی آمده است : (( پس اشکار است که دولت صرفا از اشتراک محل به منظور جلوگیری از آسیب متقابل و پیشبرد داد و ستد درست نمی شود...دولت به معنای سهیم بودن خانوارها و خاندان ها در نیک زیستی است به منظور بهره مندی از زندگی سرشار و خودبسنده. ))(12) البته این نتیجه از آن مقدمه ای که در بالا آوردم هم ضرورتا نتیجه می شود مبنی بر این که اخلاق دیباچه ای بر سیاست است یعنی سیاست در ژرفای خودش از نظر ارسطو یک امر اخلاقی است و چون فضیلت اخلاقی در شهر تحقق می یابد بنابراین دولت غایت و سعادتمندی و خیر انسان است.فقره فوق از رساله سیاست ارسطو می تواند نشان دهد که نظریه سیاسی ژان ژآک روسو ، کانت و هگل بیشتر در موافقت آن است تا نظریه اصحاب اصالت سودمندی مثل هیوم ، بنتام و میل . نکته مرکزی در مورد سنخ اندیشه این اندیشمندان آن است که بر اساس رویکرد اصلی آن ها خیر و نفع شخصی پایه رفتار فرد و اصل نفع همگانی بنیاد سامان سیاسی است. از نظر اصحاب اصالت سودمندی ، درست ترین عمل آن است که بیشترین خرسندی و سعادت را فراهم کند و تنها توجیه دولت آن است که بزرگترین نفع را برای بیشترین افراد تامین کند. این نگاه افلاطونی – ارسطویی به دولت که نه تنها ان را حافظ و تامیین کننده امنیت افراد بلکه در جایگاهی بالاتر به عنوان راهنمای زندگی نیک و لازمه سعادت می دانستند در سده های میانه به واسطه پدران کلیسا ، خصوصا توسط اگوستینوس قدیس با مطرح شدن دو مفهوم جامعه زمینی و جامعه مینوی تعدیل شد. باز کردن این بحث برای نشان دادن محل نزاع تفکر مسیحی با تفکر یونانی که هگل هم آن را آنتی تز یونان باستان و در نهایت دنیای مدرن را سنتز میان آن ها در تحقق حرکت و سیر روح (Geist) برای رسیدن به خود آگاهی می داند، لازم می باشد.
در زمان اگوستینوس قدیس یعنی سده چهارم میلادی امپراتوری روم اگر چه هنوز بر پهنه وسیعی از جهان متمدن غرب سلطه داشت اما دوره زوال قدرت خود را می گذراند. امپراتوری رم زیر حملات مداوم و بی امان اقوام وحشی در شمال اروپا برنامه گرفته بود و متحمل شکست های خفت باری شده بود. 45 سال از عمر اگوستینوس گذشته بود که شهر روم زیر حملات کوبنده قبایل گوت سقوط کرد و در هم کوبیده شد. (13) بعد از این که روم به تصرف گوتها درآمد ، کافران چنان که طبیعی بود این مصیبت را نتیجه پشت کردن به خدایان قدیم دانستند و گفتند تا زمانی که مردم ژوپیتر را می پرستیدند شهر روم نیرومند بود ، ولی اکنون که امپراتور از آن روی گردانده ، دیگر ژوپیتر از مردم حمایت نمی کند. این استدلال کافران پاسخی لازم داشت . " شهر خدا " که بتدریج میان سال های 412 و 417 نوشته شد ، پاسخی بود که اگوستینوس قدیس به این استدلال داد. (14)
سوال اصلی که اگوستینوس تامل و اندیشه خود را از آن آغاز کرد بحران امپراطوری روم بود. این که چرا روم به چنین بلایی گرفتار آمده است؟ در نظریه اگوستینوس شهر این جهانی فاقد نظام مطلوبی است که بتواند برای به کمال رساندن انسان همه شرایط لازم را فراهم کند . اگوستینوس جامعه کمالی مطلوب افلاطون را از زمین به آسمان منتقل کرد.(15) بر خلاف یونان باستان که انسان را قانون گذاری معقول می دانست ، اگوستین او را به عنوان موجودی در نظر می گیرد که در برابر نظم عقلانی سر فرود نمی آورد. بنابراین نمی توان انسان را به فضیلت سیاسی و جامعه را به سعادت رهنمون شد. پس رستگاری و جامعه کمال مطلوب افلاطونی در جامعه زمینی میسر نیست. در جامعه مینوی است که رستگاری حاصل می شود.(16) این جاست که متوجه می شویم چرا دغدغه مسیحیان نمی توانسته سعادت در این دنیا باشد و بی التفاتی آن ها به امر سیاسی بر خلاف یونان باستان از این جا ناشی می شود که آن ها اساسا با توجه به تفسیر منفی اگوستینوس از هبوط انسان به واسطه گناه نخستین ، نمی توانستند سعادت را در این دنیا جستجو کنند. البته بعدها در سده سیزدهم میلادی به واسطه تفسیر مثبتی که قدیس توماس آکویناس از امر هبوط ارائه کرد نگاه الهیات مسیحی به امر سیاسی هم تغییراتی کرد که فعلا وارد آن بحث نمی شوم. اما از دوره رنسانس به بعد و توجه دوباره ای که به دلیل ظهور جنبش اومانیستی و جنبش اصلاح دینی مارتین لوتر و ژان کالون ، به امر معاش بشری شد و نتیجتا به وجود آمدن فلسفه های سیاسی جدید دوباره آن نگاه ارسطویی به دولت خودش را در قالب نظریات ژان ژاک روسو و بعدا تا حدودی در کانت و بالاخص در اوج ایدآلیزم آلمانی یعنی فلسفه هگل نمایان کرد. در این جا به نظرم مقایسه اجمالی میان برخی از وجوه فلسفه سیاسی هگل و ارسطو می تواند خیلی از مسائلی که در بالا آوردم را روشن تر کند.
ارسطو با دریافت خاصی که از پیوند اخلاق و سیاست دارد نتیجه می گیرد که غایت سیاست و مناسبات شهروندی صرف زیستن نیست، بلکه زندگی سعادتمندانه است:
(( بنابراین خاستگاه همه این مناسبات دوستی است، زیرا دوستی انتخابی سنجیده برای با هم زیستن است.))(17)
البته تفسیری که این جا اراءه می شود کاملا برداشت شخصی خودم است و امکان اشتباه در آن وجود دارد. به هر حال از نگر من تفاوت ارسط وهگل در خاستگاه و منشا دولت و مناسبات شهروندی است. هگل به مانند ارسطو بیان می کند که ابتدا خانواده ها به وجود آمده و از ارتباط میان آن ها اجتماع انسانی. هگل معتقد است که روابط بین افراد خانواده بر مبنی مهر و محبت ایجاد شده اما روابط افراد در جامعه مبتنی بر رقابت است. دیدیم که در فقره بالا ارسطو روابط بین افراد جامعه را بر مینی دوستی می داند. در تحلیل من ، چنین به نظر می رسد که این تفاوت ناشی از نبود مفهوم جامعه مدنی (civil society ) در تقابل با دولت ( state) در زمان ارسطو است . هم چنان که می دانیم این تمایز از دوره نوزایش و خصوصا ابتدا به صورت نطفه در نظریه جان لاک که از دو نوع برنامه داد اجتماعی صحبت می کند و بعدا به صورت مشخص تر در نظریات اصحاب اصالت سودمندی بروز می کند. اتفاقا هگل در فلسفه سیاسی خود تاکید زیادی بر این تمایز دارد و بر مبنی نظام متافیزیکی خودش ، دولت را سنتز میان خانواده و جامعه مدنی می داند که آن ها را در سطحی بالاتر به یگانگی می رساند و در آن جاست که خودآگاهی عین آگاهی و آگاهی عین خود آگاهی می شود. بنا بر فرض من شاید بتوان گفت آن جا که ارسطو روابط و مناسبات دولتشهر را بر مبنای دوستی و محبت می داند، ناظر باشد بر آن دولت هگلی که در سطحی بالاتر از خانواده و جامعه مدنی برنامه دارد. اما اساسا از آن جا که ذهن ارسطو توانایی فهم تفاوت دولت و جامعه مدنی را ندارد در نگاه وی همه مناسبات سیاسی ، خانوادگی و اجتماعی به صورت کلی واحد در نظر گرفته می شود.
در فلسفه سیاسی ارسطو ، اجتماع سیاسی ، وجهی اثباتی دارد و نمی توان آن را به وجه سلبی دولت های لیبرال ، در اندیشه سیاسی جدید فروکاست. البته هگل هم یک نگاه ایجابی به دولت دارد منتها تا جایی که من می فهمم مبنی نظر ایجابی هگل با ارسطو متفاوت است. به عبارت دیگر هگل با فهم تفاوت جامعه مدنی و دولت ، کار دولت را نه صرفا ایجاد امنیت- که از هابز تا میل نظریه غالب بود ( البته هابز از آن جا که کار دولت را فقط ایجاد فضایی برای تامین صیانت نفس افراد می دانست، عده ای از مفسرین وی را پدر لیبرالیسم نام نهادند. ) – بلکه دولت را مکان و محل تحقق روح می داند. یعنی از نظرگاه هگل روح نمی تواند به خودش آگاهی یابد مگر در یک دولتی که افراد آن با آگاهی از هویت فرا فردی خویش که از طریق زبان ایجاد می شود به آن دست یابند. ارسطو هم دولتشهر را محل تحقق سعادت واقعی و یا به تعبیر دیگر خیر واقعی می داند اما نتیجه هگل و ارسطو از دولت ایجابی بر مبنای دو مقدمه متفاوت که یکی بر مبنی اندیشه یونان باستان و دیگری اندیشه مدرن است برآمده.
* **

قبل از آن که ببینیم ، شکل مطلوب نظری و عملی حکومت در نظر ارسطو چیست، باید بدانیم که معیار وی در دسته بندی حکومتها نه بر اساس صورت آن ها بلکه بر پایه مضمون آن هاست. اما این به چه معناست؟ این جا ارسطو ضابطه ای که در بازشناختن نظام های سیاسی درست از منحرف وارد می کند ، مفهوم بنیادین (( مصلحت عمومی )) (to koine sumpheron) است.(18) وی می گوید :
(( پس روشن است که نظام هایی که به مصلحت عمومی نظر دارند، با توجه به عدالت در معنای مطلق آن ، نظام هایی درست ، نظام هایی که تنها به نفع فرمانراوایان نظر دارند، نظام هایی نادرست اند، یعنی نظام هایی که از نظام های درست انحراف پیدا کرده اند : این نظام های سیاسی ، نظام هایی خودکامه اند، در حالی که شهر ، اجتماع آزاد مردان است.))(19) البته ارسطو به مانند افلاطون طرحی از یک دولت آرمانی ارائه میدهد اما به دلیل آن که وی سیاست را به شکلی عینی و تجربی مطالعه می کرده - برخلاف افلاطون- خود به این امر واقف بود که چنین حکومتی پتانسیل عملی شدن ندارد.
در نظر وی کمال مطلوب این است که یک مرد به قدری از یکایک شهروندان و در میان توده مردم برتر و بالاتر باشد که شهریار یا حاکم طبیعی باشد.(20) اما بلافاصله بیان می کند که چنین مردی به واقع وجود ندارد و بعد از آن وی از حکومت آریستوکراسی یا حکومت اشراف که پایین تر از حکومت پادشاهی برنامه دارد صحبت می کند منتها باز هم از نگر وی چنین حکومتی که لازمه آن فضیلت مند بودن اکثریت مردم است ، امکان عملی شدن ندارد و در نهایت وی با در نظر گرفتن شرط عملی بودن از یک حکومتی صحبت می کند که به یک تعبیری حد وسط حکومت الیگارشی ( حکومت توانگران ) و حکومت دموکراسی است.
همان طور که قبلا گفتم ارسطو ، اخلاق را چنان دیباچه ای بر سیاست می داند و اتفاقا از کتاب اخلاق نیکوماخوسی هم به نتیجه بالا می رسد. چون به نظر ارسطو شیوه مطلوب در زندگی فردی پیروی از قاعده حد وسط است، در شیوه زندگی جمعی نیز شیوه مطلوب همین است.(21) و از این جاست که می توان فهمید چرا ارسطو جامعه ای را که تعداد افراد طبقه متوسط آن از افراد ثروتمند و فقیر بیشتر است ، پایدار تر و با دوام تر می داند. بنا بر این ارسطو از یک حکومت شبه جمهوری یا پولیتی در عرصه عملی حمایت می کند که در آن : (( طبیعتا یک گروه نظامی و جنگی وجود داردکه به نوبت قادر به اطاعت کردن و حکومت کردن به وسیله قانونی است که کارها و مشاغلشهروندان ثروتمندو مرفه را بر طبق لیاقت و استحقاقشان معین می کند. ))(22)

* * *
طی یک جمع بندی می توان گفت، آن نگاه ارسطو به طبیعی بودن دولت منجر به این شد که انسان هم طبیعتا موجودی اجتماعی است و خیر و سعادت فردی انسان جدای از سعادت شهر یا مدینه نیست. و دیدیم که انتظار ارسطو از دولت یک انتظار حداقلی لیبرالی نیست ، بلکه وی نقشی ایجابی برای آن در نظر گرفته و اساسا دولت را محل و غایت سعادت انسانی می داند که بدون آن هویت فرد هم بی معنا می شود.و بعد در تقسیم بندی حکومتها ارسطو از معیار " مصلحت عمومی " به عنوان متمایز کننده دولت خوب و بد استفاده کرد و با توجه به پیوند عمیق سیاست و اخلاق در نزد وی آن جامعه ای را که از قاعده حد وسط پیروی کند، یعنی تعداد و قدرت طبقه متوسط آن برتر از دو طبقه تهیدست و ثروتمند باشد ، پایدارتر است.

.................................................. ..............................

(۱) جدال قدیم و جدید/ سید جواد طباطبایی/ ص۴۶۲
(۲) زوال اندیشه سیاسی در ایران/ سید جواد طباطبایی/ص۹۴
(۳) تاریخ اندیشه سیاسی در غرب/ ج دوم/ کمال پولادی/ص۳۹
(۴) سیاست/۱۲۵۳a۱-۴
(۵) کاپلستون/ ج یکم/ ص۴۰۱
(۶) زوال اندیشه سیاسی در ایران/ ص۹۶
(۷) سیاست/ ۱۲۵۳a۱۵-۱۸
(۸) زوال اندیشه سیاسی در ایران/ ص۹۶
(۹) پیشین/ ص۹۷
(۱۰) همان
(۱۱) سیاست/ ۱۲۷۵a۲۲-۳
(۱۲) پیشین/ ۱۲۸۰b۲۹-۳۴
(۱۳) تاریخ اندیشه سیاسی در غرب/ ج یکم/ ص۱۱۳
(۱۴) تاریخ فلسفه غرب/ برتراند راسل/ ص۲۷۷
(۱۵) تاریخ اندیشه سیاسی در غرب/ ج یکم/ ص۱۲۳
(۱۶) پیشین/ ص۱۲۲
(۱۷) سیاست/ ۱۲۸۰a۲-۱۲۸۰b۲۹
(۱۸) زوال اندیشه سیاسی در ایران/ ص۱۰۴
(۱۹) سیاست/ ۱۲۷۹a۱۷-۲۱
(۲۰) کاپلستون/ ج یکم/ ص۴۰۶
(۲۱) تاریخ اندیشه سیاسی در غرب/ ج یکم/ ص۸۲
(۲۲) سیاست/ ۱۲۸۸a-۱۵



کاربردی سازی فلسفه و منطق (روش تحقیق عام)

1:

ارسطو اصلا چی حالیش بوده دموکراسی یعنی چه؟ آزادی بیان یعنی چه؟ آزادی انسان یعنی چه؟

در مورد برده داری صحبت نکردی رفیق؟
با این ذهن روشن بشر امروز و این امکانات زیاد نمی دانم چرا فکر شماها هنوز دور و ور ارسطو می چرخه و اونجا گیر کرده

بابا بشر خیلی پیشرفت کرده


ارواح همین نزدیکی اند، اگر چشم تماشا داشته باشیم

2:

درود دوست عزیز.

چند تا نکته به ذهنم می رسد:

اولا اون که بسیاری از اندیشمندان و تاریخ نگاران مدعی اند ، دموکراسی آتن در وقت یونان باستان بسیار افراطی تر از دموکراسی کنونی در آمریکاست.


توضیح "تیغ اوکام" برای رد فرضیات به زبان ساده (آیا خانه جن زده است؟)
این که صحت این امر چه قدر هست چندان اهمیتی ندارد فقط برای تقریب به ذهن عرض کردم تا بدانید یونانیان باستان کاملا با مفهوم دموکراسی خصوصا در دولت شهر آتن آشنا بوده اند.

دوم و مهم تر اون که اندیشه مدرن اروپایی در خلاء به وجود نیامده و این گونه نبوده هست که یک دفعه اشخاصی پیدا شوند و تز لیبرال دموکراسی بدهند بدونه هیچ گونه پشتوانه تاریخی.


نظر شما درمورد این سخن برتراند راسل چیست ؟
پايه ا تفاوتی که کشورهای مدرن با کشورهای عقب افتاده ای مثل ایران دارند اون هست که اون ها به تاریخ خویش خصوصا تاریخ اندیشه توجه ویژه ای دارند.


عقل چیست؟ عاقل کیست؟
همان طور که در مقاله فوق ذکر کردم یکی از شرایط پايه ی جدایش و گسلی که میان اندیشه سیاسی قدیم و جدید اتفاق افتاد همین توجه دو باره اروپاییان به مبانی اندیشه ارسطو بوده.


آشنائی با قانون بقای ماده وانرژی
به این فقره از کتاب جدال قدیم و جدید توجه کنید :

(( تاکید ارسطو در کتاب سیاست بر شهر، به عنوان واحد سیاسی ، برابری شهروندان در تقسیم مناصب و انتخابی بودن فرمانروایان ، افق های نویی را در برابر اندیشه سیاسی در حال تدوین باز کردو زمینه را برای بسط جدیدی در اندیشه سیاسی فراهم آورد که شهر های خودمختار به اون نیاز داشتند...))

در واقع اگر ارسطو نبود، اندیشه سیاسی اروپا که تحت تاثیر کلیسا کاملا در الهیات ادغام شده بود نمی توانست خود را از چنگال اون برهاند و به عنوان حوزه ای مستقل مطرح کند.


پرسش‌های فلسفی در جهان آینده
اون جا که ماکیاوللی، سیاست را حوزه ای جدا حتی از اخلاقیات می داند نتیجه بسط نگاه عینی ارسطو به سیاست بوده هست.


» ذن چیست ؟! ..
و این راهی که ماکیاوللی باز کرد منجر به تولید تئوری های جدید از جمله نظریه قرارداد اجتماعی هابز و یا اصالت فایده جرمی بنتام شد.

دوست گرامی اون پیشرفتی که بشر کرده جز با بازگشت دوباره وی در دوره نوزایش سپس قرون وسطی به مبانی اندیشه نبوده هست، اصلا فلسفه در اروپا و به طور اخص اندیشه سیاسی به قول هگل چیزی جز تاریخ اون نیست.



بنا براین بر ما لازم هست که با بررسی سیر تاریخ این اندیشه به صورت جدی و با تحقیقات اندیشمندان بدون افتادن در چاه تقلید، بتوانیم راهی را باز کنیم تا کشورمان که چند صد سال هست دچار سنت شده از این وضعیت خارج شود.

در انتها این را ذکر کنم که اروپا اگر اکنون به اون جایی رسیده که از لیبرالیسم و دموکراسی و حقوق بشر صحبت می کند جز با باز گشت به مبانی اندیشه نبوده هست.


3:

همانگونه که دوست عزیز دمونیو به فلسفه لزوم وجود دولت اشاره داشتند:
(( پس اشکار هست که دولت صرفا از اشتراک محل به منظور جلوگیری از آسیب متقابل و پیشبرد داد و ستد درست نمی شود...دولت به معنای سهیم بودن خانوارها و خاندان ها در نیک زیستی هست به منظور بهره مندی از زندگی سرشار و خودبسنده.

))
بنظر من برای رسیدن بدوران شکوفای اونارشی دولت لیبرتارین تنها وقتی مشروعیت می یابد که:
اولا مهار آزادیهای منجر به تضعیع حقوق افراد گردد.

دوما از بطن افراد بواقع خدمتگزار باشد.



85 out of 100 based on 75 user ratings 475 reviews